« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/01/23

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 31/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 31

 

مقدم شما سوگواران امام کاظم (صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه و ابنائه) را گرامي مي ‌داريم، اميدواريم ذات اقدس الهي اين مراسم سوگ و ماتم را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا فداه) اهدا کند و به آن حضرت تعزيت عرض مي ‌کنيم و از خداي سبحان مسئلت مي ‌کنيم به برکت قرآن و عترت، همه ما در کنار سفره اهل بيت عصمت و طهارت متنعّم فرمايد.

 

بحث ‌هاي روز پنج ‌شنبه درباره نهج البلاغه بود؛ اين کتاب نوراني که 241 خطبه و 79 نامه داشت، بحثش به پايان رسيد. رسيديم به کلمات حکيمانه آن حضرت که 473 کلمه حکيمانه است.

 

به کلمه 31 رسيديم؛ در کلمه 31 حضرت ايمان و کفر را مشخص کرد که ايمان چيست؟ و عناصر محوري ايمان چيست؟ بعد به کفر ـ معاذ الله ـ پرداخت: «سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَی الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی اَلْجَنَّهِ سَلاَ عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ اَلنَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَی الْخَیْرَاتِ»[1] ؛ فرمود ايمان چهار رکن دارد: يکي صبر است و يکي يقين و يکي عدل و يکي جهاد، آن ‌گاه هر کدام از اين عناصر و ارکان چهارگانه را تشريح کردند.

 

امروز چون روز شهادت امام کاظم (صلوات الله و سلامه عليه) است، بيان نوراني امام کاظم در همين زمينه ـ در آن وصايايي که به هشام فرمود ـ مطرح است. امام کاظم (سلام الله عليه) در آن وصايايي که مرحوم کليني نقل کرد و ديگران هم نقل کردند، به هشام فرمود: هشام! «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ»[2] ؛ خدا دو حجّت و دو برهان براي هدايت مردم نصب کرد: يکي انبيا و مرسلين و ائمه و معصومين (عليهم السلام) از بيرون، يکي هم عقل و خردمندي از درون. يک چراغي در درون روشن کرد به نام عقل، يک چراغي هم از بيرون روشن کرد به نام وحي. انسان با هماهنگي اين عقل و شرع بايد هم راه را خوش تشخيص بدهد، هم خوب طي کند. اين که مي‌ گويند: «كل ما حكم به العقل حكم به الشرع»[3] ؛ معناي آن اين است هر چه را که عقل استدلالي فهميد، نقل هم آن را تأييد مي ‌کند؛ منتها اين قاعده چون در روايات نيست و در کلمات معصومين (عليهم السلام) نيست و جزء مصطلحات فني است بدون نقص نيست، چون عقل در مقابل شرع نيست، شرع مقابل ندارد؛ شرع فقط حکم خداست «و لاغير». اراده ازلي تنظيم مي‌ کند جهان را که خلق کرد، با اين جهان چگونه بايد رفتار کرد؟ انسان را که خلق کرد، انسان چگونه با خودش رفتار کند؟ چگونه با جهان رفتار بکند؟ تنها عامل تنظيم قواعد شرع، اراده ازلي خداست «و لاغير». شرع مقابل ندارد، بايد گفت آن چه را که دليل عقلي به آن رسيد، دليل نقلي هم آن را تأييد مي ‌کند و آن چه را که دليل نقلي فتوا داد، دليل عقلي اگر برسد همان را تأييد مي ‌کند. عقل و نقل هماهنگ‌ هستند، نه عقل و شرع! چون شرع قانون ‌گذار است و عقل قانون‌ شناس، هرگز قانوني عقلي نيست که عقل قانون وضع کند؛ زيرا همه قوانين قبل از پيدايش عقل حکيمان موجود بود، بعد از مرگ آن ها هم هست. هيچ عقلي قانون وضع نمي ‌کند، هيچ چراغي حرف نمي ‌زند. شرع صراط است و عقل سراج، بين چراغ و راه خيلي فرق است. راه را مهندس احداث مي ‌کند و تنظيم مي ‌کند، چراغ اين صراط را مي ‌فهمد. به نحو سالبه کليه، ما هيچ قانون عقلي نداريم که عقل قانون ‌گذار باشد. عقل يک چراغ قوي است که قانون‌ شناس است. آن چه در جهان هست، يا با تجربه حسّي يا با نيمه تجريد رياضي يا با تجريد کلامي يا بالاتر با تجريد فلسفي يا برتر با تجريد عرفان نظري، اين مي‌ فهمد. کار چراغ فهميدن و کشف کردن است، نه قانون‌ گذاري! اين قوانين قبلاً بود، بعد از مرگ حکيمان و متلکمان و حکماء هم هست. اين که وجود مبارک امام کاظم فرمود: خدا دو حجّت دارد، يعني يکي از بيرون به نام انبيا و اوليا که حرف خدا را مي ‌رسانند و يکي هم از درون که عقل باشد، عقل هم حرف انبيا و اوليا را مي ‌فهمد.

 

اين بيان نوراني امام کاظم (سلام الله عليه) با سه چهار بخشي تشريح شده است. فرمود اگر کسي اهل گرايش‌ هاي باطل باشد، او فتيله چراغ عقل را پايين کشيده است. برخي از افرادند که عقلشان خاموش است، با چراغ خاموش حرکت مي‌ کنند، خودشان اين چراغ را پايين کشيدند. اگر کسي گرايش به شهوات داشت، «فَقَد أطفَأَ نورُ عَقلِهِ»[4] ؛ اين چراغ را يا خاموش کرد، يا پايين کرد و مانند آن.

 

يک بياني مرحوم طُريحي صاحب مجمع البحرين، در مجمع البحرين ذيل لغت «عَقَلَ» دارد، آنجا اين حديث مرسل هست؛ مي ‌گويد عقل شرع دروني است و شرع عقل بيروني است.[5] منظور او از شرع، همان دليل نقلي است. اينجا وجود مبارک اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) که عناصر محوري ايمان را ذکر مي ‌کند، مي ‌فرمايد يکي صبر و بردباري است، يکي يقين است، يکي عدل است و يکي جهاد، آن وقت اين ها را شرح مي ‌دهد. مجموعه اين ها در ذيل خطبه سيزده اين کتاب تمام نهج البلاغه است. خود سيد رضی (رضوان الله عليه) هم در پايان اين شماره سي و 31 اعتراف مي ‌کند، مي ‌فرمايد: «و بعد هذا کلام ترکنا ذکره خوف الإطاله»[6] ، اين ها جزء کلمات جداگانه حضرت نيست. حضرت يک خطبه مفصلي دارد که اين دو بخش مربوط به تشريح ايمان و تشريح کفر، گوشه ‌اي از آن خطبه نوراني سيزده است که خطبه مفصل است.

 

فرمود يکی صبر و بردباري است؛ صبر را تشريح مي ‌کند که صبر چهار شعبه دارد: «عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ»[7] [8] ؛ اين هم روان ‌شناسي است، هم روان‌ کاوري است و هم اهداي يک سلسله مسائل تازه است. فرمود صبر چهار شعبه دارد. مستحضريد قرآن کريم اجر صابران را فراوان کرده است که درباره صابران دارد: ﴿يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾[9] ؛ ﴿بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾ نه يعني بي ‌حساب، چون هيچ کاري از کارهاي الهي بي‌ حساب نيست: ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾[10] ، هر چيزي نزد خدا اندازه دارد، يک؛ هر کار الهي روي اندازه است، دو؛ ﴿كُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ﴾[11] ، ﴿إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾[12] ؛ نظم و نزد خاص در کارهاي الهي مشهود است.

 

درباره صابران فرمود: ﴿يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾[13] ؛ يعني به حساب در نمي ‌آيد. خدا چقدر به اين ها عطا مي ‌کند به حساب درنمي ‌آيد. براي کارهاي عادي فرمود: ﴿مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا﴾[14] [15] ؛ مرتبه ضعيف. ﴿مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾[16] ، يک متوسط. ﴿مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ﴾[17] ؛ که در بخش پاياني سوره «بقره» است، ﴿كَمَثَلِ﴾ کسي است که ﴿أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾؛ يک حبّه بشود هفت خوشه، هر خوشه ‌اي ده دانه، بشود هفتصد تا. ﴿وَاللّهُ يُضَاعِفُ﴾، اگر اين به معني ضِعف باشد نه چند برابر، مي ‌شود 1400 تا؛ اما آن ﴿وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾، ديگر به حساب درنمي ‌آيد. صابران جزء کساني ‌اند که ﴿يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾[18] ؛ به حساب در نمي ‌آيد و از طرفي هم اين ها را معطّل نمي ‌کنند.

 

يک روايت نوراني مرحوم کليني نقل کرد که فقير صابر، قبل از غني مؤمن و متوحّد و با تقوا وارد بهشت مي ‌شود؛[19] براي اين که او بحث سؤال و جواب ندارد. سؤالي از او نيست که آن نعمت را چکار کردي؟ آن مسئوليت را چکار کردي؟ فلان پُست را چکار کردي؟ او کاري نداشت که انجام بدهد يا ندهد. «علي أي حال» کار الهي هرگز بي‌ حساب نيست.

 

«وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الشَّوْقِ»[20] [21] ؛ انسان وقتي مشتاق يک چيزي باشد، صبر مي ‌کند تا به مورد شوقش برسد. حضرت اين چهار مورد تفصيل مي ‌دهد. «وَ الشَّفَقِ»؛ يعني هراس. اگر کسي از چيزي بترسد، صبر مي‌ کند که خطر برطرف شود. «وَ الزُّهْدِ»؛ يعني بي‌ رغبتي، چون زهد اگر چنانچه با «في» استعمال بشود به يک معناست، با کلمه «عن» استعمال بشود به يک معناست، ﴿وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ﴾[22] ؛ يعني بي ‌رغبت بودند. اگر کسي نسبت به چيزي بي ‌رغبت باشد اگر به آن نرسيد صبر مي ‌کند. «وَ التَّرَقُّبِ»[23] [24] ؛ و آمادگي. حالا شرح اين چهار شعبه اين است: آن عناصر اصلي چهار تا هستند؛ يعني چهار رکن دارند، هر کدام از اين چهار رکن به شعب فرعي وابسته است يا شعب فرعي از آن ها منشعب مي‌ شوند. «فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی اَلْجَنَّهِ سَلاَ عَنِ الشَّهَوَاتِ»؛ اگر کسي مشتاق بهشت باشد، اگر به شهوت ‌ها نرسيد صبر مي‌ کند. منشأ اين صبر، «شوق إلي الجنة» است. «وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ اَلنَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ»؛ کسي که از آتش مي ‌هراسد، از حرام پرهيز مي ‌کند، صبر مي ‌کند. وقتي پيشنهاد حرامي به او دادند صبر مي‌ کند، نمي‌ پذيرد. «وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ»؛ زهد در دنيا يعني بي ‌رغبتي. اگر نسبت به زرق و برق دنيا بي ‌رغبت بود، حوادث تلخي که رخ داد او تحمل مي ‌کند. اين مي ‌شود صبر «عند المصيبة». «وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِي‌] إِلَی الْخَیْرَاتِ»؛ اگر کسي منتظر مرگ باشد؛ يعني؛ بداند مرگ در کمين است مي‌ گويد قبل از اين که من فرصت را از دست بدهم، کار خير را سريع ‌تر انجام بدهم، اين طور نگويم که بعداً انجام مي ‌دهم. من که مرگ در کمين من است، چرا کار خير را به عقب بياندازم؟

 

اين صبر را در روايات ديگر به سه قسم تقسيم کردند، گفتند: صبر «عَنِ الْمَعْصِيَةِ» است، صبر «عَلَى الطَّاعَةِ» است صبر «عِنْدَ الْمُصِيبَةِ» است.[25] صبر «عَنِ الْمَعْصِيَةِ»؛ يعني اعراض بکند و از گناه بپرهيزد، با اين که مورد علاقه بدني اوست صبر کند از معصيت. رخدادهاي تلخي که پديد آمد به نام مصيبت، صبر کند «عِنْدَ الْمُصِيبَةِ». اعمال خير چون دشوار است، صبر کند «عَلَى الطَّاعَةِ». صبر «عَلَى الطَّاعَةِ»، صبر «عَنِ الْمَعْصِيَةِ» و صبر «عِنْدَ الْمُصِيبَةِ» در اين بيانات نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) آمده است. [26] به هر حال انسان يا شوق به بهشت دارد يا ترس از دوزخ يا بالاتر از اين ها به نام محبّت که فرمود خود حضرت امير من خدا را روي محبت عبادت مي‌ کنم.

 

اين کلمه عشق از لطيف ‌ترين تعبيرات روايي ماست. متأسفانه به دست ديگران افتاد و زميني شد و مبتذل شد. مرحوم کليني (رضوان الله تعالي عليه) در همان جلد دوم کافي اين روايت نوراني را نقل مي‌ کند که «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ»[27] ؛ فاضل ‌ترين و برجسته‌ ترين مردم کساني ‌اند که نماز را «شَوْقاً إِلَى الْجَنَّةِ»[28] نخوانند يا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»[29] نخوانند. آن محبّت والا را مي‌ گويند عشق. کسي که به محبوب خود، به معبود خود و به مقصود خود عشق مي‌ ورزد، با نماز مُعانقه دارد. ديديد دو تا برادر يا دو تا دوستي که ساليان متمادي يکديگر را نديدند، مُعانقه مي ‌کنند؛ يعني «عُنُق» به «عُنُق»، گردن به گردن با يکديگر تماس دارند. فرمود: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا»[30] ، برترين مردم کساني‌ اند که با نماز مُعانقه کنند و به نماز عشق بورزند اين «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»[31] يا «شَوْقاً إِلَى الْجَنَّةِ»[32] نيست.

 

وجود مبارک حضرت امير (سلام الله عليه) بيست سال قبل از جريان کربلا، وقتي جنگ صفين را مي ‌خواست به پايان برساند، يک روزي از صفين به کوفه برمي ‌گشت؛ در بين راه قبل از اين که به کوفه برسد به يک سرزميني رسيد، ديدند حضرت از اين اسب و مَرکب پياده شد، با دستان مبارکشان اشاره مي‌ کنند: «هَاهُنَا هَاهُنَا»[33] ؛ همين جاست! همين جاست! مقداري خاک اين منطقه را گرفتند، بو کردند، از مَرکب پياده شدند، دو رکعت نماز خواندند و بعد اشک ريختند. به حضرت عرض کردند اينجا چيست؟ چه کسي مي ‌آيد؟ چه خبر است اينجا؟ فرمود: «مصارع عشاق‌»[34] ؛ اينجا جايي است که عاشقان شربت شهادت مي ‌نوشند. از ظريف ‌ترين تعبيرات ديني ما عشق است، اما وقتي بيگانه اين را از آسمان به زمين آورد به اين صورت درآمد که در بعضي از روايات فرمودند اين برای دل‌ هايي است که از محبّت الهي خالي است. فرمود اينجا عاشقان مي ‌آرمند؛ «مصارع عشاق‌». روز دوم محرم که وجود مبارک سيد الشهدا (سلام الله عليه) بعد از بيست سال وارد شد، شنيدند که آنجا کربلاست، فرمود: «ههَاهُنَا مُنَاخُ رِكَابِنَا»[35] اين «ههَاهُنَا مُنَاخُ رِكَابِنَا» را بيست سال قبل از کربلا، وجود مبارک حضرت امير فرمود!. آن روز دوم محرم وجود مبارک سيد الشهداء فرمود: اينجاست که شترها بايد زانو بزنند، اينجاست که بچه‌ هاي ما را سر مي ‌برّند، اينجاست که اطفال ما را ذَبح مي ‌کنند و مانند آن.

 

فرمود بالاترين مردم کساني ‌اند که نسبت به ذات اقدس الهي محبّت داشته باشند و روي علاقه عبادت کنند. «فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی اَلْجَنَّهِ سَلاَ عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ اَلنَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِي‌] إِلَی الْخَیْرَاتِ»[36] [37] ، اين ها شرح صبر است که صبر گرچه به سه قسم تقسيم شده است و اما عناصري که بتواند حدود اين صبر را تشريح کند در بيانات حضرت امير به اين معناست.

 

بعد به مسئله يقين مي ‌رسند که مي ‌گويند يقين هم چهار شعبه دارد که ـ إن ‌شاء الله ـ اميدواريم همه ما به اين فضائل نفساني و قرآني و روايي برسيم.

 

من مجدّداً اين روز را به همگان تعزيت عرض مي ‌کنم و مقدم همه شما را گرامي مي ‌داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌ کنيم به برکت قرآن و عترت، نظام ما را، رهبر ما را، مراجع ما را، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرمايد.


logo