« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

97/01/16

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 31 /حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 31

 

مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي، برادران و خواهران قرآني را گرامي مي ‌داريم. ماه پر برکت «رجب» را به همه شما تهنيت عرض مي‌ کنيم. از ذات اقدس الهي مسئلت مي ‌کنيم همه ايام مخصوصاً اين سه ماه پر برکت «رجب» و «شعبان» و «شهر الله» را براي همه خير و رحمت و برکت قرار بدهد و آن توفيق را عطا کند که انسان به عنوان ضيف و مهمان اين خاندان وارد صحنه قيامت بشود.

 

بحث‌ هاي نهج البلاغه همان طوري که ملاحظه فرموديد، خطبه ‌هاي نوراني آن حضرت تمام شد و نامه ‌هاي نوراني آن حضرت هم به پايان رسيد. به کلمات حکيمانه آن حضرت رسيديم. نهج البلاغه فعلي آن نظم و ترتيب خاص خود را ندارد، چون بسياري از اين کلمات حکيمانه يا در خطبه ‌هاي آن حضرت هست، يا در نامه‌ هاي آن حضرت. برخي هم در خطبه و نامه نيست. اما در کتاب شريف تمام نهج البلاغه اين ها هم از هم جدا شدند. کلمه تکراري ديگر در آنجا نيست؛ اما اينجا تکرار هست، يعني بخشي از اين کلمات حکيمانه در خطبه ‌ها هست، يا در نامه ‌ها هست.

 

به سي ‌امين جمله نوراني از اين کلمات حکيمانه رسيديم. حضرت گاهي سخنان را ارتجالي مي ‌فرمودند، گاهي به عنوان جواب سؤال. از حضرت سؤال کردند که ايمان چيست؟ چون خداي سبحان در قرآن ما را به ايمان دعوت کرده است. «سُئِلَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ (عليه السلام) الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَی الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ»[1] [2]

 

ايمان چهار عنصر محوري دارد که آن عناصر چهارگانه عبارت است از صبر و بردباري از يک طرف، يقين از طرف ديگر، عدل از طرف سوم و جهاد از طرف چهارم. مستحضريد که حضرت در صدد تحقيق مدرسه ‌اي نيستند، در صدد تعليم و تربيت هستند؛ لذا گاهي آن چه مربوط به انديشه است با آن چه مربوط به انگيزه است کنار هم قرار مي ‌گيرند. لغتاً ايمان به معناي اعتقاد نيست، به معناي عقيده قلبي نيست، «آمَنَ»؛ يعني «دَخل في المأمن» کسي که وارد دژ، حصن و قلعه شد، مي ‌گويند «آمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن». چون عقيده باعث حفظ انسان در دنيا و آخرت است؛ لذا از ذات اقدس الهي نقل شده است، در حديث مبارک «سلسلة الذهب» که «كلمة لا إله إلا الله حصني»[3] [4] ؛ يعني اعتقاد به اين حصنِ من است، قلعه من است، دژِ من است و من هم دژبان اين قلعه هستم، اگر کسي به اين معنا معتقد شد، وارد در قلعه امن مي‌شود، «آمَنَ»؛ يعني «دَخل في المأمن».

 

منتها حضرت خيلي باز کرد اين ها را، مسئله صبر را، يقين را، عدل را، جهاد را، مبسوطاً بيان کرد و در بخش ‌هاي ديگري از کلمات نوراني آن حضرت، انسان را تشريح کرد؛ همان طوري که شما مي ‌بينيد يک طبيب در صورت ضرورت اين جنازه را تشريح مي‌ کنند براي دانش ‌آموزان پزشکي که اين ها، اين ها را ياد بگيرند، وجود مبارک حضرت امير و ساير ائمه(عليهم السلام) اين دستگاه بدن را تشريح مي ‌کنند تا آدم بداند که کجاي آن مشکل دارد و کجاي آن مشکل ندارد. اين که خدا قرآن را به عنوان شفا معرفي کرده است: ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء﴾[5] و اين که وجود مبارک حضرت امير، رسول گرامي را با آن که به منزله جان پيغمبر است، او را طبيب معرفي کرده است، فرمود: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ‌»[6] ، براي اين است که اين ها اين صحنه را خوب تشريح مي ‌کنند، يک؛ بيماري ‌ها را مشخص مي ‌کنند، دو؛ درمان اين بيماري را هم بازگو مي ‌کنند، سه؛ نتيجه ‌اش که شفا و علاج است آن را بيان مي‌ کنند، چهار. گاهي به ما مي‌ گويند بخش ‌هاي انديشه‌ و علم شما مربوط به يک سلسله دستگاه است، بخش ‌هاي انگيزه و عمل شما مربوط به دستگاه ديگر است. اگر آن دستگاه عمل شما مشکلي دارد، هر چه بر دستگاه انديشه‌ خود بيافزاييد مشکل شما حلّ نمي ‌شود. اگر کسي مشکل عملي دارد او هر چه آيه بخواند، روايت بخواند، مشکل علمي ندارد تا با خواندن آيه و روايت برای او حلّ بشود. اين يک راه عملي مي‌ خواهد تقويت اراده مي ‌خواهد. اراده؛ يعني اراده! علم؛ يعني علم! بين آن ها بين آسمان و زمين فرق است. اين که ما عالم بي ‌عمل داريم، براي آن است که اين شخص در بخش انديشه مشکلي ندارد، درس ‌ها را خوب خوانده، براي ديگران هم درس گفته، در اين زمينه کتاب هم نوشته است؛ اما آن ‌که عمل مي‌ کند نيروي انگيزه است نه نيروي انديشه. حضرت اين ها را از هم باز کرد.

 

فرمود ما از مَثلي پي به ممثَّل مي ‌بريم، از تشبيهي به مشبّه ‌به پي مي ‌بريم، از نمونه ‌اي به يک حقيقت راه پيدا مي‌ کنيم، از همين بدن شما شروع کنيم تا به آن حقيقت برسيم. در محدوده بدن ما يک مَقسَم داريم که تحت اين مقسم اقسام چهارگانه است: «إن هاهنا مقسماً واحدا تحته اقسامٌ أربعة»؛ اگر اين مثال روشن شد راه ممثَّل را ما پيدا مي ‌کنيم. در بدن ما يک سلسله نيروهايي هستند که مسئول درک و مسئول فهميدن‌ هستند؛ مثل چشم و گوش. يک سلسله نيروهايي داريم که مسئول کار و حرکت‌ هستند؛ مثل دست و پا. اين مطلب اوّل يعني مَقسم. انسان از لحاظ اين مقسم به چهار گروه تقسيم مي‌ شود: گروه اوّل کساني‌ هستند که هم مجاري ادراکي‌ آن ها قوي است هم مجاري تحريکي‌ آن ها قوي است؛ يعني هم چشم و گوش سالم دارند هم دست و پاي سالم. گروه دوم کساني هستند که مجاري ادارکي‌ اين ها قوي است؛ يعني چشم و گوش آنها سالم است؛ اما دست و پاي اين ها ويلچري است فلج هستند. گروه سوم کساني‌ هستند که مجاري تحريکي اين ها سالم است مجاري ادراکي اين ها ضعيف است؛ يعني دست و پاي نيرومند و قوي دارند؛ اما چشم و گوش آن ها مشکل دارد، نه مي ‌بينند نه مي ‌شنوند. گروه چهارم به اصطلاح فاقد طهورين‌ هستند؛ هم مشکل انديشه ‌اي دارند هم مشکل انگيزه ‌اي. نه چشم و گوش سالمي دارند نه دست و پاي سالم. پس ما در قلمرو بدن يک مقسم داريم و تحت آن، اين اقسام چهارگانه. در اين محدوده بدن، آن گروه اوّل اهل نجات هستند؛ يعني کساني که چشم و گوش آن ها که مجاري ادراکي‌ است سالم هست دست و پاي آن ها که مجاري تحريکي است سالم است، اين ها وقتي مار و عقرب را ديدند فرا مي‌ کنند خودشان را نجات مي ‌دهند يا وقتي مي ‌بينند اتومبيلي با سرعت دارد مي ‌آيد فوراً مي‌ روند کنار. اين ها هم خوب مي ‌فهمند و هم خودشان را حفظ مي ‌کنند.

 

گروه دوم کساني هستند که چشم و گوش آن ها سالم است؛ اما دست و پاي اين ها فلج است و ويلچري است. اين گروه دوم مار، عقرب و خطر را به خوبي مي ‌بيند؛ اما چون قدرت فرار ندارد نيش مي ‌خورد و مسموم مي ‌شود. شما به اين گروه دوم عينک بدهيد تلسکوپ بدهيد ميکروسکوپ بدهيد ذرّه‌ بين بدهيد دوربين بدهيد، فايده ندارد، چون او مشکل ديد ندارد. اگر مشکل او مشکل ديد بود با عينک و ذرّه‌ بين حلّ مي ‌شد؛ اما او از نظر ديد صد درصد دارد مار و عقرب را مي ‌بيند، اما چشم که فرار نمي ‌کند، دست و پا فرار مي‌ کند که فلج است.

 

گروه سوم کساني‌ هستند که دست و پاي سالمي دارند؛ اما چشم و گوش کَر و کور دارند؛ اين ها هم نيش مي‌ خورند، به اين ها نمي ‌شود گفت که چرا نرفتي؟ او مي ‌گويد من که نديدم! شما مرتّب به او بگو مار دارد مي ‌آيد. مي ‌گويد از کدام طرف دارد مي‌ آيد؟ من به کدام طرف فرار کنم؟ او دست و پاي سالمي دارد، ولي چشم و گوش بسته دارد.

گروه چهارم که فاقد طهورين هستند، هم چشم و گوش نابينا و ناشنوا دارند هم دست و پاي فلج.

 

«فتحصّل أنّ هاهنا مَقسماً»، يک؛ «تحته اقسام؛ أربعة»، دو. اين مربوط به بدن ماست. وجود مبارک حضرت در تحليل ‌هايي که دارد مي ‌فرمايد روح شما هم همين طور است؛ روح شما هم مَقسمي دارد که مسئول انديشه و انگيزه ما داريم. بعضي ‌ها عهده ‌دار ادارک و انديشه‌ هستند، بعضي ‌ها عهده ‌دار حرکت و اراده‌ می ‌باشند. مسئله تصور و تصديق و قياس، جزم يعني جزم! عزم يعني عزم! بين جزم و عزم بين آسمان و زمين فرق است اين يک راه ديگر است آن يک راه ديگر است. اين مربوط به عقل نظري است آن مربوط به عقل عملي است. اين مربوط به انديشه است آن مربوط به انگيزه است. اين مَقسم، چهار قسم زير مجموعه آن است؛

 

بعضي ‌ها هستند که در هر دو بخش قوي‌ هستند؛ يعني هم خوب تصور دارند تصديق دارند قياس دارند استدلال دارند به جزم مي ‌رسند. دستگاهي که امام فرمود: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[7] ، که عقل عملي آن هاست مسئول اراده است پايانش عزم است تصميم دارد نيت دارد و اراده دارد به عزم مي‌ رسد؛ عزم کار است. آن فهم است اين کار است. اگر هر دو سالم بود، اين مي ‌شود عالم با عمل. اين چه در حوزه باشد چه در دانشگاه باشد مشمول ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[8] ، نه بي راهه مي ‌رود نه راه کسي را مي ‌بندد. قرآن مي ‌گويد اين استادي که در حوزه است يا در دانشگاه است وقتي در فضاي جامعه يا در فضاي حوزه و دانشگاه راه مي ‌رود نوري است که همه ‌اش از او بهره مي ‌برند. کدام طلبه و کدام دانشجوست که وقتي استاد با عمل را ببيند که جزم او عالمانه و عزم او مخلصانه است به او اقتدا نکند؟! ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ﴾ «في الارض»،‌ ﴿فِي النَّاسِ﴾ و مانند آن.

 

گروه دوم کساني‌ هستند که در بخش انديشه سالم هستند، خوب برهان اقامه مي ‌کنند خوب حرف مي ‌زنند حرف خوب مي ‌زنند استدلال مي ‌کنند اهل جزم‌ هستند؛ اما در بخش انگيزه مشکل عملي دارند. شما برای اين عالم بي ‌عمل مدام آيه بخوان مدام روايت بخوان! او که مشکل علمي ندارد که شما با آيه و روايت مي ‌خواهي او را روشن کني او خودش گفته و کتاب نوشته است. مگر علم کار مي ‌رسد؟ مگر عقلِ نظر کار مي ‌رسد؟ عقلِ نظر کارش فتواست، جزم است، او جزم دارد؛ به اين که روميزي بد است، زيرميزي بد است، نجومي بد است، اختلاس بد است، اين ها همه را مي‌ داند؛ اما علم که هيچ يعني هيچ! علم اصلاً کاري به عمل ندارد؛ مثل اين که کسی مار و عقرب را مي ‌بيند؛ اما دست و پاي او ويلچري است. مگر ديدن باعث نجات است؟ اين عمل باعث نجات است که اين شخص ويلچري است.

 

وجود مبارک حضرت امير در آن بخش دارد: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[9] ، اين که مي ‌گويند جهاد نفس جهاد اکبر است؛ اين تشبيه نيست، تمثيل نيست، يک واقعيت است جنگ دروني است بين انديشه و انگيزه، انسان چه مي ‌فهمد چه کاري انجام مي‌ دهد؟ هوس يک چيز مي ‌خواهد، شهوت يک چيز مي‌ خواهد، غضب يک چيز مي ‌خواهد، عقل عملي که امام فرمود: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[10] ، چيزي ديگر مي ‌خواهد. اين جنگ هست. حضرت فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[11] ؛ در اين مبارزه، اين هوس پيروز شد، اين عقل را به اسارت آورد؛ از عقل اسير، از دست و پاي ويلچريِ اسير کاري ساخته نيست، اين مي ‌شود عالم بي‌عمل.

 

قسم سوم کساني‌ هستند که دست و پاي سالمي دارند؛ اما چشم و گوش او بسته است. اين مقدّس بي ‌درک است اين هر چه به او بگويي عمل مي ‌کند؛ اما نمي ‌فهمد که به چه چيزی عمل بکند! چون قدرت علمي ندارد هر روز کسي اين را به سمتي مي ‌کشد. اين خوب مي ‌دود خوب مي ‌رود؛ اما نمي ‌فهمد کجا برود! اين مقدس بي ‌درک اين است.

 

قسم چهارم «جاهل متهتّک» است؛ نه مي ‌فهمد نه مي‌ تواند برود. آن ها به درد کسي نمي‌ خورد، فقط به درد هياهو مي ‌خورد. حضرت آمده تحليل کرده. اين که فرمود: «و شفاء»؛ اين که فرمود ما جرّاحي مي ‌کنيم، اين که فرمود: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ‌»[12] ، نه يعني دوره‌ گرد است! اگر جناب سعدي و امثال سعدي خوب حرف مي ‌زنند، حرف‌ هاي خوب مي ‌زنند؛ چون گوشه ‌اي از اين حرف ‌ها را فهميدند. حضرت فرمود: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ‌»، يعني نه دوره‌ گرد است؛ يعني مي ‌داند کجا نيش بزند، کجا مَرهم بگذارد. اگر اين ها گفتند، مثل طبيب ماهري است که جرّاح و مَرهم ‌ْنِه است از اينجا گفتند. يعني طبّش را دور مي ‌دهد، نه خودش مي‌ گردد. کجا بايد نيش بزند، کجا بايد برنجاند، کجا بايد آرام حرف بزند، کجا بايد تُند حرف بزند. طب را دور مي ‌دهد، آن نيش را با مَرهم را دور مي ‌دهد که کجا نيش بزند، کجا جرّاح و نيش ‌زن و مَرهم ‌نِه است بعدها سعدي و امثال سعدي اين لطيفه نهج البلاغه را به اين صورت معنا کردند. حضرت فرمود ما اين کاره‌ هستيم.

 

لذا عالم بي‌ عمل را مي ‌گويد که مشکل او چيست. مي ‌گويد به هر حال کار حرام اين طور نيست که تاريخ مصرف آن گذشته باشد، حرف بد، قول بد، ريختن آبروي ديگران، به هر حال گناه دارد، گناه تاريخ مصرف آن هرگز نخواهد گذشت؛ مثل اين که کسي غذاي مسمومي بخورد ولو يک لقمه، نمي ‌تواند بگويد الآن تاريخ مصرف آن گذشت، نخير! اين در اين دستگاه هست و دستگاه را هم ذات اقدس الهي طرزي دستگاه گوارش را آفريد که اصلاً غذای ناسالم را جذب نمي ‌کند. اين غذاي مسموم بعد از دو سه روز يا بعد از چند ساعت بالا مي ‌آيد. اين بالا آمدن يعني همان آبروريزي. ممکن نيست کسي خلاف بکند و آبرويش نرود؛ اين بيان نوراني حضرت امير است. فرمود به هر حال بالا مي ‌آوريد. نه اين که شما انگشت بکنيد بالا مي ‌آوريد، اين خودش بالا مي ‌آيد. ﴿أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ﴾[13] ، اين ها که در دلشان يک بيماري هست، خيال مي ‌کنند ما بالا نمي ‌آوريم؟! از اين شفاف ‌تر و روشن ‌تر چه آيه‌ اي مي‌ خواهيد شما؟ فرمود ممکن نيست کسي خلاف بکند و بالا نياورد.

 

بعضي ‌ها ترس از جهنم دارند، بعضي ‌ها شوق به بهشت دارند، بعضي ‌ها برتر از اين ها فکر مي ‌کنند از مولايشان خجالت مي ‌کشند، بعضي ‌ها هيچ کدام از اين سه امر نيستند نه از جهنم مي ‌ترسند نه شوق بهشت دارند نه از خالقشان خجالت مي ‌کشند؛ از آبرويشان مي ‌ترسند. فرمود بسيار خب! لااقل در دنيا نه بي راهه برو، نه آبروي کسي را ببر! مي ‌دانيد مسئله جهنم و اين ها بعد پيدا شده است، اوّل که ذات اقدس الهي ما را به جهنم نترساند. اين سوره مبارکه «علق» اين چند آيه‌ آن، اوّل نازل شد: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿1﴾[14] خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ﴿2﴾ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ﴾؛ اين سوره مبارکه «علق»، جزء عتائق سور است. «عتائق» که جمع عتيقه است، «عتيق»؛ يعني کهن. عتيقه که مي ‌گويند اين است. اين سوره ‌هاي اوّليه قرآن را مي‌ گويند جزء عتائق‌ هستند. اين سوره «علق» جزء عتائق است جزء کهن است نه کهنه، جزء قديمي ‌ترين سور قرآن است. در بخش پاياني اين سوره دارد: ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى﴾[15] ، شما ده‌ ها بار اين سوره نورانی را بخوانيد، اصلاً سخن از جهنم نيست. سخن از حيا است، انسان نمي ‌داند خدا او را مي ‌بيند؟ بعدها وقتي تربيت اثر نکرد، آن وقت بگير و ببند جهنم شروع شد، آيات جهنم بعد نازل شد. اوّلين سوره‌اي که نازل شد، حيا و آدميت است: ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى﴾، انسان نمي ‌داند که خدا او را مي ‌بيند؟ در محضر خداست، در مشهد خداست، در حضور خداست. ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى﴾، اين تعبيرات در بخش ‌هاي اوّليه است. حالا اگر کسي به اين بارگاه راه نيافت، لااقل مسئله دنيا برايش مطرح باشد. اين چنين نيست که کسي بگويد من اين خلاف را کردم تاريخ مصرف آن گذشت. ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾[16] ؛ لذا حضرت ايمان را تشريح کرد که «آمَنَ»؛ يعني «دَخَل في المأمن» وارد قلعه شد. اينجا که وارد قلعه شد ديگر محفوظ است. چگونه وارد قلعه مي ‌شود؟ حالا يا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»[17] است يا «شَوْقاً إِلَى الْجَنَّةِ»[18] است يا ﴿حُبًّا لِّلّهِ﴾[19] است که اين را تفصيل مي ‌دهد.

 

من مجدّداً مقدم شما را گرامي مي‌ دارم. اميدواريم که اين سخنان نوراني اهل بيت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امير (سلام الله عليه) در همه ما حُسن اثر کند.


logo