« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

96/12/10

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت 10 الی 16/حکمت ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 10 الی 16

 

مقدم شما بزرگواران، فرهيختگان، نخبگان حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. اميدواريم ذات اقدس الهي آن چه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست به همه شما مرحمت کند و اين دعاها را در حق همه مؤمنان، مستجاب بفرمايد.

 

بحث‌ هاي ما در نهج البلاغه، بعد از شرح خطبه ‌هاي نوراني آن حضرت و همچنين نامه ‌هاي آن حضرت، به کلمات حکيمانه آن حضرت رسيد. خطبه ‌هاي آن حضرت، طبق شماره ‌هاي نهج البلاغه 241 خطبه بود که بحث آن گذشت، نامه‌ هاي آن حضرت 79 نامه بود که بحث آن هم گذشت. الآن به شماره دهِ کلمات حکيمانه آن حضرت رسيديم. مشکل نهج البلاغه اين است که يک بخش از آن تکرار است، يک بخش از آن کمبود. برخي از نامه‌ ها گزينش شده است، بعضي از نامه ‌ها گزينش شده است. آن خطبه معروفي که حضرت درباره وصف «متّقيان»[1] فرمود، آن تقريباً بيست صفحه است و سيد رضي (رضوان الله تعالي عليه) در حدود هفت، هشت صفحه‌ آن را نقل کرد. بخشي از خطبه ‌ها را ظاهراً اصلاً نقل نکرد، بخشي را هم متفرقه نقل کرده است. نامه‌ ها هم اين چنين است. اين کلمات حکيمانه آن حضرت که تقريباً 473 کلمه است. بسياري از اين ها تکراري است؛ يعني از همان خطبه‌ ها جمله ‌هايي را انتخاب فرمودند، يک؛ از آن نامه ‌ها جمله ‌هايي را انتخاب فرمودند، دو؛ برخي از نامه ‌ها گزينش شده است بعضي از نامه ‌ها گزينش شده است و اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه، يک کتاب بسيار مغتنمي است که تمام فرمايشات حضرت را تا آنجا که ممکن بود جمع کردند.

 

شماره ده از کلمات نوراني آن حضرت، اين ها نامه ‌اي است که براي فرزند بزرگوارشان؛ حالا يا امام حسن است يا ابن حنفيه، در نهج البلاغه هست که نامه ‌اي براي حضرت هست و اين نامه هم مفصّل است که در اواخر عمر وجود مبارک اميرالمؤمنين، اين نامه را براي فرزندشان نوشتند: «مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ‌»[2] ؛ يعني پدري که در آستانه رفتن هست به پسرش اين نامه را مي ‌نويسد. برخي‌ ها گفتند اين نامه به امام مجتبي (سلام الله عليه) نوشته شده، برخي هم گفتند به ابن حنفيه. اين کلمات قصار تاکنون يک بخش از آن مربوط به نامه ‌اي است که براي مالک اشتر مرقوم فرمودند. براي مالک اشتر چند تا نامه دارد؛ يک نامه‌ هاي سياسي اجتماعي است که معروف است به آن عهدنامه مالک.[3] يک نامه‌ دستور اخلاقي است که براي مالک مرقوم فرمودند. بخشي از اين کلمات قصار که تاکنون خوانديم، اين ها مربوط به نامه اختصاصي است که حضرت براي مالک اشتر نوشتند. برخي هم از اين کلماتي که مي ‌خوانيم مربوط به نامه‌ اي است که وجود مبارک حضرت براي امام مجتبي نوشتند.

 

در اين شماره ده فرمودند: «إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ»[4] [5] ؛ اگر بر دشمنت مسلّط شدي قادرانه او را مقهور کردي، عفو از او را شکر قدرت قرار بده. اگر کسي نعمتي خدا به او داد، شکر اين نعمت واجب است، و اگر کسي شکر نعمت کرد، خداي سبحان نعمت او را افزون مي ‌کند، اگر شکرش شکر متوسط باشد؛ خود او را بالا مي ‌برد اگر شکر او شکر عالي باشد. اين که گفته شد: «شکر نعمت نعمتت افزون کند؛ کفر، نعمت از کفت بيرون کند»؛ نه «کفرِ نعمت»! شکر نعمت اين کار را مي ‌کند، کفر نعمت، نعمت از کف بيرون کند، اين برای شکر متوسط است که اگر کسي شکر نعمت کرد نعمتش افزوده مي ‌شود. اما آن چه در سوره مبارکه «ابراهيم» آمده است، نفرمود اگر شکر نعمت کرديد ما نعمت شما را افزوده مي ‌کنيم! گوهرِ هستيِ شاکر را بالا مي ‌برد: ﴿لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ﴾[6] ، نه «لأزيدنّ نعمَتَکُمْ». يک وقت است انسان در حد ايمانِ متوسط درک مي ‌کند و شکر مي ‌کند، اين شکر باعث افزايش نعمت اوست، مي‌ شود «شکر نعمت، نعمتت افزون کند». يک وقت است که وقتي به امام (سلام الله عليه) عرض کردند که ما چگونه خدا را شکر کنيم؟ فرمود: تمام نعمت‌ها را از او بدانيد، بعد فرمودند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين‌»؛ من تمام شکرها را در اين جمله انجام دادم[7] ؛ يعني توحيد در شکر، توحيد در مُنعِم بودن، توحيد در ربوبيت، توحيد در الهيت، همه را من رعايت کردم، چون اين «الف» و «لام»، «الف» و «لام» استغراق است؛ يعني تمام حمدها از هر حامدي که صادر بشود از آنِ خداست؛ چون حمد در برابر نعمت است و منعم غير از خدا نيست. اگر شکر در اين حد باشد، گوهر ايمان خود شخص بالا مي ‌آيد که در سوره «ابراهيم» فرمود: ﴿لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ﴾[8] ، نه «لازيدنّ نعمتَکُم».

 

اين شکر نعمت مصاديقي دارد، فرمود اگر بر دشمن پيروز شديد، عفو از او را شکر قرار بدهيد؛ يعني يکي از مصاديق شکرِ نعمت است. اين برای کدام دشمن است؟ آن دشمني است که اگر شما بر او مسلّط شديد او دگرباره در صدد عدوات و دشمني نباشد؛ اما آن دشمني که هرگز دست از دشمني برنمي ‌دارد نبايد مورد عفو قرار بگيرد، همچنان بايد تحت استيلا قرار بگيرد و آن نفس امّاره است. شيطان آن دشمني نيست که اگر کسي نسبت به او مهرباني کند از او عفو کند، او صرف نظر کند. اين که حضرت فرمود: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌»[9] ؛ فرمود از هر دشمني اين هوس بدتر است، چرا؟ براي اين که حالا يا مار يا عقرب يا سگ يا گرگ به انسان حمله کرد، انسان اگر يک مقدار گوشت يا غذايي پيش اين سگ بيندازد، در همان چند لحظه‌ اي که سگ يا گرگ مشغول خوردن آن گوشت است، آدم را رها مي ‌کند؛ اما اين نفس امّاره اگر گفت اين نگاه نامحرم را انجام بده، يا اين حرف حرام را بزن! همين که انسان حرف او را گوش داد، حرف بد زد يا نامحرم را نگاه کرد، او يک قدم جلوتر مي‌ آيد. هيچ ممکن نيست دشمني مثل نفس امّاره باشد. هر دشمني را انسان يک طعمه جلوي او بيندازد در همان چند لحظه يا چند ساعتي که مشغول خوردن آن طعمه است، انسان آزاد است؛ اما نفس امّاره همين که انسان يک قدم حرف او را گوش داد، او ده قدم جلوتر مي ‌آيد؛ لذا «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌». اين بيان نوراني حضرت رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) است.

 

اين که وجود مبارک حضرت امير فرمود: اگر بر دشمني قادر شديم عفو از او را شکر نعمت قرار بدهيم، درباره دشمن بيرون است نه دشمن درون. دشمن بيرون دو قسم است، اما حالا دشمن بيرون فقط يک قسم است، هيچ ممکن نيست که انسان بتواند از او عفو کند و او دوباره دشمني نکند، «إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ»[10] [11] ؛ اين کار در زمان خود حضرت انجام شد. وقتي بر مشرکان مکه پيروز شد فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»[12] ، حالا که اسلحه را به زمين انداختيد اظهار عجز کرديد، ديگر ما کاري با شما نداريم. حضرت عفو کرد که بسياري از اين ها به همان «ابن الطُّلقاء» معروف شدند؛ اما حضرت مي‌ دانست که ديگر کاري از آن ها ساخته نيست. اما آن دشمني که اگر شما يک لحظه عفو کنيد دوباره خودش را تجهيز مي ‌کند، عفو از او شکر نيست يک غفلت است، دشمن درون فقط يک قسم است؛ لذا حضرت فرمود: «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ‌»[13] .

 

کلمه يازدهم که اين ها همه در همان نامه ‌هايي که براي حضرت امام مجتبي مرقوم فرمودند هست:‌ «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ»[14] [15] ؛ عاجزترين مردم کسي است که نتواند در جامعه برای خودش يک دوست صادق و صديق فراهم کند. يک بيان نوراني از حضرت امير است که ريشه‌ آن در بيانات نوراني پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) هست و آن فرمود: «عَجِبْتُ لِمَنْ يَشْتَرِي الْعَبِيدَ بِمَالِهِ فَيُعْتِقُهُمْ كَيْفَ لَا يَشْتَرِي الْأَحْرَارَ بِحُسْنِ خُلُقِه»‌[16] ؛ فرمود: من در تعجب هستم که مردم مال مي‌ دهند بنده مي‌ خرند؛ اما اخلاق را رعايت نمي ‌کنند که آزاد مردم را بخرند! مردان آزاده وقتي ببينند کسي خليق است، خوش ‌خُلق است، صادق است، امين است، پاک است، به او دل مي ‌سپارند. فرمود شما پول مي‌ دهيد بنده مي ‌خريد، اخلاق داشته باشيد که جامعه‌ اي را بخريد، نه اين که آن ها ـ معاذ الله ـ بنده تو بشوند! مي ‌شوند هر چه تو بخواهي براي تو انجام مي‌ دهند. نه تنها در ظاهر، اگر مشکلي پيش آمد، بيمار شدي، شب برمي ‌خيزند دعا مي ‌کنند. از اين نعمت بالاتر! فرمود چرا شما به اين فکر هستيد که بنده‌ ها را بخريد، به اين فکر باشيد که آزادها را بخريد.

 

«عَجِبْتُ لِمَنْ يَشْتَرِي الْعَبِيدَ بِمَالِهِ فَيُعْتِقُهُمْ كَيْفَ لَا يَشْتَرِي الْأَحْرَارَ بِحُسْنِ خُلُقِه»‌. بارها به عرض شما رسيد که اخلاق جامعه را منسجم مي ‌کند. وجود مبارک امام (سلام الله عليه) فرمود: «تَزَاوَرُوا»[17] ؛ يکديگر را ترک نکنيد، به زيارت يکديگر برويد، محفل يکديگر را پُر کنيد جمع بشويد، چرا؟ «فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا»؛ شما شيعيان ما هستيد وقتي کنار هم جمع شديد احاديث ما را نقل مي ‌کنيد. احاديث ما همه ‌اش که مربوط به مسئله نماز و روزه و مانند آن نيست، بخشي مربوط به فقه است، بخشي مربوط به اخلاق است، بخشي مربوط به حقوق است. «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ‌»؛ فرمود فايده کلمات ما اين است که در جامعه عاطفه ايجاد مي‌ کند. مستحضريد که همه ما شنيده ‌ايم و اين حرف را هم مي‌ گوييم و حرف درستي هم هست، مي ‌گوييم «سنگ روي سنگ بند نمي ‌شود». الآن اين برج ‌هايي که مي‌ سازند اگر اين کف، طبقه اوّل سنگ گذاشتند، طبقه دوم را بخواهند روي آن سنگ بگذارند که بند نمي ‌شود، يک ملات نرمي مي‌ خواهد. اين که مي ‌گوييم: «سنگ روي سنگ بند نمي‌ شود»، مطلب درستي است. اگر يک ملات نرم نباشد سنگ روي سنگ بند نمي ‌شود. اين ملات نرم سنگ را روي سنگ بند مي ‌کند، اين مي ‌شود بُرج، آن مي ‌شود قصرِ چند طبقه، آن مي ‌شود فلان، آن مي ‌شود فلان. وجود مبارک امام فرمود، دستورات اخلاقي ما آن ملات است که جامعه بسته را به هم مرتبط مي ‌کند: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ»؛ عاطفه همان ملات نرم است. «أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ‌»؛ آن وقت مي ‌شود قصر، آن وقت مي‌ شود بنيان مرصوص.

 

اينجا هم فرمود عاجزترين مردم کسي است که نتواند برادر ايماني تهيه کند. لطيف ‌تر از «أصدقاء»، «إخوان» است. فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾[18] همين است. آن ايمان يک ملات نرمي است که جامعه را به هم جمع مي‌ کند. فرمود اگر کسي نتواند برادر ايماني جذب کند که مشکل او را در روز خطر حلّ کند، او جزء عاجزترين مردم است و عاجزتر از او کسي است که برادري فراهم کرده و تهيه کرده، دوست صادقي تهيه کرده؛ ولي در اثر رعايت نکردن و ادامه ندادن اخلاق، آن برادر را از دست داد. نکته ‌اي است که مستحضريد اينجا ما أعجز از أعجز که نداريم. اين که فرمود: «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ»[19] [20] ؛ يعني عاجزترين مردم. أعجز از عاجزترين مردم که فرض ندارد! لکن اين کلمه «النَّاس» اگر عموم بود، عاجزتر از همه ديگر عاجزتر نداشت؛ ولي «النَّاس» را گفتند مطلق است نه عام، چون مطلق است مي‌ تواند سعه عام را نداشته باشد؛ قهراً أعجز از أعجز فرض دارد. بنابراين اگر کلمه «النَّاس» عام بود، معناي آن اين بود: «عاجزترين مردم در بين همه» و ديگر أعجز از او فرض نداشت؛ اما چون مطلق است نه عام، آن أعجز مي ‌شود أعجز نسبي و نه نفسي. وقتي أعجز نسبي شد أعجز از او فرض دارد. فرمود: «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ»؛ کسي که دوستي پيدا کرده و به زحمت زياد، يک رفيق شفيقي پيدا کرده؛ اما در اثر مواظب نبودن گفتار، رفتار و زبانش را کنترل نکرده، آن دوست را از دست داد.

 

کلمه دوازدهمي که هست ـ اين ها همه در آن نامه‌ هاي حضرت است براي امام مجتبي ـ: «إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا»[21] [22] ؛ برخي ‌ها «تُنَفِّرُوا» هم ضبط کردند. «فَلَا تُنْفِرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّكْرِ»؛ فرمود: اگر يک سلسله نعمتي به شما رسيد، اين سلسله ادامه دارد. همين که بخشي از نعمت به شما رسيد، مبادا مغرور بشويد اين را بيجا صرف بکنيد و گرنه آن بقيه سلسله نخواهد آمد. تشبيهي که حضرت کردند، فرمودند اين مرغ‌ هاي هوايي مي ‌بينيد اين مرغ‌ ها چه در هوا پرواز کنند چه روي آب بنشينند، فردي از اين مرغ‌ ها که وقتي روي دريا مي‌ نشينند يا روي قله ‌اي مي ‌نشينند يا روي مزرعه ‌اي مي ‌نشينند، بقيه اين رمه هم به دنبال او مي ‌آيند. اين ها با هم هستند. فرمود: نعمت ‌ها مثل سلسله اين پرنده‌ هاست؛ اگر چند تا پرنده نعمت به کنار سفره شما آمد، شما ناشکري نکنيد که بقيه برمند! «نَفْر»؛ يعنی کوچ کردن. دو تا «نَفْر» را در قرآن کريم بيان کردند؛ اين «نَفْر» يک «نَفْر» اخلاقي و اجتماعي است که وجود مبارک حضرت امير بيان کرده است. «نَفْر»؛ يعني کوچ کردن. يک «نَفْر» نظامي در قرآن هست، يک «نَفْر» فرهنگي فقهي؛ آن نفر نظامي همين است که فرمود در برابر دشمن: ﴿فَانفِرُواْ ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُواْ جَمِيعًا﴾[23] يا ثُبه ثُبه، گروه گروه؛ يا اگر خطر بيشتر شد يکسره حمله کنيد، يکسره دفاع کنيد. اين «نَفْر» گروهي يا «نَفْر» دسته ‌جمعي، «نَفْر» نظامي است که قرآن به آن اشاره کرده است: ﴿فَانفِرُواْ ثُبَاتٍ﴾ ؛ «ثُبات» يعني ثُبه ثُبه؛ يعني گروه گروه ﴿أَوِ انفِرُواْ جَمِيعًا﴾ که دفاع مقدس هشت‌ ساله از همين قبيل بود.

 

يک «نَفْر» فرهنگي، فقهي است که در سوره مبارکه «توبه» آمده است: ﴿فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ﴾[24] چرا گروه گروه، به حوزه ‌هاي علمي نمي ‌روند که فقيه بشوند و برگردند به شهرشان و جامعه خودشان را انذار کنند؟ چون مستحضريد کسي که از يک شهر است، ممکن است مردم آن شهر قدر او را ندانند، ولي اثرش در آن شهر بيش از انسان غريب است. انسان غريب را نمي‌ شناسند؛ ولي اين عالِم، اين روحاني که از خود آن شهر است، پدر او، جدّ او همه را مي ‌شناسند سوابق او را مي‌ شناسند، او وقتي سخنراني مي ‌کند يا امامت جمعه يا جماعتي را به عهده دارد حرف او اثر بخش ‌تر است؛ لذا فرمود: ﴿فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ﴾، اين ها دسته دسته از شهر و روستا حرکت کنند بيايند در مراکز علمي، وقتي فقيه شدند و عالم شدند و به دستور دين آگاه شدند و عمل کردند، به شهرهاي خودشان برگردند. اين يک «نَفْر» فرهنگي فقهي است که قرآن کريم در قبال آن «نَفْر» نظامي بيان کرده است.

 

اما اين «نَفْر»ي که وجود مبارک حضرت امير بيان مي ‌کند مي‌فرمايد: اين سلسله نِعَم، مثل اين دسته ‌هاي پرنده ‌اند؛ اين دسته‌ هاي پرنده اوّل چند نفر مي‌ آيند اينجا مي ‌نشينند، بقيه به دنيال او مي ‌آيند. اگر اين ها احساس کردند که اينجا خطر هست، فوراً برمي ‌خيزند. وقتي اين ها برخاستند، آن دنباله نعمت ادامه ندارد، آن ها ديگر نمي ‌آيند. فرمودند نعمتي که دارد مي ‌آيد؛ حالا يا فرزندان خوب است، يا علم خوب است، يا مال حلال است، نعمتي که دارد مي ‌آيد، شما اينجا ديگر دام ننهيد، اين ها را بند نکشيد، اين ها را در راه خلاف صرف نکنيد، تا آن ادامه نعمت بيايد. فرمود: «إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ»[25] [26] ؛ اين پرنده‌ ها که دسته دسته دارند مي ‌آيند، چند نفر که آمدند اينجا، اگر همين که آمدند ببينند صداي تير است و صداي تفنگ است و آثار دام هست، آن بقيه ديگر نمي ‌آيند. فرمودند يک مقدار نعمتي که به شما رسيد، اين طليعه يک گروه است شما قدر اين را بدانيد بجا مصرف کنيد، شکرگزار باشيد تظاهر به نعمت بکنيد، کسي را نرنجانيد؛ «إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا»؛ بقيه را نرمانيد. بگوييد: «ما بر لب بامي که نشستيم نشستيم»! و گرنه آن ها هم مي ‌گويند: «ما از لب بامي که پريديم پريديم»، چرا اين کار را بکنيم؟ فرمود چرا مي‌ رمانيد؟ اين ها يک گروه‌ هستند آمدند. شما حق اين ها را ادا کنيد، بقيه سلسله نِعَم ادامه پيدا مي ‌کند.

 

خدا مرحوم علامه طباطبايي را غريق رحمت کند! فرمود ما چهارده نسل است که روحاني هستيم. اين سلسله نِعَم است. کم توفيقي نيست که آدم چهارده نسل عالِم بپروراند. اين هست، اين مخصوص يک گروه خاصي که نيست. اگر کسي خدا به او توفيق داد او روحاني شد درسي خواند، به علم صائب و عمل صالح رسيد، طرزي کند که در خاندان او اين نعمت باشد. در فرزندان او، دودمان او، اين نعمت ادامه داشته باشد چرا حالا ما ناشکري بکنيم که بقيه اين پرنده‌ هاي الهي برمند و نيايند!؟ فرمود: «فَلَا تُنفِرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ»؛ کمتر شکرگزاري بکنيد، بقيه اين قافله مي ‌رمند و نمي ‌آيند.

 

«مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ»[27] [28] ؛ گاهي مي ‌بينيد برخي‌ ها در شهر يا روستا و يا ديارشان بي‌ مهري مي‌ بينند، اين ها نبايد برنجند، از اصل مطلب فاصله بگيرند. فرمود: ﴿وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ﴾[29] ؛ اگر اهالي يک شهر، اهالي يک روستا، اهالي يک محل، اهالي يک قبيله نسبت به عالِم آن قبيله، نسبت به آن خَيّر قبيله، نسبت به آن مرد بزرگ و بزرگوار قبيله بدرفتاري کردند، جاي ديگر براي او باز است. اين نبايد از اصل کار خير برنجد. «مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ»[30] [31] ؛ «إتاحَة»؛ يعني فرصت مناسبي از راه دور براي اين شخص فراهم مي ‌شود. اين طور نيست که حالا اينجا رنجيد، از همه برنجد، از اين رشته برنجد.

 

شماره چهاردهم: «مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ»[32] [33] ؛ در فتنه بايد مواظب بود که فتنه ‌گر آسيبي به جامعه اسلامي مي ‌رساند، به مسلمان‌ ها آسيب مي ‌رساند، او بايد به عقاب الهي برسد؛ اما در فتنه بعضي‌ ها هستند که فريب خورده ‌اند. فرمود: فريب ‌خورده ‌ها را کيفر ندهيد، عتاب نکنيد، براي اين که او نفهميده وارد شده است. برخي‌ ها مثل مرحوم ابن ميثم و ديگران احتمال دادند گفتند: «مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ»؛ يعني هر فتنه‌ شده ‌اي مورد عتاب قرار نمي ‌گيرد، براي اين که اگر عتاب بکني در او اثر ندارد؛ يعني مثل اين که هر مبتلاي به منکري، نهي از منکر ندارد. وقتي که اثر ندارد شما چگونه نهي از منکر مي ‌کنيد؟ اين معنا مي ‌تواند درست باشد؛ ولي دور از ذهن است

 

غرض اين است که در هر حادثه آن‌که واقعاً شرور است، بدرفتار است او بايد به کيفر الهي برسد؛ اما کسي که فريب ‌خورده است بايد او را هدايت کرد. «مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ».

 

شماره پانزدهم اين است: «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ»[34] [35] ؛ ما بندگان خدا هستيم، همه امور را ذات اقدس الهي آفريد و همه را هم او دارد اداره مي ‌کند. وظيفه ما در برابر نعمت الهي شکر است. اين تعبيرات نوراني حضرت، بيانات لطف‌آميز آن حضرت است. اما آن بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) در اوّلين دعا گذشته از اين که تعبيرات ادبي را به همراه دارد، يک مطلب عقلي را تفهيم مي‌ کند. شما اين دعاي نوراني امام سجاد در اين اوّلين دعاي صحيفه سجاديه را ملاحظه بفرماييد، عرض مي ‌کند خدايا! همه نعمت ‌ها از شماست، يک؛ راه شکر اين نعمت را به ما آموختي، دو؛ و شکر نعمت سهم تعيين ‌کننده‌ اي در پيشرفت ما دارد، سه؛ اگر راه شکر را نياموخته بودي و انسان ‌ها شکر نمي ‌کردند، «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْاِنْسانِيَّةِ اِلى‌ حَدِّ الْبَهيمِيَّةِ»[36] ببينيد اين دعاست. دعاي صحيفه سجاديه مثل خطبه نهج البلاغه کلمات عميق عقلي را به همراه دارد. انسان را معرفي مي ‌کند؛ يعني انسان حيوان ناطق نيست، انسان «حيوانٌ ناطقٌ حامد». اين دعاي نوراني را ملاحظه بفرماييد، عرض مي‌ کند خدايا! اگر شکر را جامعه بشري نمي ‌آموخت و شکر نمي ‌کرد، ديگر انسان نبود، فقط حيواني بود که حرف مي‌زد. اگر شکر نباشد، «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْاِنْسانِيَّةِ اِلى‌ حَدِّ الْبَهيمِيَّةِ» که فرمودي: ﴿أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[37] .

 

مستحضريد که تعبيرات روايي ائمه، مثل تعبيرات قرآن ذات اقدس الهي، اين ها اهانت نيست، تحقير نيست، اين ها تحقيق است. اين که فرمود: ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾[38] ظاهر آن تحقير است؛ ولي اين چنين نيست، تحقيق است؛ يعني واقعاً اين حيوان است. سه، چهار تا راه دارد که انسان به اين آيه دسترسي پيدا کند: يا چشم باطن پيدا کند تا باطن اين ها را ببيند که چه هستند؟ يا نظير آن چه را که براي امام سجاد و امام باقر (سلام الله عليهما) در صحنه عرفات «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ»[39] ، و اين ها پيش آمد اين ها به اصحابشان نشان دادند، آن برکت برسد باطن افراد را ببينند! يا حرف ائمه (عليهم السلام) را گوش مي ‌دهد که باطن بعضي ‌ها حيوان ‌اند! يا چند روز صبر کند بعد از مرگ معلوم مي ‌شود که چه کسي به صورت انسان محشور مي ‌شود و چه کسي به صورت حيوان. اين تحقير صِرف نيست، ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[40] تحقيق است. اين بيان نوراني امام سجاد در اوّلين دعاي همين صحيفه اين است که اگر کسي در کنار سفره خدا بنشيند؛ اين نعمت ‌ها فرق نمي ‌کند، چه نعمت ‌هاي ظاهري باشد مثل غذا و لباس و مانند آن، چه نعمت حقيقي باشد مثل چشم و گوش. اگر کسي اين نعمت را بيجا مصرف کرده است: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْاِنْسانِيَّةِ اِلى‌ حَدِّ الْبَهيمِيَّةِ»[41] ؛ آن وقت عصاره اين فرمايش اين است که «الإنسان ما هو»؟ «الإنسان حيوان ناطق حامد»، که اگر حمد نباشد انسان نيست.

 

اينجا هم وجود مبارک حضرت فرمود در خيلي از موارد است که انسان برنامه ‌ريزي مي‌ کند؛ اما نمي ‌داند که در تدبير چه کسی هست. همه امور به اين نيست که انسان فکر بکند، به ما گفتند فکر بکنيد؛ ولي در آغاز بگوييد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»[42] ؛ بگوييد خدايا به نام تو من اين کار را شروع مي ‌کنم. آن وقت اگر مشکلی باشد، خدا وسيله فراهم می کند که آن مشکل پيش نمی آيد، يا در درون انسان ِ«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ ... وَ نَقْضِ الْهِمَمِ‌»[43] ؛ ‌در حيطه تصميم گيری انسان اثر می گذارد، انسان از عزم خود برمی گردد، بعد معلوم می شود خوب شد اين کار را نکرد يا در بيرون اثر می گذارد، جلوی آن مانع را می گيرد. فرمود به هر حال تقدير الهی قوي تر از تدبير ماست. گوشه ای از کارها به تدبير ما وابسته است، قسمت مهم آن به تقدير الهی وابسته است؛ لذا اگر ذات اقدس الهی مصلحت نبود يا در درون ما مانع ايجاد می کند که می شود: ِ«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ ... وَ نَقْضِ الْهِمَمِ‌»؛ يا در بيرون مانع ايجاد می کند که «وكم من عثار وقيته وكم من مكروه دفعته‌»[44] . اين دعای نورانی «کميل» که شب ‌های جمعه می خوانيم و می خوانيد ـ إن‌ شاء الله ـ يعنی در خيلی از موارد است که ذات اقدس الهی مانع ايجاد می کند نمی گذارد آن خطر به ما برسد. اگر ما اين‌ چنين باشيم، موحدانه بينديشيم، يا از دو طرف ما را حفظ میکند يا لاأقل از يک طرف؛ يعنی يا هم از درون و هم از بيرون ما را حفظ می کند يا از «احد الطرفين» ما را حفظ می کند که ـ إن‌ شاء الله ـ اميدواريم همه شما و همه پيروان قرآن و عترت مشمول اين دعای نورانی حضرت امير و ساير ائمه (عليهم السلام) باشيد.

 

من مجدداً مقدم شما را گرامي مي‌ دارم و از ذات اقدس الهی مسئلت می کنيم به همه شما علم صائب و عمل نافع و صالح مرحمت بفرمايد.


logo