« فهرست دروس
درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

95/12/26

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه 59/نامه ها /نهج البلاغه

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 59

 

مقدم شما بزرگواران و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي ‌داريم. اعياد خجسته ديني و ملّي که در پيش داريم براي همه شما خير و رحمت و برکت را به همراه بياورد و از ميلاد پُر برکت صديقه کبري (صلوات الله و سلامه عليها) هم فيوضات الهي ـ إن‌ شاء الله ـ نصيب نظام ما و عموم علاقمندان به قرآن و عترت بشود!

 

بحث ‌هاي ما در شرح نهج ‌البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه)، به نامه 59 رسيد؛ اين نامه ‌ها به صورت بخش‌نامه ‌اي بود که توسط وجود مبارک اميرالمؤمنين براي واليان و مسئولان منطقه ‌اي مختلف نوشته مي ‌شد. بخشي از اين بخش‌نامه ‌ها و نامه‌ ها مربوط به خود حوزه عراق و بخشي هم مربوط به استان‌ هاي متنبّه ايران بود؛ براي اهواز و بصره و کرمان که يک محدوده استانداري بود نامه مي ‌نوشتند؛[1] براي آذربايجان نامه نوشتند؛[2] براي استان‌ هاي ديگر نامه نوشتند که غالب اين نامه ‌ها در نهج ‌البلاغه هست. اين نامه 59 به «أسود بن قطبه صاحب جند حلوان»[3] ‌ است؛ اين حلوان را بعضي از شارحان نهج ‌البلاغه همين منطقه سر‌پل‌ ذهاب و اين منطقه نقل کردند، برخي ‌ها هم اين را جزء استان فارس دانستند، بالاخره اين مربوط به ايران است که طبق تفسير و شرح بخش‌ هاي قابل توجهي از نهج ‌البلاغه، اين را براي استانداران ايران نوشتند و ظاهر نامه هم همين مقدار است، آن‌ طوري که در کتاب تمام نهج‌ البلاغه آمده، بيش از اين مقدار نيست. گاهي مرحوم سيد رضي (رضوان الله عليه) اين نامه ‌ها را تقطيع مي‌ کردند؛ يعني آن مقداري را که لازم مي‌ دانستند را نقل مي ‌کردند و آن مقداري را هم که مصلحت نبود نقل نمي ‌کردند. نامه ‌اي که حضرت براي سردمداران جنگ جمل نوشتند سه بخش بود: بخشي از آن مربوط به طلحه بود، بخشي از آن مربوط به زبير بود که اين ها هماهنگ بودند، بخشي از آن هم مربوط به عايشه بود که آن بخش مربوط به عايشه را به احترام پيغمبر نقل نکرد؛ يعني سيد رضي در نهج ‌البلاغه آن بخش را نقل نکرد.

 

اما اين نامه 59 که به «أسود بن قطبه صاحب جند حلوان»‌ می ‌باشد را کاملاً نقل کرده است. اصل نامه اين است که نامه ‌اي از طرف «عبدالله»، معمولاً نامه را وجود مبارک حضرت امير به عنوان بنده خدا شروع مي‌ کرد؛ مرقوم مي ‌فرمودند که نامه ‌اي از «عبدالله علي بن ابي طالب»، آن لقب را در آخر ذکر مي‌ کرد. اميرالمؤمنين به فلان استاندار: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْوَالِیَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ»؛ فرمود انسان اگر راه‌ هاي گوناگون داشته باشد، او از بسياري از عدالت محروم مي ‌شود. در خيلي از جاها توفيق اجراي عدل را از دست مي ‌دهد. نه اين که او نمي ‌تواند عدالت فراوان داشته باشد، بلکه در بخش‌ هاي فراواني از عدالت محروم مي‌ شود، چون هوي و هوس با عدل سازگار نيست. عدل اين است که هر چيزي در جاي خود قرار بگيرد،[4] هوي آن است که هر چيزي به نفع خود آدم باشد، اين هوي با آن عدل اصلاً سازگار نيست. فرمود اختلاف هوي و گرايش ‌ها و ميل ‌هاي متعدّد، در بسياري از موارد جلوي عدل ‌پروري و عدل ‌گستري را مي ‌گيرد. معناي اين جمله اين نيست که او از عدالت فراوان محروم است، معناي جمله اين است که او در بسياري از موارد از عدالت محروم است! «اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ»[5] ، اين مطلب اول.

 

آن‌ طوري که ابن ‌ميثم و ديگران نقل کردند، همين نامه چند سطري به شش يا هفت اصل حقوقي و نظام ديني برمي ‌گردد. فرمود: «فَلْیَکُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَکَ فِی الْحَقِّ سَوَاءً»؛ اولاً حق ‌محور باشيد، يک؛ و اين حق ‌مداري را نسبت به همه حفظ بکنيد، دو. نسبت به يک عدّه حق و عدل را رعايت بکنيد و نسبت به يک عدّه رعايت نکنيد، اين ظلم است. پس يک مطلب اين است که حق ‌مدار باشيد، دوم اين است که اين حق‌ مداري نسبت به همه اصناف و طبقات رعايت بشود. بعد فرمود: «فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ»؛ شما اگر عدل را رها کنيد در قبالش چه چيزي را مي ‌خواهيد بگيريد؟ يک وقتي انسان يک کالايي را مي ‌دهد و در مقابل معامله مي ‌کند و يک چيزي مي‌ گيرد؛ يک وقت است که يک کالايي را مي ‌دهد و چيزي نمي ‌گيرد؛ يک وقت است که يک کالايي را مي ‌دهد و سَمّ مي‌ گيرد. در اينجا سه مسئله است: يک وقت است که کسي کالاي گراني مي ‌دهد و يک کالاي ارزشمندي مي ‌گيرد ولو يک مختصر کمتر، اينجا مي ‌گويند او مغبون شد. يک وقت است که يک کالايي را مي‌ دهد و هيچ نمي‌ گيرد، اينجا مي ‌شود سفاهت. يک وقت است که نه، کالا را مي ‌دهد و در برابرش سمّ مي ‌گيرد! فرمود شما در عوض عدل چه چيزي مي‌ خواهيد بگيريد؟ اگر عدل را عمل نکرديد اين معنايش صِرف ترک عدل که نيست! عدل را دادي و ستم را گرفتي، اين که نمي ‌تواند عوض اين باشد، اين مي ‌شود خسارت، چون انسان خود سرمايه را مي ‌بازد. فرمود: «لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ»؛ بعد فرمود همه ما اين توفيق را نداريم که در حوزه‌ ها يا دانشگاه‌ ها شرکت کنيم همه مسائل اخلاقي، همه مسائل حقوقي و همه مسائل شرعي را بدانيم، فرمود اين کار آسان نيست که آدم همه مسائل شرعي را بداند، اما خداي سبحان يک ترازوي عدل‌ مداري را در درون همه ما نصب کرد، فرمود شما هم‌ نوع و يکسان هستيد، ديگر دو حقيقت که نيستيد! يک بيان نوراني از خود پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است که «الناس سواء كأسنان المشط»[6] ؛ فرمود اين شانه که بالاخره موي سر و صورت را با آن شانه مي ‌کنند، اين ها پستی پستي و بلندي ندارد يکدست است، فرمود مردم مثل دندانه شانه هستند، اگر بخواهند يک مشکلي را حل کنند، يکي بلند بشود و يکي پايين باشد اين مشکل حل نمي ‌شود. البته استعدادها و شرايط مختلف است، ولي در رعايت قوانين همه يکسان هستند، همه در برابر قانون يکسان هستند، ولو قانون‌ ها فرق مي ‌کنند؛ قانون بزرگ ‌تر، قانون کوچک ‌تر، قانون زن، قانون مرد، قانون باسواد، قانون بي‌سواد، قانون کسي که خيلي رشد علمي دارد با کسي که رشد علمي ندارد، قانون ‌هاي فرق مي‌ کند اما همه در برابر قانون مساوي هستند. اين دو اصل حقوقي کاملاً از هم جداست. قانونِ يک مرجع با يک مقلّد فرق مي ‌کند، قانونِ يک انسان خوش ‌استعداد با درس ‌نخوانده فرق مي‌ کند؛ اما وقتي قانون درس ‌نخوانده اين شد و قانون درس‌ خوانده آن شد، اين‌ طور نباشد که درس‌ نخوانده محکوم به قانون باشد و درس ‌خوانده محکوم به قانون نباشد. پس قانون‌ ها فرق مي ‌کند، يک؛ همه در برابر قانون يکسان هستند، اين دو. قانون کسي که در ابتدايي است با آن‌ که دانش ‌آموز است، با آن ‌که دانشگاه هست که ارشد مي ‌خواند يا متخصص است يا فوق تخصص است يا دکترا است قانون ‌هايشان فرق مي ‌کند؛ اما همه در برابر قانون يکسان هستند، اين‌ طور نيست که قانون در برابر اين شخص اجرا بشود و در برابر او اجرا نشود، اين دو اصل حقوقي بايد از همه هم تفکيک بشود و هم رعايت شود.

 

فرمود به اين که خداي سبحان انسان را آفريد، انسان‌ ها دو نوع که نيستند، هر چه براي خودت نمي‌ پسندي براي ديگران نپسند، يک؛ هر چه ديگران اگر نسبت به يکديگر روا بدارند تو روا نمي ‌داري تو انجام نده! اين دو؛ يعني اگر کسي يک کاري را نسبت به تو کرد و اين کار ناپسند بود، تو اين کار را نکن، اين يک؛ اگر کسي کاري را نسبت به ديگري کرد و تو نمي‌ پسندي آن را، خودت نسبت به ديگري انجام نده، اين دو. فرمود چيزي را که با ترازوي فطرت تو هماهنگ نيست انجام نده. نگو من کجا درس بخوانم؟ آن دقائق فقهي و فلسفي که در جامعه مطرح نيست، آن که در جامعه مطرح است، عدل است و مساوات است و مواسات است و اين ها تشخيصش خيلي آسان است.

 

فرمود آن چه را که ديگران نسبت به تو بکنند نمي ‌پسندي، يک؛ آن چه را که ديگران نسبت به يکديگر انجام دهند که تو نمي ‌پسندي، دو؛ هيچ‌ کدام از اين ها را انجام نده، سه. فرمود: «فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ»[7] ؛ و آن نفس ما ترازوي خوبي است، ما از چه چيزي بدمان مي ‌آيد و از چه چيزي خوشمان مي ‌آيد ديگران هم همين‌ طورند! «وَ ابْتَذِلْ نَفْسَکَ فِیمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکَ رَاجِیاً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ»؛ اين نفس خود را بذل بکن، بازسازي بکن، مگر اميد رحمت الهي را نداري؟ مگر از عذاب الهي نمي ‌ترسي؟ اين نفس را بازرسي بکن که چه مي ‌کند و چه نمي‌ کند؟ اين محاسبه براي همين است! خيلي از بزرگان دستور دادند که شب و روز يک ساعت يا نيم ساعت انسان خلوت بکند که من در اين 24 ساعت چه کردم؟! قلب چه کسي را رنجاندم؟ دل چه کسي را به دست آوردم؟ چه مال حلالي را به دست آوردم؟ چه مال حرامي را گرفتم؟ چه حرف خوبي زدم؟ چه حرف بدي زدم؟ چه نماز مستحبي خواندم؟ چه قضاي نمازي را به جاي آوردم؟ چه کار خلافي کردم؟ چه کار وفاقي کردم؟ فرمود بازسازي بکن! بعد فرمود: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّهٍ»؛ اين زندگي ـ حالا هفتاد سال يا هشتاد سال ـ جاي امتحان است. ما هشتاد سال داريم کنکور مي ‌دهيم! هيچ لحظه ‌اي انسان از آزمايش بيرون نيست. انسان وقتي يک کنکور مي ‌دهد، فرض کنيد در يک روز و براي يک سال يا سه چهارسال راحت است. ما هشتاد سال کنکور مي‌ دهيم براي هشتاد ميليارد و ابد! اين هشتاد سال کنکور براي ابد زمان کمي است! ما اگر يک مدت محدودي بعد از مرگ داشتيم، مي ‌گفتيم به همان اندازه بايد تلاش و کوشش بکنيم، اگر ما ﴿خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا﴾[8] [9] ، يک موجود ابدي هستيم، ابد نه زمان برمي ‌دارد نه زمين. موجودات مادي مکان و زمان و تاريخ برمي ‌دارند؛ يعني مي ‌شود الآن بررسي کرد براساس راه ‌های نجومي و دقيق که مثلاً فلان سياه‌ چاله يا کره مريخ چند ميليارد سال سن آنهاست، اما نمي ‌شود بحث کرد که دو دوتا چهارتا چند سالش است؟ بعضي ‌ها ثابت هستند، نه ساکن و نه متحرّک! از نَبش زمان و زمين انسان بالا مي ‌رود، آن وقت ديگر زمان و تاريخ برنمي ‌دارد! لذا کساني که در بهشت هستند خسته نمي ‌شوند، چون خستگي برای يک موجودي است که در نَبش زمان و زمين باشد. الآن هيچ کسي سؤال مي‌ کند که دو دوتا چهارتا خسته نشد ميلياردها سال گذشت و هميشه دو دوتا چهارتاست؟ ما يک ثابت داريم که در قبالش ساکن و متحرّک است؛ موجود يا مادي است يا مجرّد، مادي که شد يا ساکن است يا متحرّک، هر دو خسته مي ‌شوند؛ اما ثابت خستگي ندارد فوق اينهاست، ﴿لَّا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ﴾[10] ، ما يک چنين عالمي در پيش داريم!

 

بنابراين اين هشتاد سالي که زندگي مي ‌کنيم، اين هشتاد سال «كَحَلْقَةٍ فِي فَلَاةٍ»[11] است؛ لذا فرمود دنيا تا انسان زنده است «دار بليه» است. «بليه» يعني ابتلاء و ابتلاء يعني امتحان. در بخش‌ هايي از سوره مبارکهٴ «فجر» دارد که مردم همه مبتلا هستند؛ بعضي مبتلا به مرض هستند که در بيمارستان هستند. بعضي مبتلا به سلامت هستند! ما خيال مي ‌کنيم که انسان سالم مبتلا نيست. ابتلاء که به معني مرض نيست! ابتلاء يعني امتحان. بعضي ‌ها مبتلاء به فقر هستند، بعضي‌ ها مبتلاء به ثروت هستند. اين بخش ‌هاي سوره مبارکهٴ «فجر» را ملاحظه بفرماييد، فرمود: ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ﴿15﴾[12] وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ﴿16﴾ كَلَّا﴾؛ فرمود بعضي ‌ها مبتلا به ثروت هستند، بعضي مبتلا به فقر هستند، بعضي مبتلا به سلامت هستند، بعضي مبتلا به مرض هستند. ما اگر کسي را مبتلا به ثروت بکنيم مي‌ گويد خدا مرا گرامي داشت، ﴿كَلَّا﴾[13] ؛ ما گرامي نداشتيم! گرامي داشتن برای آخرت است. ما شما را مي ‌آزماييم! بعضي ‌ها را با ثروت، بعضي‌ ها را با فقر، بعضي ‌ها را با سلامت و بعضي ‌ها را با مرض مي ‌آزماييم. الآن کساني که در خانه‌ ها زندگي مي ‌کنند و سالم هستند، اين ها مبتلاء به سلامت هستند. آن ها که در بيمارستان هستند مبتلا به مرض هستند. «الإبتلاء هو الامتحان»[14] ، هر دو را قرآن کريم ابتلا مي ‌داند؛ هم کساني که متنعّم هستند مبتلا به نعمت هستند و هم کساني که بيمار هستند مبتلا به مرض هستند. فرمود کلّ دنيا «دار بليه» است. «بليه» به معني ابتلا، بلا و بلوا يعني آزمون است. اين ها را به استاندارش مي ‌فرمايد: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّهٍ لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَهً إِلاَّ کَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَیْهِ حَسْرَهً»[15] ؛ چون مورد امتحان است، اگر يک ساعتي را مشغول به گفتگو و خنديدن بود و به بطالت گذراند، اين حجّت خداست عليه او! دستور ديني هم اين است که انسان وقتي يک جا نشسته است مي‌ خواهد پا شود بگويد: ﴿سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾[16] که اگر اين يک ساعتي که اينجا نشسته، حق اين مکان را ادا نکرده، لااقل استغفار کند و بلند شود. مستحب است که انسان در جايي که نشسته است وقتي که مي‌ خواهد پا شود بگويد: توجه داريم، از تو غفلت نکرديم ﴿سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾. «إِلاَّ کَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَیْهِ حَسْرَهً یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ أَنَّهُ لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ الْحَقِّ شَیْءٌ أَبَداً»[17] ؛ اين تقريباً معادل همان مطلب است که اگر عدل را دادي، عوض نگرفتي. هيچ چيزي عوض عدل نيست، اينجا هم مي ‌فرمايد اگر حق را نگفتي چيزي را عوض نگرفتي. وقتي حق را نگفت يا ساکت است يا باطل مي‌ گويد. يک بيان نوراني در اين صوت العدالة از وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) نقل شد، فرمود: «الساكت عن الحق شيطان أخرس»[18] [19] ؛ چقدر اين بيان زيباست! فرمود کسي که بايد در جامعه حق را بگويد، در يک جايي، عضو يک هيأتي است بايد بگويد، در جامعه ‌اي به سر مي ‌برد مي ‌بيند که يک عدّه باطل مي‌ گويند، اين حق را نمي ‌گويد اين از گفتن حق ساکت است، «الساكت عن الحق شيطان أخرس» يک شيطان دهن بسته است. بعضي لال هستند، فرمود اين يک انسان لال نيست او يک شيطان لال است، «الساكت عن الحق شيطان أخرس». حالا اگر باطل را گفت که ديگر بر بطلانش را افزوده است.

 

فرمود: «لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ الْحَقِّ شَیْءٌ أَبَداً وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَیْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ وَ الاِحْتِسَابُ عَلَی الرَّعِیَّهِ بِجُهْدِکَ»[20] ؛ حالا روشن شد که اگر حق را نگفتيم چيزي عوض نگرفتيم، رهايي حق بدل ندارد، مثل رهايي عدل بدل ندارد که حالا ما يک چيزي گرفتيم ولو با ارزش کمتر، اين‌ طور نيست. امام مي ‌فرمايد اگر عدل را ندادي، چيزي در نهايت گير تو نيامده است. حق را نگفتي، چيزي گير شما نمي ‌آيد. يک وقتي انسان يک معامله مي‌ کند يک فرش نويي مي ‌دهد يک فرش کهنه مي ‌گيرد، بالاخره يک چيزي گيرش آمده است. اما يک وقت است که يک فرش نويي را مي ‌دهد و سَمّ مي ‌گيرد، چيزي گيرش نيامده است! فرمود عدل را دادي، چيزي گير تو نيامده است. حق را دادي، چيزي گير شما نيامده است. اين را به استاندار سرپل‌ ذهاب گفته است. اين حلوان را بعضي گفتند که ايالتي است از ايالت ‌هاي فارس که برخي از شارحان نهج‌ البلاغه نقل کردند[21] و بعضي ‌ها هم گفتند که همين سرپل ‌ذهاب است.[22]

 

بعد فرمود اين معنا را بدان که اگر به مردم خدمت کردي، نه تنها چيزي کم نداري، نه تنها عدل دادي و عدل گرفتي، حق دادي و حق گرفتي، يک معامله پاياپاست، اين ‌طور نيست!

 

تو استاندار ما هستي و يک حقوقي داري، اگر به معيشت مردم، اشتغال مردم، توليد مردم و تأمين زندگي مردم کردي، چند تا کار کردي: يکي اين که حقوق خود را گرفتي، اين حقوق حلال است؛ ديگر اين که رضاي مردم را جلب کردي که اين پشتوانه خوبي است؛ اما اين ها يک امور جزئي است. فرمود بدان آن خدمتي که تو به مردم مي‌کني، در قبال آن پاداشي که از ناحيه مردم به وسيله ذات اقدس الهي، يعني در حقيقت به دستور الهي به تو مي ‌رسد اصلاً قابل قياس نيست! تو کارمند ما هستي و حقوق مي ‌گيري، وقتي به مردم خدمت کردي، اين عدل است. حقوق تو حلال است، مردم هم راضي هستند و از تو حمايت مي ‌کنند. اما تنها تا اينجا ختم نمي ‌شود! حکم الهي که بهشت است منتظر توست و آن ديگر قابل قياس نيست! فرمود چيزي که از ناحيه خدمت به مردم به تو مي‌ رسد، خيلي بيش از آن است که تو نسبت به مردم داري انجام مي ‌دهي. تو فقط براي مردم مسکن مي‌ سازي، غذاي اين ها را تأمين مي‌ کني، معيشت اين ها را تأمين مي ‌کني، شغل اين ها را تأمين مي ‌کني، همين! حداکثر کاري که مي‌ کني اين است. اما رضاي مردم که زمينه رضاي الهي را به همراه دارد، آن تأمين سعادت ابد است براي تو. حقوقي که مي ‌گيري درست است، مردم هم به تو علاقمند مي ‌شود درست است، اما اين ها نسبت به آن پاداشي که خدا به تو مي ‌دهد قابل قياس نيست! نظام اسلامي يعني اين! چقدر اين بيانات شيرين است!

 

فرمود: «فَإِنَّ الَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِی یَصِلُ بِکَ»[23] ؛ کاري که به وسيله تو انجام مي‌ گيرد اين است که اشتغال ايجاد کردي، توليد مي ‌کني، کار ايجاد مي ‌کني، معيشت مردم را ايجاد مي‌ کني، همين! حقوقي هم که مي ‌گيري حلال است. اما از اين ناحيه چه چيزي نصيب تو مي ‌شود؟ نه اين که از اين ناحيه حقوقي که مي ‌گيري حقوق حلالي است، اين که کاري نيست. آن رضاي الهي است که ابد را تأمين مي ‌کند؛ لذا فرمود آن چه که از ناحيه خدمت مردم به تو مي‌ رسد خيلي بيشتر از آن است که تو براي مردم انجام مي ‌دهي! اين است که مي ‌تواند نظام اسلامي را اداره کند، اين است که مي ‌تواند جامعه مسلمانان را اداره کند. وجود مبارک حضرت که آمد اين چنين مي ‌کند؛ يعني همه کارمندان اين را باور دارند که اينجا سه مسئله است: يکي اين که بايد به مردم خدمت بکنند؛ دوم اين که حقوقي که مي ‌گيرند بايد حلال باشد؛ اما تمام نمي ‌شود، چون جهان غير اسلامي هم همين را دارد. الآن کشورهاي کفر چه کاري مي‌کنند؟ اين کشورهايي که مي ‌گويند خدا نيست، مثل کشورهاي کمونيستي چکار مي‌ کنند؟ مي ‌گويند اگر يک کارمندي و يک استانداري به وظيفه خود عمل کرده، حقوقي که مي‌ گيرد صحيح است و زندان ندارد و در نظام کمونيستي محترم هم هست، همين! بايد براي مردم کار توليد کند، اشتغال توليد کند، صنايع توليدي، کشاورزي و دامداري داشته باشد، تا حقوقي که مي ‌گيرد حلال باشد، همين! مطلب سومي که در کار نيست، چون اين ها مي ‌گويند مرگ پايان راه است، انسان که مي ‌ميرد مي‌ پوسد. حضرت امير فرمود انسان که مي ‌ميرد از پوست در مي‌ آيد، تمام خبر مال بعد از مرگ است! اينجا سه امر است، نه دو امر: يکي اشتغال و توليد براي مردم، تأمين معيشت مردم، سعادت مردم، زندگي مردم، امنيت مردم، آرامش مردم و ديگری هم حقوقي که مي ‌گيري حلال است؛ اما امر سوم آن است که آن چه که از ناحيه خداي سبحان به وسيله انجام وظيفه به تو مي ‌رسد خيلي بيش از آن است که از تو به مردم مي ‌رسد! «فَإِنَّ الَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِی یَصِلُ بِکَ»؛ به وسيله تو چه کاري به مردم مي ‌رسد؟ اين است که مختصري دنياي آن ها را تأمين مي ‌کني، اما در برابر آن چه که‌ «إِلَیْکَ» به تو مي‌ رسد خيلي بيش از آن است که به وسيله تو به مردم مي ‌رسد. پايان جمله همين است، بعد مي ‌فرمايد: «وَ السَّلاَمُ‌». اميدواريم که نظام ما اين‌ چنين باشد، همه ما هم اين‌ چنين باشيم.

 

مجدّداً مقدم شما را گرامي مي ‌داريم، اعياد مذهبي و ملي که در پيش داريم براي همه خير و رحمت و برکت باشد! صله رحِم را ـ إن ‌شاء الله ـ فراموش نکنيم. در همه موارد تلاش و کوشش بکنيم که عيد ما، نشاط ما، سرور ما ـ إن‌ شاء الله ـ با مشروعيت همراه باشد.


[22] شهیدی، جعفر، شریف رضی، محمد بن حسین، و علی بن ابی طالب(ع)، امام اول. ۱۳۷۸. نهج البلاغه. ۱ ج. تهران - ایران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص531.
logo