1404/09/12
بسم الله الرحمن الرحیم
اقوال در انتهای زمان صوم/زمان صوم /كتاب الصوم
موضوع: كتاب الصوم/زمان صوم /اقوال در انتهای زمان صوم
ادامه فصل جدید - زمان صوم (تکمیل مقدمه و ورود به بحث وقت مغرب)
رسیدیم به فصل مربوط به زمان صوم. فصل جدید بود در کتاب صوم. آنجا یک مقدمهای را دیروز عرض کردیم، یعنی خواندیم از متن عروه که آن مقدمه مشتمل بر سه مطلب بود. حالا آن مقدمه را یک بار دیگر تکرار میکنم.
«فصل
في الزمان الذي يصح فيه الصوم
وهو النهار من غير العيدين ،».[1]
وقت روز، نهار است. در شب ما امساک صومی نداریم، به جز عید فطر و عید قربان که در نهارش روزه حرام است. اینها ادلهاش را دیدیم.
حالا مبدأ نهار چیست؟ «ومبدأه طلوع الفجر الثاني » که روایتش را با هم دیدیم. «ووقت الإفطار» منتها و آخر نهار چیست یعنی وقت افطار: «ذهاب الحمرة من المشرق» که خب این همان مبنای اشهر در تحدید وقت مغرب است.
مطلب سوم: «ويجب الإمساك من باب المقدمة في جزء من الليل في كل من الطرفين ليحصل العلم بإمساك تمام النهار ، ». رعایت امساک در هر دو طرف روز به مقداری که علم حاصل بشود برای درک و احراز امساک در کل نهار. آن مقدار لازم است به عنوان مقدمه علمیه برای تحصیل یقین به امساک. این هم مطلب سوم.
توضیح بیشتر درباره مطلب سوم (مقدمه علمیه)
ما عرض کردیم که به مناسبت اینکه مرحوم سید این مطلب را بیان فرمود، خوب است که ما در این مطلب اختلافی (یعنی همین مسئله تحدید وقت مغرب که مغرب شرعی چیست) با اینکه در کتاب صلات هم مفصل بحث میکنند، ولی به هر حال یک بحث ابتدایی است و چند روزی را روی این وقت بگذاریم. اما قبل از اینکه وارد تحدید وقت مغرب بشویم، این مقدمه را تمام کنیم.
این قسمت از مقدمه را که مطلب سوم را هم گفته باشیم، آن هم این است که همانطور که ایشان فرمود، برای اینکه انسان احراز کند آن امساک را، لازم است یک مقداری (به حساب این صبح) در طرف صبح و در طرف غروب یک مقداری از شب را هم امساک کند برای اینکه یقین به امتثال حاصل بشود. به قول معروف: «اشتغال یقینی، فراغ یقینی را طلب میکند». اشتغال یقینی و تکلیف یقینی استدعا دارد و طلب دارد برائت یقینی را. بنابراین امتثال یقینی لازم است. برای اینکه امتثال یقینی حاصل بشود، انسان باید مقداری از لیل را هم داخل در امساک کند تا مطمئن بشود که از اول طلوع فجر ممسک بوده تا آخر نهار.
در طرف غروب این حرف روشن است، به خاطر اینکه به هر حال استصحاب هم اگر بخواهد بکند، باید استصحاب بقای نهار کند و یک مقداری را در آن طرف مشکوک هم امساک کند برای اینکه خیالش راحت باشد که کل روز را صائم بوده. یعنی استصحاب در طرف مغرب موافق با همین مقدمه علمیه است.
اما بعضی از بزرگان مثل مرحوم آقای خویی تذکر فرمودند که این مقدمه علمیه در طرف صبح لازم نیست. در طرف صبح لازم نیست، چون استصحاب موافق بقای لیل است. استصحاب موافق بقای لیل است. بنابراین هر مقداری هم که شک دارد جزء لیل حساب میکند و از آنجایی که یقین دارد امساک میکند و روزهاش هم صحیح است.
پاسخ به این نظر
جواب به فرمایش ایشان این است که بحث ما در شک در وقت نیست که ما در وقت طلوع فجر (دخول وقت نهار) مثلاً اگر بحثمان در شک در وقت بود و دخول وقت بود، آن وقت میگفتیم که استصحاب میکنیم بقای لیل را. ما الآن در فرض دیگری داریم صحبت میکنیم. به نظر میرسد جای استصحاب نیست. اصلاً صحبت شک در وقت نیست. وقت را ما دقیقاً میدانیم چیست. طلوع فجر را فرض بفرمایید که طلوع فجر مثلاً رأس ساعت چهار صبح است. مسئله این است که برای اینکه همان ساعت چهار صبح که اول وقت نهار است، آن را احراز کنیم، لازم است از چند لحظه قبل امساک رعایت بشود. پس بنابراین ما الآن شکی در وقت نداریم که بخواهیم استصحاب بقای لیل کنیم یا استصحاب نهار کنیم. موضوع این نیست. موضوع، اطمینان به امتثال است. اطمینان به چی؟ اطمینان و یقین به امساک است. بنابراین ما برای اینکه یقین به امساک کنیم که از آن اول جزء نهار ممسک بودیم، طبیعتاً باید از چند لحظه قبل این امساک باشد تا آن اطمینان حاصل بشود.
مرحوم سید مقصودشان از این طرفین (هر دو طرف) این است که باید این مقدمه علمیه رعایت بشود، از این جهت، نه از جهت شک. پس بنابراین این فرمایش سید و فرمایشی که همه میفرمایند، فرمایش درستی است و این امساک به عنوان مقدمه علمیه هم در طرف صبح لازم است و هم در طرف شب.
شاگرد: البته اگر این رعایت نشود، چه میشود؟
استاد: اینها شرط واجب شرعی که نیست. چون اولاً روزهها که همهشان واجب نیستند، ممکن است روزه، روزه استحبابی باشد، روزه قضا باشد. در طرف صبح لازم نیست، میتواند آدم روزه نگیرد. این شرطیه نیست.
شاگرد: تعیین اولین لحظه فجر مشکل است. نمیشود گفت که الآن ما داریم
استاد: در این فرض صحبت میکنیم که اولین لحظه طلوع فجر را میدانیم. خب چون به دقیقه و بعضی وقتها به دقیقه و ثانیه معین میکنند. مقصود این است که درک آن لحظه است، نه شک در آن لحظه که ما بخواهیم استصحاب کنیم. درک آن لحظه این است که شما مطمئن بشوید در آن لحظه چیزی از گلویتان پایین نرفته. این مقدمه علمیه از این جهت است یعنی احراز امتثال (توجه فرمودید). احراز امتثال است. شک که در وقت نیست که جای استصحاب باشد. احراز امتثال نشود، نمیتواند یقین کند به صوم، نمیتواند یقین کند که صائم بوده. باید همین کار را بکند.
یعنی وقتی نتواند یقین کند که صائم بوده، حالا آن طرفش هم (از جهت کفاره و این حرفها) یک بحث دیگری است. نمیشود گفت که یقین ندارد که افطار کرده. صوم را چون آن جهت هم باید احراز بشود «مَنْ أَفْطَرَ مُتَعَمِّداً»، این الآن نمیداند که افطار در نهار واقع شده، میشود یک جوری توجیه کند که کفاره برایش لازم نیست.
این بحث در بحث وضو هم مطرح است. یعنی هر جایی که حدّی وجود دارد (توجه فرمودید). حدود دو نوعاند: بعضی حدود، حدود متصله هستند، بعضی حدود، حدود منفصله هستند. یعنی بعضی از حدود هستند که اجزایش با جزء بعدی انفصال دارد و جداست، مثلاً اعداد اینطورند (توجه فرمودید). مثلاً فرض بفرمایید که بین عدد سی و سیویک، مقدمه علمیه ندارد. عدد سی با سیویک انفصال دارد. ولی بعضی از حدود هستند که متصلاند و به هم پیوسته. آن حدود وقت اینطور است. زمان یک چیز مستمری است (توجه فرمودید). در اینها رعایت همین مقدمه علمیه از این جهت برای درک آن حد لازم است. در وضو هم همین را میگویند.
این سه مطلبی که در این قسمت از مقدمه مرحوم سید بیان فرمود. البته مقدمه تمام نشده.
ورود به بحث اصلی: تحدید وقت مغرب
حالا میآییم سراغ همین مطلب دوم که تحدید وقت مغرب است. تحدید وقت مغرب یک بحث به شدت اختلافی است. به شدت اختلافی است. چرا؟ چون ما در اینجا دو قول داریم که هر دو قول شهرت دارد. یعنی هیچکدام از این دو قول نیست که قول شاذی باشد. مثلاً یک قول، قول اشهر است بین فقها، قدیماً و حدیثاً، و آن ذهاب حمره مشرقیه است به عنوان تعریف و حد مغرب شرعی. یک قول دیگر هم که قول مشهوری است و شهرت قابل توجهی دارد، و آن اختفا و استتار قرص شمس یا غیبوبت شمس در همان طرف مغرب است. این قول هم از زمان قدما قائل دارد: مرحوم شیخ صدوق در علل، شیخ طوسی در بعضی از آثار خودشان، ابن عقیل، سید مرتضی، ابن جنید، محقق حلی، بعداً متأخرین مثل محقق حلی، صاحب مدارک و بعضی از معاصرین. الآن هم در بین مراجع بزرگوار قائل دارد.
بنابراین قول به اختفای قرص هم از قدیم (از قدما) تا معاصرین، قائلین زیادی دارد. یعنی عددشان هم قابل توجه است و فحول و اعلام و بزرگان هم بینشان هستند. پس این هم یک قول متروک و مهجوری نیست.
حالا ببینیم در بین این دو قول، کدامشان موافق ادله است. هر دو طرف اتکا میکنند و استدلال میکنند به روایات متعددی (توجه فرمودید). یک مسئله، مسئله روایی است. یعنی یک دلیل، دلیل روایی است. یک دلیل هم دلیل عرفی است.
تحلیل محل نزاع
ما باید ببینیم که همین مسئله غروب خورشید (مغرب) از نظر عرفی چه معنایی دارد. یک مفهوم عرفی است، یک مفهوم آشنا و مأنوس و تکوینی است. طلوع و غروب خورشید خودش یک مفهوم مخترع شرعی نیست که از عناوین شرعیه به معنای ابداع باشد. یک مفهوم متعارف و معلوم و معروفی است بین همه مردم. همه جای دنیا میگویند که مثلاً خورشید غروب کرد، غروب شد، مغرب شد. یک مفهوم روشنی است. از این جهت، یک بحث این است که آیا شارع مقدس ورود کرده در تحدید این مفهوم؟ یعنی ما بگوییم که شارع در مفاهیمی که وارد نشده، به قول معروف «إیکال إلی العرف» میشود، سپرده به عرف. ولی بعضی از مفاهیم عرفی را خود شارع آمده تحدید و تعریف جدیدی برایش بیان فرموده. اگر اینطور باشد، خب ما آن معنای شرعی را مقدم میداریم. اگر نه، شارع همان بیان عرفی را بیان فرموده، همان را تکرار فرموده، تأکید کرده، امضا کرده. اگر اینطور است، ما باید ببینیم معنای عرفی غروب و مغرب چیست.
نکته دوم این که اگر بخواهیم به قول معروف تحریر محل نزاع بکنیم و ببینیم دعوا دقیقاً کجاست، باید این را هم اشاره کنیم که مسئله در این است که ملاک و مناط غروب (غروب شرعی، مغرب شرعی) آیا استتار قرص است، یا ذهاب حمره به عنوان یک مناط مستقل، به عنوان یک ملاک علیحده و مستقل برای غروب و مغرب شرعی بیان شده، نه به عنوان علامت؟ ممکن است کسی بگوید که در روایات همین ذهاب حمره مشرقیه علامت قرار داده شده، به عنوان علامت و نشانه قرار داده شده برای استتار قرص. چرا؟ چون استتار قرص را آدم نمیتواند معمولاً در محیطهای شهری و اینها تشخیص بدهد و ببیند. هم محیطهای شهری، هم محیطهای غیر شهری. شهری، کوه هست، بلندیها هست، پستیها هست، ساختمانها، بناها هست. چون نمیتوانستند و انسان نمیتواند دقیقاً بفهمد که واقعاً از افق پایینتر رفته. این که ما خورشید را نمیبینیم (توجه فرمودید) یعنی میرسد به یک نقطهای که دیگر ما نمیبینیمش. معنایش این نیست که این از افق سقوط کرده، چون ما افق را نمیبینیم. در سطح آنقدر بلندیهای طبیعی و مصنوعی هست که رفته پشت کوه (توجه فرمودید). شاید ذهاب حمره مشرقیه به عنوان علامت و نشانه برای این باشد که آن چیز (آن سرخی که رفت) دیگر ما خیالمان راحت میشود که استتار قرص صورت گرفته. یعنی علامت قرار داده شده، یک اماره شرعی قرار داده شده.
این را نمیگویند. قائلین به ذهاب حمره مقصودشان این نیست. مقصودشان علامیت نیست، اماریت نیست. مقصودشان این است که خودش یک ملاک و مناط مستقلی است (به قول شما خودش موضوعیت دارد). این را ما میخواهیم بحث کنیم (توجه فرمودید). وگرنه اگر ما بحث کنیم که این علامت قرار داده شده، یعنی ملاک همان استتار قرص است. پس محل دعوا در اینجاست که آیا این ذهاب حمره خودش یک مناط و ملاک مستقلی است برای مفهوم مغرب (یعنی مفهوم مغرب یک جوری تحدید شده) یا نیست و همان به اصطلاح مخفی شدن قرص خورشید است. این محل نزاع است. این روشن بشود چرا این اختلاف ایجاد شده است.
توضیح تکوینی مسئله
به صورت تکوینی، از قبل از اینکه خورشید غروب کند (قرص خورشید مخفی بشود) و به همین غروب تکوینی طبیعی حادث بشود، یک حمره و سرخی در طرف مغرب ایجاد میشود. در طرف مشرق، یک سرخی قبل از غروب خورشید ایجاد میشود تا حدود (جوری که نوشتهاند) تا حدود ده پانزده دقیقه، شاید کمی طبق فصول سال اینور آنور. بعد از غروب خورشید هم آن سرخی در طرف مشرق هست. یعنی از قبل از غروب آن سرخی ایجاد میشود تا یک ده پانزده دقیقه بعد هم آن سرخی هستش. یک طول زمانی اینطوری دارد (توجه فرمودید). اگر ملاک غروب خورشید باشد، هیچ منات و ملاکی به نام حمره وجود ندارد. ولی اگر ملاک ذهاب حمره باشد، معنایش این است که نزول و سقوط قرص در افق کافی نیست، بلکه باید این قرص خورشید در افق آنقدر پایین برود که آن حمره محو بشود. آن حمره به خاطر این کرویت زمین، اقتضا این است که وقتی قرص خورشید در افق پایین میرود (یعنی روی اصطلاح ما غروب میکند)، خب ما قرص خورشید را نمیبینیم ولی شعاع نورش به طرف شهر میخورد و هنوز (توجه فرمودید). الآن فرض کنید که اگر اینجا یک کرهای داشتیم، ما اینجا هستیم، خورشید از اینجا آمد پایین، یعنی از افق ما ناپدید شد. درست است، اما به همین صورت مورب دارد شعاعش به طرف شرق میزند، بنابراین شرق را روشن میکند. بعد آنقدر این پایینتر میرود (البته زمین دارد میگردد، آن که پایین نمیرود) ولی آنقدر این باز پایینتر میرود که دیگر آن سرخی هم از بین برود (یک ده دقیقه، ربع بعد). آیا ملاک آنقدر سقوط قرص است که آن حمره از بین برود، یا ملاک خود سقوط قرص است؟ دعوا در واقع سر این است.
علت این است که اگر ملاک حمره باشد، یعنی سقوط باید به قدری باشد که دیگر حتی شعاعش هم نیاید تو آسمان. حتی شعاعش هم تو آسمان نیاید.
شاگرد:
استاد: (اگر بالا باشند میبینند). پس این اختلاف در اینجاست. وگرنه قائلین به ذهاب حمره اگر قائل به علامیت بودند و این را علامت استتار میدانستند، این یک اختلاف مبنایی نبود. فقط میگفتند آن ملاک استتار است. حالا استتار از چه طریقی بفهمیم، طرقش مختلف است. شارع یک طریق برایش قرار داده. ولی آنها این را نمیگویند (توجه فرمودید). این محل اختلاف روشن بشود.
بررسی روایات (طایفه اول: روایات ذهاب حمره)
اما بیاییم سراغ روایات. چون امروز چهارشنبه است و توسلی هم داریم، من فقط یک لحظه (ببینم چقدر وقت مانده) میآییم سراغ روایات.
طایفه اول: روایاتی که مبنای ذهاب حمره است (قول مشهور). روایتش چیست؟
یک روایت: مصححه برید بن معاویه است، خب معمولاً همه آقایان به این استناد کردند. ابواب مواقیت (یعنی مواقیت صلات) باب شانزده، حدیث یک، حدیث اول.
چرا میگوییم مصححه؟ چون در سندش قاسم بن عروه هست که توثیق صریح ندارد و از مشایخ رجالی اصلی ما (بزرگان رجالی) در باره او بحث هست. حالا روایت را بخوانیم، بعد به سندش هم میرسیم. اینها گفتن... (تفاوت میکند).
«عَنْ بريد بن معاوية، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِذَا غَابَتِ الْحُمْرَةُ مِنْ هَذَا الْجَانِبِ - یَعْنِی مِنَ الْمَشْرِقِ - فَقَدْ غَابَتِ الشَّمْسُ مِنْ شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا». وقتی سرخی از این طرف یعنی طرف مشرق غایب شد و از بین رفت و محو شد، «فَقَدْ غَابَتِ الشَّمْسُ مِنْ شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا».[2] معنایش این است که خورشید غروب کرده، خورشید غیوبت داشته از شرق و غرب عالم.
بررسی سند روایت
سندش همانطور که عرض کردم، در سند قاسم بن عروه است. توثیق صریح ندارد. برای همین بعضی از آقایان از بزرگان و اعاظم، این روایت را قبول نکردند اصلاً. ولی ما این روایت را قبول میکنیم، چون قبلاً هم در مورد قاسم بن عروه صحبت شده است.
قاسم بن عروه از مشایخ ثقات را روایت دارد. از ایشان در همین روایتی که الآن نقل شد که مرحوم کلینی در کافی نقل فرموده، کلینی دو طریق دارد به این روایت. از یک طریقش از ابن ابی عمیر نقل کرده، از ابن ابی عمیر از قاسم بن عروه. خب ابن ابی عمیر جزو مشایخ ثقات است. ما طبق قاعده «مشایخ ثقات»، هر کسی را که اینها ازش نقل میکنند ثقه میدانیم، مخصوصاً ابن ابی عمیر را. یعنی ابن ابی عمیر خودش یک قاعده مستقلی هم دارد به نام «مرسلات ابن ابی عمیر». حالا آنهایی هم که مشایخ ثقات (صفوان و بزنطی و اینها) را قبول نمیکنند، ابن ابی عمیر را خیلیهایشان قبول دارند. بنابراین اولاً این جهت باعث میشود که ما وثاقت قاسم را قبول کنیم.
یک جهت دیگر هم این است که کسانی از اعیان و بزرگان، ایشان را توثیق کردند. شیخ مفید توثیق صریح دارد از قاسم بن عروه. علامه توثیق دارد (یعنی سندی که قاسم جزو آن سند است را ایشان تصحیح کرده و قبول کرده). و بعد بزرگانی مثل (غیر از ابن ابی عمیر) بزنطی ازش روایت دارد، ابن فضال ازش روایت دارد، حسین بن سعید اهوازی ازش روایت دارد، علی بن مهزیار. بنابراین در مجموع ما میتوانیم برداشت کنیم که قاسم بن عروه موثق است. بنابراین روایت را از نظر سند میپذیریم.
بررسی دلالت روایت
اما از نظر دلالت، اشکال عمدهای در روایت وجود دارد که مرحوم حکیم (آیت الله حکیم) در مستمسک[3] هم بیان فرمودند، خیلی خوب. من فرمایش ایشان را اینجا عرض میکنم.
ایشان میفرماید که ترتیبی که در این قضیه شرطی هست: «إِذَا غَابَتِ الْحُمْرَةُ مِنْ هَذَا الْجَانِبِ فَقَدْ غَابَتِ الشَّمْسُ مِنْ شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا». این ترتیبی که در این قضیه شرطی هست، به لحاظ وجود خارجی نیست، به لحاظ وجود علمیه است. یعنی اتفاقاً خود این روایت دارد میگوید که ملاک، غیبوبت شمس است. منتها غیبت شمس را ما از کجا میفهمیم؟ از ذهاب حمره. اتفاقاً این روایت به درد قول دوم میخورد. چون اگر آدم دقت کند، ملاک و مناط را حضرت فرمودند اگر حمره برود، پس چی؟ اگر حمره برود، پس قرص هم غایب شده. یعنی مناط را غیبوبت قرص قرار داده. حضرت ترتب را چه جوری معنا کرده؟ ترتب علمیه یعنی ما از این، آن را میفهمیم. از این، آن را میفهمیم. ترتب واقعی و خارجی نیست، ترتب علمیه است.
خب، پس بنابراین وقتی ترتب علمیه باشد، یعنی شما آن را از هر طریق دیگری هم فهمیدی، همان حساب را دارد، حجت است. پس بنابراین این روایت دلالتی بر مناط و ملاک بودن ذهاب حمره ندارد، بلکه دلالت دارد بر علامیت ذهاب حمره. آقایان به علامیت قائل نیستند، اما این خیلی وضوح دارد. در جهت علامیت، «إِذَا غَابَتِ الْحُمْرَةُ مِنْ هَذَا الْجَانِبِ فَقَدْ غَابَتِ الشَّمْسُ مِنْ شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا» یعنی ملاک همان غیبت شمس است. ملاک، غیبوبت شمس است.
پس بنابراین روایت دارد یک مطلب اثباتی را میگوید، نه یک مطلب ثبوتی را. روایت یک ملاک ثبوتی و حدوثی نمیفرماید، بلکه یک ملاک اثباتی و علمی دارد بیان میفرماید. بنابراین این روایت دلالتی بر مطلوب و مقصود ندارد.
یعنی اثبات استتار قرص را با آن میفهمیم. بله، چون آن طبیعیترین راه است. انصافاً هم اگر آدم خودش به وجدان دقت کند، راحتترین راه برای اینکه آدم خیالش راحت بشود که استتار قرص شده، در زمانی را شما در نظر بگیرید که نه ساعتی بوده، نه تقویمی بوده، نه اعلام شده و اینها نبوده. به صورت طبیعی مردم از کجا میفهمیدند که واقعاً غروب خورشید صورت گرفته؟ از ذهاب آن حمره میفهمیدند. یعنی علامت بوده.
حالا روایتهای بعدیش را هم یکی یکی با همدیگر میبینیم.