1403/12/16
بسم الله الرحمن الرحیم
تحلیل تطبیقی نزول تدریجی و دفعی کتب آسمانی/کیفیت نزول وحی /علوم قرآنی
موضوع: علوم قرآنی/کیفیت نزول وحی /تحلیل تطبیقی نزول تدریجی و دفعی کتب آسمانی
اتصال ولایتی انبیاء الهی و نزول قرآن کریم
مباحثهای در گذشته داشتیم مبنی بر اینکه تمامی انبیای الهی هنگامی که از جانب خداوند متعال به رسالت مبعوث گردیدند و در مقام رسولی فرستاده شده از سوی پروردگار قرار گرفتند، این امر نشان دهنده یک اتصال ولایی بوده است که مکمل آن، ولایت حضرت رسول اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ بوده و نزول مبارک قرآن کریم نیز متمم و مکمل تمامی آن ولایتها به شمار میرود؛ چنان که حتی در برخی از کتب آسمانی پیشین نیز به همین حقیقت تصریح شده است و تعبیر ﴿مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ ناظر به این است که تصدیق ممیزات قرآن در همان کتب متقدم نیز ذکر گردیده و در قرآن کریم با واژه مُصَدِّقًا تبیین شده است.
کیفیت نزول کتب آسمانی پیشین و غایت تبیین در قرآن
اکنون در این مقام، تعابیری را در روایات واصله در این باب مشاهده میکنیم؛ در این میان پرسشی مطرح میگردد که آیا کتب پیشینیان به نحو تدریجی نازل شده است یا نزول آنها دفعی بوده است؟ در پاسخ باید گفت ظاهراً نزول آنها نیز تدریجی بوده، هرچند احتمال نزول دفعی در برخی موارد نیز منتفی نیست، اما شاکله اصلی نزول آنها به صورت تدریجی تحقق یافته است. تعبیر قرآنی در این خصوص چنین است ﴿بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ﴾ بنابرین قرآن کریم جهت تبیین فرو فرستاده شده است و غایت آن تبیین است ﴿لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾ بدین معنا که آنچه پیشتر به اجمال بر آنان نازل شده بود، در این مقام باید تبیین و تفصیل یابد. از این رو مفاد کریمه چنین است لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ یعنی همان معارفی که بر پیشینیان فرو فرستاده شد و منضبط بود و مکلف بودند هم خود به آن عمل کنند و هم آن را به امت خویش ابلاغ نمایند؛ اکنون این قرآن متمم آن کتب و تبیین کننده حقیقت آنهاست لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ و شاید بدین واسطه ساحت اندیشه آنان وسعت یابد؛ چرا که هویت انسان در تفکر او تجلی مییابد و هر اندازه این ساحت فکری مبسوطتر گردد، قوه تفکر تقویت شده و انسان به حقیقت و واقع نزدیکتر میشود.
انطباق تکوینی ادراک انسان با واقعیت
بنا به تقریر مرحوم حکیم سبزواری که در مبحث علم در شرح منظومه خویش این معانی را مطرح نموده و البته مطلب را به درستی تبیین فرموده است، خداوند متعال اساساً انسان را به گونهای آفریده است که علم و ادراک وی با واقعیت منطبق گردد؛ یعنی توانایی نیل به واقع در نهاد او تعبیه شده است. پیشرفتهای کنونی در عرصههای گوناگون صنعتی و دستاوردهای مختلف بشری ناشی از آن است که ادراکات علمی انسان با واقعیت اصابت نموده است؛ چه اینکه اگر این انطباق با واقع حاصل نمیشد، انسان هرگز قادر به چنین کارهایی نبود و چنانچه ذهن او هر روز با یک سلسله تخیلات غیرمنطبق با واقع درگیر میشد، نه اختراعی تحقق مییافت و نه صنعتی پدید میآمد. بنابراین تمام این امور حاکی از اصابت علم به واقع است و پروردگار متعال انسان را به نحوی سرشته که علم وی لزوماً بر واقع منطبق گردد.
طرق تحصیل علم و غایت تفکر در آیات الهی
حال باید پرسید این علم از چه طرقی حاصل میگردد؟ بیتردید یکی از این طرق، وحی و الهام الهی است و طریق دیگر تفکر عقلی است که در آن صغری و کبری چیده شده و منسجم میگردند و به ترتیب نتایج ثانویه، ثالثه و رابعه از آن استحصال میشود و از این رهگذر، انطباق با واقع تشخیص داده میشود. در این ساحت، آیه شریفه صراحتاً میفرماید ﴿مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾ تا مکلفان به تفکر واداشته شوند و با اندیشه صحیح به واقع نائل گشته و به نتیجه مطلوب دست یابند. این امر نشان دهنده عظمت خیره کننده قرآن کریم در مقایسه با سایر ادیان است؛ چرا که خداوند متعال نزول قرآن را بدین غایت مقدر فرموده تا بشر آنچه را که پیش از این به عنوان مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ بر انبیای گذشته نازل شده بود، مکملش را در این مصحف شریف مشاهده نماید. این آیه شریفه با وضوح تام بر این حقیقت دلالت دارد.
ترتب آثار بر افعال بشر در مقدرات لیله قدر
نکته دیگری که از این آیات – که در جلسه گذشته نیز تلاوت گردید – مستفاد میشود، این است که وقایع و حوادثی که در حیات بشر رخ میدهد و منشأ تخلف وی از فرامین الهی یا ارتکاب ذنوب و معاصی میشود، یا به تعبیر معاصر که در قالب لوایح قانونی مطرح است، مصداق ترک فعل میگردد – بدین معنا که وظیفهای را که باید به جا میآورد، فرو گذارده است – مستلزم ترتب آثار است و این آثار قهراً به انسان واصل خواهد شد. تمامی این امور در واقعه نزول قرآن و در لیله مبارکه قدر مقدر و مشخص میگردد؛ حتی اگر آن افعال توسط پیشینیان در ظرف زمانی خودشان محقق شده باشد، لکن اثر آن فعل یا ترک فعل در زمان حاضر جریان دارد. از این رو، این آیه شریفه و این کتاب آسمانی، اثر فعل یا ترک فعل گذشته آنان را در زمان حاضر به پیشگاه حضرت رسول اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ ارائه مینماید. در اینجا مستمعی سؤال میکند که مقصود کدام سوره مبارکه است؟ پاسخ آن است که منظور همین سوره مبارکه نحل است که در جلسه گذشته آیه شریفه آن تلاوت شد.
حقیقت سجده به عنوان برترین مرتبه عبودیت
حالا یه مطلبی بعد از اینکه خصوصیاتی را در این آیات بیان میفرماید که حالا چون فرصت نیست وگرنه هر کدام از این قسمتهای آیات برای ما مطالب عظیمی بیان میکنه، ولی اینه: ﴿و لله یسجد ما فی السماوات و ما فی الارض من دابة و الملائکة و هم لا یستکبرون﴾. نتیجهی همهی اینها عمدهاش این است که برسند به اون حقیقت عبادت که حقیقت عبادت چیه؟ سجده است. بالاترین چیزی که برای عبادت و عبودیت معین شده، سجده است. حالا سجده اعم از اینه، یه سجدهی ماست که سجده میکنیم، هفت موضع را به زمین میگذاریم و سجده میکنیم، این یه جور سجده. یه سجدهای هم ظاهراً برای پرندگان و اینها هست، اون نوع دیگری، ولی همون سجده است. و حتی بعضی از مرغانی که تکلم خاصی دارند که در حال سجده، این تکلم که در روایات هم آمده. همهی اینها مجموعاً لفظ سجده آمده، و لله یسجد. سجده فقط مخصوص خداست، به غیر خدا نمیشه سجده کرد.
تساوق وجود و شعور و سجده تکوینی ذرات هستی
شایان ذکر است این مطلب غایت اهمیت را دارد که جوهره اصلی عبادت که مبرا از هرگونه شائبه استکبار است، در سجده تجلی مییابد. سجده در راس تمامی طاعات و عبادات قرار دارد و این حقیقت شامل همه ذرات عالم و تمام موجودات میگردد، اگرچه نحوه تحقق آن متفاوت است؛ در انسان به صورت قرار دادن مواضع هفتگانه بر زمین است. در این میان پرسش میشود که آیا اجرام سماوی نظیر خورشید و ماه نیز سجده میکنند؟ بله، تمامی مخلوقات در حال سجده هستند، منتهی سجده هر موجودی متناسب با مرتبه وجودی اوست. سجده ما انسانها عبارت از وضع مساجد هفتگانه بر زمین و خاک است، در حالی که آیه شریفه میفرماید ﴿وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾ یعنی هر آنچه در آسمانهاست از ملائک عظام و موجودات خاص سماوی همگی در حال سجدهاند و همچنین آنچه در زمین مستقر است؛ چنان که تعبیر کریمه چنین است ﴿مِنْ دَابَّةٍ وَالْمَلَائِكَةُ﴾ اعم از حیوانات و فرشتگان، و در واقع هر موجود جانداری که از مرتبهای از ادراک و شعور بهرهمند است.
بر اساس مبانی و اصطلاحات اعاظم فلاسفه، تفکر رایج بر آن است که کل موجودات عالم از شعور برخوردارند؛ فیالواقع فیلسوفان قائل به تساوق وجود و شعور هستند، هرچند مراتب این شعور به لحاظ ضعف و شدت متفاوت است؛ برای مثال، موجودی چون درخت یا ماده جامدی روی زمین نیز از مرتبهای از ادراک بهرهمند است و به تعبیر برخی اندیشمندان، هر موجودی دارای ساحت تشعشع است؛ حتی خاک و ذرات آن نیز از این امر مستثنی نبوده و هر یک حائز مرتبهای از تشعشع و واجد شعاعی خاص هستند. این ذرات تشعشعات خود را ساطع میسازند که این امر ملازم با نوعی همگرایی و همراهی با سایر ذرات عالم است و این تشعشع در حقیقت همان سجده تکوینی آنهاست. این تفسیری بسیار لطیف و رفیق است؛ چرا که تمام این پدیدههای تشعشعی در جهت تحقق همان حقیقت سجده جریان دارند و همانگونه که بیان شد، سجده هر موجودی متناسب با ظرفیت وجودی او تحقق میپذیرد.
انتفای استکبار در ساحت تکوین مخلوقات
در ادامه قرآن کریم میفرماید ﴿و هم لا یستکبرون﴾ ؛ هیچکدامِ اینها هم کبر نمیورزند، همه با خضوع و خشوع. (اینا هم کار کبر دارن اونم میورزند یا میخواد بگه اصلاً درشون نیست؟) خب، الآن که آیه که ما ازش میفهمیم یعنی ندارن این رو. لا یستکبرون. اما این سؤال شما، یه سؤالِ قابل ملاحظهای هست که آیا زمینهی استکبار برایشون هست یا نه؟ در آیه شریفه دیگری که ناظر به اراده تکوینی مخلوقات است تعبیر ﴿طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾ آمده است؛ بدین معنا که حتی اگر کراهتی نیز فرض شود، در مقام عمل تکبر نورزیده و تخلف نمیکنند. از سیاق آیات چنین برمیآید که طوعاً یا کرهاً، حتی اگر در موردی تمایل تام وجود نداشته باشد، لکن در مقام اطاعت هیچگونه کوتاهی و استکباری صورت نمیپذیرد. لکن با استناد به اطلاق و سیاق استدلالی آیه شریفه، میتوان گفت اساساً انگیزهای برای استکبار در نهاد آنان وجود ندارد تا موجب سرکشی گردد و ﴿هم لا یستکبرون﴾ حال چه لَا يَسْتَكْبِرُونَ را ناظر به مقام عمل بدانیم که مطلب روشن است، و چه آن را حمل بر عدم وجود انگیزه استکبار در ساحت وجودیشان کنیم. شاید وجه این امر آن باشد که پیوند تمام موجودات با ساحت ربوبی و خالق متعال به قدری وثیق و استوار است که کمترین مجالی برای تخلف و عصیان در آنها متصور نیست و هم لا یستکبرون
چنان که در تعبیری بسیار رفیع در آیه بعدی میفرماید ﴿یخافون ربهم﴾ این خوف، متمایز از ترسهای متعارفی است که انسان از ارباب خویش یا از حیوان درندهای دارد، بلکه خوف در اینجا ناظر به نهایت تذلل، خشوع و صغر در برابر عظمت و کبرایی حضرت حق است ﴿يَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ﴾ بنابراین، همانگونه که بیان شد، شاید اساساً انگیزه استکبار در آنها منتفی باشد؛ چرا که آنان قرین خوف شایسته و خضوع تام هستند يَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ و به جهت انتفای استکبار، هر آن چه مامور به آن شوند را امتثال مینمایند و مصداق ﴿طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾ بوده و اطاعت تام دارند یفعلون ما یؤمرون .
تقدیر امور و تبیین مسئله خیر و شر در آفرینش
شایان ذکر است یکی از مسائلی که غالباً در مباحث کلامی مطرح شده و پیرامون لیله مبارکه قدر نیز مکرراً مورد پرسش قرار میگیرد، مسئله تقدیر امور است؛ چرا که مقدرات مشتمل بر امور خیر و امور شرور است و تقدیر به گونهای است که به ظاهر شری متوجه فلان شخص در فلان زمان و مکان خاص میشود – این تعبیری است که در تداول عامه جریان دارد، وگرنه با استناد به مبانی قرآنی و شهود عرفانی، شری بالاصاله در نظام هستی وجود ندارد و آنچه شر پنداشته میشود، صرفاً ناشی از ادراک ظاهری ماست و حقیقت امر عاری از شرور است که تفصیل آن مجالی دیگر میطلبد. لکن بر حسب فهم عامه، به دلیل مواجهه با آثار خیر و شر گوناگون در عالم، این توهم در اذهان پدید میآید که گویی دو قدرت مستقل در عالم در حال نزاع هستند که یکی مبدأ خیرات و دیگری منشأ شرور است. حال آنکه اگر تامل نماییم، مفاهیم خیر و شر اصالتاً ناظر به ساحت انسان است و در مورد سایر موجودات اصولاً معنای حقیقی ندارد. هر حیوانی واجد ظرفیت، عمر و زمان خاصی است و سایر حیوانات نیز همینگونهاند، با اینکه آنها دارای اراده هستند؛ اما موجوداتی که فاقد این مرتبه از اراده و جابجایی هستند نیز مسیر معینی را طی میکنند؛ برای مثال، فلان معدن باید پس از سپری شدن ماهها و سالها به مرحله کمال خود نائل شود؛ چنان که در مورد برخی معادن توصیه میشود که دستخوش تغییر نگردند چرا که هنوز زمان استخراج آنها فرا نرسیده است. کما اینکه اخیراً پیرامون معدنی در حوالی یزد گزارشی واصل شد که آن را گشوده بودند لکن متخصصان امر اظهار داشتند که نیل به بهرهبرداری کامل نیازمند زمان است و متعاقباً آن را مسدود نمودند تا به مرحله بهرهبرداری شایسته برسد. بنابراین هر پدیدهای دارای عمر، زمان، ساحت اطاعت و فرمان تکوینی خاص خویش است که بر مدار آن به نحو دقیق و منضبط جریان دارد و کوچکترین تخلفی در آن راه ندارد.
در پهنه هستی، هیچ موجودی یافت نمیشود که از مسیر تکوینی مقدر خویش خارج گردد، بلکه تمامی ذرات بر مدار تعیین شده حرکت مینمایند؛ حتی در مواردی که انسان در جایگاه پدیدهها دگرگونی ایجاد کرده و مسیر طبیعی آنها را تغییر میدهد، باز هم پدیده را از یک مسیر تکوینی به مسیر تکوینی دیگری که متناسب با اقتضائات وجودی اوست منتقل میسازد و انتقال پدیده به مسیری کاملاً بیگانه با ذات آن ممکن نیست؛ چه اینکه انتقال به مسیر خارج از اقتضای ذات مستلزم نوعی انفجار در ساختار مادی – بنا به تعبیر قانون لاوازیه – یا مستلزم انقلاب ذات است که از منظر فلاسفه، انقلاب در عالم تکوین امری ممتنع و باطل به شمار میرود. از این رو، پدیدهها در هر مرتبهای که قرار گیرند، بر اساس اقتضائات ذاتی خویش عمل میکنند که این امر هماهنگ با کل نظام تکوین است. بنابرین جهان مادی، جهان توافق، انسجام و تلائم متقابل است و هیچ- گونه تخالف حقیقی در تکوین راه ندارد.
به تعبیر یکی از فرزانگان، اگر انسان درصدد معدوم ساختن مطلقِ حتی یک برگ کاه برآید، این امر عقلاً محال است؛ البته تغییر صورت آن به نحوی که بسوزد و به دود، بخار و خاکستر مبدل گردد ممکن است، اما این تحول است و نه اعدام و فنای مطلق؛ چه اینکه در فرآیند تبدیل، اصل ماده زائل نمیگردد. اما اگر اراده شود که این برگ کاه به عدم مطلق تبدیل گردد، تحقق این امر مستلزم تفانی و نابودی کل جهان آفرینش خواهد بود؛ بدین معنا که اعدام مطلق یک ذره، نیازمند خروج کل عوالم از مدار تکوینی خویش است که این امر خارج از حیطه توانایی بشر میباشد. بنابراین، یک برگ کاه در صورت بقا، سیر و عمر مقدر خویش را طی میکند و در نهایت دچار پوسیدگی میشود یا سوزانده شده و به دود، بخار و خاکستر مبدل میگردد که تمامی این احوال، از سنخ تبدلات مادی است و نه فنای مطلق؛ چه اینکه هیچ پدیدهای در نظام تکوین معدوم مطلق نمیگردد. این همان حقیقت علمی است که در قانون لاوازیه نیز مورد تاکید قرار گرفته و مورد تایید عقل است.
در مباحث فلسفی نیز مقرر است که برای پدیدههای هستی انقلاب ذاتی حقیقی رخ نمیدهد، بلکه تحول از صورتی به صورت دیگر است که در حکمت تحت عنوان حرکت در مقوله یا تبدل از مجرای کون و فساد تبیین میگردد. بنابرین هیچ شائبه ثنویت و وجود اله دومی در کار نیست؛ پدیدهها با همین نظام تکوینی آفریده شدهاند و با سپری شدن عمر مقدرشان، از حالتی به حالت دیگر مبدل میگردند. لکن تودههایی از بشر به جهت ضلالت فکری، قائل به وجود دو اله گردیدند؛ یکی مبدأ خیرات و دیگری فاعل شرور. آن گاه در مقام پرستش، مناسک غریبی به جای میآوردند تا اله خیر را خشنود ساخته و جلب منفعت کنند و در مقابل، اعمال شنیع و عجیبی مرتکب میشدند تا اله شر را دفع نموده و از قلمرو خود دور سازند که تفاصیل این امور خرافی در کتب تاریخی ثبت گردیده است.
حقیقت توبه و بازگشت به فطرت اصیل توحیدی
در اینجا مستمعی سؤال میکند که آیا پس از ساحت روح، این اعدام و فنا امکانپذیر است؟ برای مثال، هنگامی که انسان شریر به صلاح گرایش مییابد، آیا این تحول از سنخ اعدام است؟ در پاسخ باید گفت خیر، این امر در حقیقت تبدل احوال است؛ زیرا اساساً فطرت انسان بر مدار خیر مفطور گشته است و حالت شقاوت پیشین، حالتی ثانویه و عارضی بوده که گویی به عنوان یک فطرت ثانویه شکل گرفته بود و با زوال آن شقاوت، حقیقت وجودی او به همان فطرت اصیل اولیه خویش بازگشته است. (پس این اعدام نیست؟) نه، این اعدام نیست. بلکه البته ما وقتی میگیم که مثلاً التائب من الذنب کمن لا ذنب له، تصور اول اینه که آدم میگه اعدام، نه، این مثل اینکه نه. به قول یکی گفته بود من چون میدونم آخرش خداوند ﴿يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾ پروردگار متعال گناهان را به ثواب مبدل میسازد، من بر معاصی اصرار میورزم تا ثواب بیشتری عایدم گردد!`
نفی ثنویت و ابطال اعتقاد به دو اله
باری، این مسئله به جهت اهمیت وافر آن و ارتباط مستقیمش با حقیقت لیله قدر، شایسته توجه مضاعف است و استشهاد ما به این آیه شریفه است ﴿لا تتخذوا الهین اثنین انما هو اله واحد فایای فارهبون﴾ که کریمهای بسیار لطیف و پرمغز است. این امر، قول صریح خداوند سبحان است. به یاد دارم برادر بزرگوار ما رحمة الله علیه که عنایت خاصی به این دقایق داشتند و در تدبر قرآنی ممحض بودند، کثیراً بر این حقیقت تاکید میکردند که قرآن کریم در ذات خویش کتاب قول است؛ پروردگار متعال همواره با مخاطبان خویش سخن میگوید و افعالی نظیر قال مکرراً تکرار شده است؛ چنان که از سوی دیگر، اقوال منکران را نیز نقل میفرماید نظیر قال الذین کفروا و امثال آن که تمامی اینها در سیاق مقول قول جریان داشته و پاسخ داده شدهاند. یکی از ممیزات قرآن کریم، همین محوریت اقوال است که برترین آنها، قول حضرت باریتعالی است وَقَالَ اللَّهُ یعنی پروردگار متعال تکویناً و تشریعاً اراده فرموده است و این حقیقت غیرقابل تغییر است وَقَالَ اللَّهُ لا تتخذوا الهین اثنین یعنی هرگز قائل به ثنویت نگردید و برای عالم دو مبدأ خیر و شر تصور نکنید و از این پندارهای باطل دوری گزینید إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ همانا معبود عالم ذات اقدس واحد است و کل هستی را جز یک پروردگار نیست فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ که این تعبیر شگرف، از ظرافتهای بی بدیل قرآنی است؛ بدین معنا که اگر بناست بیم و هراسی در کار باشد و پناهگاهی جستجو شود، باید صرفاً متوجه ذات قدس ربوبی باشد فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ و فرار مکلّف و التجای او منحصراً به سوی حق تعالی صورت پذیرد.
به کجا رو میآورید در حالی که اله دومی در کار نیست تا با این توهم که به سوی او میروید، چنین فجایعی رخ دهد؟ جاهلان در اعصار گذشته به پیشگاه بتان موهوم تقرب میجستند و حتی دختران خویش را زنده به گور میکردند تا آن معبودان ساختگی بر آنان شفقت ورزند؛ با این پندار سخیف که گرانبها ترین دارایی خویش یعنی فرزند دلبند خود را فدا میکنند! چه افکار پست و انحطاط آمیزی بر اذهان حاکم بود و آن طفل معصوم نیز بدان جهت که مایل بود موجب خشنودی معبود و جلب رحمت برای والدین و قبیله خویش گردد، تسلیم این سرنوشت شوم میشد. بشر بدون هدایت وحیانی غرق در این پندارهای هولناک بوده است؛ چنان که اگر پیامبران الهی برای هدایت و دستگیری او مبعوث نمیشدند، رهایی از این ضلالت ممکن نبود. شگفتا که امروزه نیز در بلادی نظیر هندوستان، بتپرستی همچنان رواج گستردهای دارد. کما اینکه در سفر خود به قاره آفریقا، از نزدیک شاهد بودم که در مجاورت مسجد و کلیسا، معبدی برای گاوپرستان وجود داشت که مجسمه گاوی را نصب نموده و روغن بر آن میریختند؛ آن گاه با سرازیر شدن قطرات روغن، دست بر آن میساییدند و تبرک میجستند و مایع حاصل را بر سر و روی خویش میمالیدند تا شفا یابند! مرتبه دیگری از این جهالت، در قالب درختپرستی تجلی یافته است که همچنان پیروانی دارد و مردم به درختان کهنسال پارچه بسته و آنها را واسطه فیض میان خود و پروردگار پنداشته یا مستقلاً معبود خویش قرار میدهند.
مصحف شریف در این باب صراحتاً میفرماید ﴿وَلَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ یعنی اساساً هیچ موجودی در سراسر عالم امکان یافت نمیشود که خارج از سیطره حاکمیت و ولایت تکوینی الهی باشد وَلَهُ همه اینها ملک طلق اوست ﴿وَلَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَهُ الدِّينُ﴾ پس دین و طاعت نیز منحصراً مختص ذات اقدس حق است. شایان ذکر است مباحث دیگری پیرامون این موضوع مطرح است که تبیین آن را به جلسات آینده موکول نموده و در این مقطع، بحث را اجمالاً خاتمه میدهیم تا مجال برای تبیین حقیقت کریمه بعدی فراهم گردد ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾
تبیین عظمت و هویت لیله قدر
تا این مرحله، به حد وسع و توان خویش به برخی از مباحث این سوره مبارکه پرداختیم؛ اکنون نوبت به تبیین یک اصل شگرف و فوقالعاده با اهمیت میرسد که در آن پروردگار متعال با لحنی بی بدیل پیامبر اکرم خویش را مورد خطاب قرار داده و میفرماید ﴿و ما ادراک ما لیلة القدر﴾ یعنی چه حوزهای از معرفت قادر است حقیقت لیله قدر را برای شما آشکار سازد؟ و ما ادراک ما لیلة القدر حقیقت و هویت این لیله قدر چیست؟
یک حرفی زدن من نقل میکنم، عزیزان تامل کنید، آقایونی هم که بعداً هم عرض بنده را توجه میکنند بیشتر توجه کنند، و اگر بنده به این حرف من اعتمادی نداشتم اصلاً نقل نمیکردم، ولی جا داره روش مطالعه بشه و توجه بشه. اینجور ذکر کردن که لیلهی قدر این لیله که دیشب هم شبهای گذشته سراغ لیلهاش رفتیم، حالا گفتم به وقتش میگن، الآن وقتش رسیده که اینا را بگم. اونا میخوان بفرمایند که اصلاً همین که نزول شد میشه لیله. از اون روشنایی امر که عالم امره و نور مطلقه، اون شبی که دیگه باید اینا همهاش بشه شب، یعنی بشه نازل، نزولی که در برابر اون نور مطلقه، این لیله. از این جهت لیلة القدر گفته شده. حرف قابل توجهه، و مطلبِ واقعاً ظریفیایه.
بیان داشتیم پدیدهای که مراتب تنزل را طی کرده و با قرار گرفتن در ساحت مادی، اثر نزولی مییابد، در مقایسه با مبدأ قدسی خویش متصف به لیل میگردد. در اصطلاح شناسی واژه لیل، وجوه گوناگونی متصور است؛ یک وجه آن است که لیل سایه و ظل آن حقیقت نورانی است؛ یعنی مرتبه مادی که مرتبه فرودین آن حقیقت متعالی به شمار میرود، سایه آن حقیقت منور قلمداد میشود. در ادبیات فارسی نیز این تمثیل به خوبی درک میشود که هر پدیدهای که در سایه و تحت سیطره پدیده برتر قرار گیرد، به عنوان لیل یا شبِ آن پدیده توصیف میگردد. چنانچه نور خالص حاکم باشد، جلوه روز پدیدار میشود و در غیر این صورت، ظلمت شب حاکم میگردد. تقابل تکوینی یوماً و لیلاً نیز حاکی از همین حقیقت است؛ چرا که یوم در تقابل با لیل قرار دارد و بالعکس.
بنا بر این تقریر رفیع، در درک حقیقت لیله قدر نباید صرفاً در جستجوی شب مادی و زمینی باشیم، بلکه هرچند جهت بهرهمندی معنوی مکلفان، انطباق با زمان مادی ضرورت داشته و لیالی خاصی نظیر شبهای نوزدهم، بیست و یکم و بیست و سوم یا سایر احتمالات مندرج در روایات شریف به عنوان لیله قدر معرفی شدهاند، لکن حقیقت تکوینی امر عبارت از خود تنزل و فرود آمدن انوار الهی است که هر مرتبه از آن تنزل، تجلی بخش مفهوم لیل است. سلسله مراتب تنزلات قدسی تا تلاقی با قلب مطهر حضرت رسول اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ سراسر مصداق لیل است؛ پس با استناد به این بیان لطیف و ژرفنگرانه، لیله قدر همانا موطنی است که نزول مبارک وحی در آن تعین یافته و متصف به لیل میگردد.
انطباق حقیقت لیله قدر بر ساحت وجودی حضرت زهرا
همچنین پیرامون روایات شریفی که بر انطباق حقیقت لیله قدر بر ساحت وجودی حضرت صدیقه طاهره عَلَيْهَاالسَّلَامُ دلالت دارند، بزرگان تفسیری عمیق ارائه نمودهاند؛ بدین بیان که ساحت وجود مقدس حضرت فاطمه زهرا عَلَيْهَاالسَّلَامُ در تقابل با انوار قاهره حضرت رسول اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ مظهر لیله قدر به شمار میرود و ایشان تبلور تام و تمام ظرفیت وحیپذیری از آن منبع نوری هستند. فیالواقع تمام مراتب وحیانی، ارادههای تشریعی و حقایق رفیعی که اختصاص به پیامبر اکرم دارد، در ساحت قدسی حضرت فاطمه زهرا مستقر میگردد و این امر تبیین کننده اتصاف ایشان به لیله قدر است. ملاحظه بفرمایید که این تفسیر، چه افق وسیع و با عظمتی را در حوزه معارف اسلامی میگشاید.
بدین ترتیب، حقیقت لیله قدر عبارت از موطنِ افاضه علم، موطنِ کشف و شهود معنوی، ساحت وحی الهی و مجرای ارتباط الهامی و افاضات غیبی بر قلب مکلّف است که تمام این حقایق مظهر لیله قدر هستند؛ لکن در باره شب قدر متعارف که به لحاظ زمانی منسوب به ماه مبارک رمضان – اعم از نوزدهم، بیست و یکم، بیست و سوم و حتی بیست و هفتم بنا بر برخی اقوال – یا شب نیمه شعبان المعظم گردیده است، حقیقت امر نیل به درک آن لیله قدر حقیقی است و تعیین این بستر زمانی در واقع تجلی بخش شعاعی از آن حقیقت قدسی است که در این ظرف زمانی تشعشع مییابد.
مفهوم غیبی و شهودی خطاب وما ادراک
نکته حائز اهمیت دیگری که پیرامون کریمه انا انزلناه فی لیلة القدر﴾ مطرح میگردد، این است که چرا پروردگار متعال خطاب به رسول خویش میفرماید و ما ادراک ما لیلة القدر ؟ این تعبیر، تعبیری بسیار رفیع و شایان تامل است؛ کما اینکه در زبان فارسی مَثَل معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن» جاری است، این خطاب الهی نیز امری جدی و ناظر بر یک حقیقت عینی است؛ یعنی تا زمانی که حقیقت لیله قدر در ساحت شهود تو متجلی نگردد، معنای حقیقی و ما ادراک ما لیلة القدر آشکار نخواهد شد؛ چه اینکه ساحت شنیدن متمایز از شهود عینی است. البته پروردگار متعال به نحو اجمال میفرماید ﴿لیلة القدر خیر من الف شهر﴾ لکن ساحت ادراک فراتر از علم اجمالی است و خطاب به پیامبر اکرم چنین است که تا حقیقت و عظمت لیله قدر را مستقیماً شهود ننمایی، واجد حقیقت وَمَا أَدْرَاكَ نخواهی بود. تو در مقام والای رسالت حائز تمامی کمالات وجودی هستی، لکن مرتبت لیله قدر به قدری رفیع است که شهود مستقیم آن ضرورت دارد. بنابرین، تفاسیری که امشب خدمت شما معروض گردید، تفاسیری چنان لطیف و دقیق است که سایر وجوه را تحتالشعاع قرار داده و آنها را غیرمنطبق با عمق کلام جلوه میدهد که قطعاً مورد قبول و استفاده وافر شما قرار گرفته است. غرض از تعبیر وَمَا أَدْرَاكَ تجلی بخشیدن به عظمت بیهمتای لیله قدر است؛ آفرین، چرا که خطاب ناظر بر جهل پیامبر نبوده بلکه در جهت ترسیم رفعت مرتبت لیله قدر است. حال این فرضیه که آیا این کلام صرفاً جنبه تشریفاتی دارد یا شایعهای بیش نیست، باطل است؛ بلکه حقیقت آن است که تا شهود تام لیله قدر حاصل نگردد، معرفت تفصیلی آن میسور نخواهد بود.
در اینجا یکی از افاضل حاضر میپرسد که نسبت این واژه با مفهوم لیل چگونه تبیین میگردد؟ بله، شایسته است این ابهام را نیز در همین جلسه مرتفع سازیم. بنابرین مباحثی که تا این مقطع مطرح شد، پیش از ورود به تفسیر کریمه لیلة القدر خیر من الف شهر تا حدودی تبیین کننده حقیقت ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾ بود که مفهوم لیل را تشریح نمودیم؛ پس از آن، تعبیر لیلة القدر خیر من الف شهر در واقع اجمالی از آن تفصیل است که بیان شد، لکن تعبیر وَمَا أَدْرَاكَ را باید ناظر بر حقیقت شهود عینی بدانیم؛ یعنی شنیدن هرگز همسنگ شهود نیست و نیل به این حقیقت صرفاً هنگامی میسور است که انسان فرود آمدن کامل وحی و ارتباط وثیق با عالم غیب را – که واجد جنبههای لیل است – مستقیماً شهود نماید.
تفسیر لطیف دیگری نیز از ناحیه برخی اساتید معظم ما مطرح شده است که بنده در اولین مواجهه با آن، حظ معنوی وافری بردم و مایل هستم شما نیز از این حظ بهرهمند گردید؛ ایشان واژه لیل را ناظر بر واقعیتی غیبی و غیرقابل رؤیت فیزیکی دانستهاند که مواجهه مستقیم با آن ممکن نیست و به پدیدهای با این ویژگی، لیل اطلاق میشود؛ زیرا ویژگی ذاتی شب و لیل، پنهان ساختن امور از دیدگان به جهت حاکمیت ظلمت است و حقیقت آن قابل رؤیت نیست؛ یعنی مرتبه غیبی است تا زمانی که شهود گردد. بنا بر این تبیین، لیله قدر ساحت غیبی شگرفی است که بر اساس تقدیر الهی مقرر شده تا انزال وحی الهی، حقیقت غیبی این لیله را دچار تحول سازد؛ بدین معنا که غرض از انزال وحی الهی رفع آن جنبه غیبی و حاکمیت لیل به واسطه انوار وحیانی است و به مجرد تحقق نزول، آن حجاب غیبی مرتفع میگردد و این نزول دقیقاً بدین غرض محقق میشود. در سرفصلی که انسان بیشترین آمادگی را برای مواجهه با ساحت غیب و ظلمت مادی دارد، نزول مبارک وحی تحقق یافته و آن حجاب را زائل میسازد و طریق حقیقت را منور میگرداند؛ و این انزال در ظرفی محقق میشود که مکلف حائز کمالِ حضور قلب و آمادگی تام برای شهود غیب است. بله، در این هنگام باید منتظر نزول بود. در اینجا مستمعی بیان میدارد که بحث به مواضع بسیار دقیق و حساسی منتهی شده است؛ بله، همینگونه است و کلام غایت دقت را اقتضا میکند. بسیار خب.
تحلیل ادبی و وجوه استقراری و وحدت کلمه اللیله
حال با استناد به مباحث مطروحه (پرسشی پیرامون ساحت مقدس پیامبر اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ مطرح میگردد که ارتباطی با موضوع قبل ندارد)؛ بله، با توجه به اینکه چند پرسش دیگر باقی مانده است، شایسته است آنها را پاسخ دهیم تا ذهن شما منسجم بماند و تمرکز دیگران نیز دستخوش دگرگونی نشود. ملاحظه بفرمایید این تبیین چه میزان از انسجام بهرهمند است؛ اگر بخواهیم موضوع اللیل را که مورد پرسش شما بود با استناد به این معانی تشریح کنیم، میتوان گفت که الف و لام در کلمه اللیل افاده استغراق میکند؛ بدین معنا که هر مرتبه از ساحت غیب و ظلمت تکوینی که مظهر غیبالغیوب است، در این لیله قدر به واسطه انزال عامِ وحی الهی، منور گردیده است. مشاهده بفرمایید که این تبیین تا چه حد موجز و استوار است.
پیرامون کلمه اللیل و قرائت آن با الف و لام، در مباحث گذشته گفتوگو شد؛ مبنی بر اینکه برخی از اساتید، الف را در تلفظ ساقط نموده و به تلفظ لام بسنده میکنند و پیرامون دلایل آن تامل گردید؛ بله، این شیوه قرائت ناظر به انطباق حقیقت لیله بر وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره عَلَيْهَاالسَّلَامُ دلالت دارد و وجوه علمی آن تشریح گردید و حق با شماست. در خصوص مقتضیات رسمالخطی و نگارش با الف نیز مباحث مبسوطی مطرح شد که از تکرار آن پرهیز میکنیم.
اکنون اگر مفاد این لام را افاده کننده معنای استغراق بدانیم، این پرسش مطرح میشود که چرا اللیل را به صورت اللیلة قرائت میکنیم؟ البته بنده این معنا را به نحو قطعی ادعا نمیکنم؛ چرا که این امور توقیفی و الهی بوده و کنه حقایق غیبی برای ما مکشوف نیست، لکن محتمل است که هرگاه اراده شود مجموعهای کثیر به عنوان یک کل منسجم و واحد ارجاع گردد، تاء تأنیث در انتهای کلمه اللیلة به عنوان تاء وحدت قرار گیرد تا ضمن شمول معنای عام، بر وحدت و پیوستگی اجزای آن دلالت کند؛ بدین معنا که این تاء نشان- دهنده یکپارچگی و پیوستگی از صدر تا ذیل این حقیقت است و تفکیک و فصلی در آن راه ندارد؛ بنابراین اللیلة افاده معنای وحدت تامه میکند و این اسلوب دستوری در زبانهای عربی و فارسی متعارف است که جهت تبیین وحدت عمومی یک پدیده، تاء وحدت را در انتهای کلمه درج میکنند.
رکعات فریضه الهی و سنن نبوی در سفر و حضر
و در این جمله ظاهراً هم باید الف و لام را یا لامِ تنها را درست برای استغراق بگیریم، و این تا برای تاکید و برای وحدتِ عمومیِ همهی این خصوصیات لیله است. اینم فرمایشی که ما ثبت کردیم، و مطلب دیگه صاف شد. حالا در خدمتتون هستیم. (در حدود پیامبر صلوات الله علیه که نماز واجب شد دو رکعت صبح دو رکعت ظهر دو رکعت عصر دو رکعت مغرب دو رکعت عشا، بقیه را پیامبر اضافه فرمودند و اینها، درسته این؟) روایت داره دیگه، روایت داره که اون فرضاللهه، این فرضالرسوله، و خداوند هم قبول فرمودند، ولی موقعی که مسافر میشه، این فرضاللهش باید به جا بیاره، فرضالنبیش را دیگه مسافر میشه.
تحلیل عقلی و روایی پیرامون کیفیت معراج جسمانی
(یه سؤال دیگه، پیامبر صلوات الله علیه به معراج تشریف بردن، خب معراج جسمانی، معالروح و الجسد و خب این چه جوری پیامبر رفتن در مورد تنفس و اینها مثلاً خب با اکسیژن باید تنفس بفرمایند و اینها رو میدونم کار کارِ خداست و چه جوری هست که تو ذهنم هست،) حالا این فرمایش شما، حالا خب فریز میکنند، آدمیزاد را فریز میکنند، ده سال دیگه، بیست سال دیگه درش میآرن و تنفس میکنه، خب، اونها هم این کار میکنند دیگه، من خبر ندارم چی بوده و کجا بوده، ولی (اینها کار کارِ واقعاً به روحِ او، و اصلاً بهِ او، الی السماء،) بله، در دعای ندبه وقتی میخونند، اون کتابها چون «به روحِهِ» داره، بعضیها «بِهِ»، بعضیها هم مردد میشن، احتیاطاً هر دوش میگن، در دعای واقعی جدا نشده بودش.
بنابراین، همانگونه که بیان شد، موضوع اللیل را که مورد پرسش شما بود و لیل را با این معانی ذکر کردیم، دیگر به طور کامل میشه معنا را خیلی قشنگ ذکر کرد که الف و لام استغراق لیله. الف و لامش برای استغراقه، که هرچه لیله هست، که اون غیبالغیوبه، همهی اینها در این شب قدر انا انزلناه ما نزولش را به صورت عام بر همهی اینها وارد میکنیم. ببین چه قشنگ معنا خیلی خوب جا افتاد.
الف و لامِ لام فقط لیله، حالا لیله گفتند، حالا آقایون با الف و لام خوندنش، یه بحثش یک شب کردیم که حتی آخوندم اینا الف را نمییاره، مانعش نشده بودید؟ بله، که الف و لام این آقا تشریف داشتند که حرف آخوند آوردیم و چرا نمیگن، الف و لام نمیگه و به لام میگه. بله، درسته، برای همین حضرت زهرا. و وجههایی را ذکر کردیم، و حقم با شماست فداتون، که لیله. حالا، با الف هم چون بعضیهاش گفتیم تو رسمالخطام اینا خیلی بحثهاش شد دیگه، دیگه تکرار نمیکنیم دیشب.
حالا ل... این لام معناش استغراق باشه. اونوقت اللیل را چرا لیله میگیم؟ شاید، البته ما به صورت قطعی نمیگیم برای اینکه اینها خب جنبههای الهی و خدایی داره، ما که نمیدونیم به علم غیوب و واقعیت این، ولی شاید این باشه. وقتی یک جایی را مجموعهی واحدی را میخوان بگیم همهاش یکیه بیشتر نیست، در عین حال همهی اینها یکی بیشتر نیست، ظاهراً این تا، تای وحدت باشه. ضمنی که عامه، وحدتم هست، یعنی از صدر تا ذیلش یکیه، یک اتصالی که بینش دیگه نمیشه اصلاً جدا کرد، فصلی براش بگذاریم نیست. اللیلة یعنی همهاش یکی. و این اصطلاحیست که ما هم در عربی داریم، هم در فارسی داریم، که میآریم که یک چیزی را وحدتِ عمومیِش را بیاریم، یه تای وحدت میآریم آخر کار.
و در این جمله ظاهراً هم باید الف و لام را یا لامِ تنها را درست برای استغراق بگیریم، و این تا برای تاکید و برای وحدتِ عمومیِ همهی این خصوصیات لیله است. اینم فرمایشی که ما ثبت کردیم، و مطلب دیگه صاف شد. حالا در خدمتتون هستیم. (در حدود پیامبر صلوات الله علیه که نماز واجب شد دو رکعت صبح دو رکعت ظهر دو رکعت عصر دو رکعت مغرب دو رکعت عشا، بقیه را پیامبر اضافه فرمند و اینها، درسته این؟) روایت داره دیگه، روایت داره که اون فرضاللهه، این فرضالرسوله، و خداوند هم قبول فرمودند، ولی موقعی که مسافر میشه، این فرضاللهش باید به جا بیاره، فرضالنبیش را دیگه مسافر میشه.
(یه سؤال دیگه، پیامبر صلوات الله علیه به معراج تشریف بردن، خب معراج جسمانی، معالروح و الجسد و خب این چه جوری پیامبر رفتن در مورد تنفس و اینها مثلاً خب با اکسیژن باید تنفس بفرمایند و اینها رو میدونم کار کارِ خداست و چه جوری هست که تو ذهنم هست،) حالا این فرمایش شما، حالا خب فریز میکنند، آدمیزاد را فریز میکنند، ده سال دیگه، بیست سال دیگه درش میآرن و تنفس میکنه، خب، اونها هم این کار میکنند دیگه، من خبر ندارم چی بوده و کجا بوده، ولی (اینها کار کارِ واقعاً به روحِ او، و اصلاً بهِ او، الی السماء،) بله، در دعای ندبه وقتی میخونند، اون کتابها چون «به روحِهِ» داره، بعضیها «بِهِ»، بعضیها هم مردد میشن، احتیاطاً هر دوش میگن، در دعای واقعی جدا نشده بودش.
مستمع در ادامه به برخی از روایات کتب تفسیری ناظر به فرآیند معراج و مواجهه پیامبر اکرم با آسمانها اشاره میکند که نیازمند جمعبندی است. در پاسخ باید گفت روایت شریف به خوبی مباحث را جمعبندی مینماید؛ هرچند فهم کنه آن دشوار است. معراج جسمانی پیامبر اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ حقیقتی شگرف است؛ چنانکه در روایت منسوب به حضرت امام جعفر صادق عَلَيْهِالسَّلَامُ وارد شده است که شیعیان ما متمایز از دیگران هستند؛ چرا که آنان حقایقی فراتر از امور ظاهری را شهود میکنند در حالی که منکران از درک این مراتب غیبی محروماند و از این رو مواجهه با این حقایق برای آنان دشوار است.