1404/09/18
بسم الله الرحمن الرحیم
آثار فقهی اجتماع انسانی و ضرورت تشریع قضا در پرتو آیه «خُلَطاء»/شرائط القاضي المنصوب /کتاب القضاء
موضوع: کتاب القضاء/شرائط القاضي المنصوب /آثار فقهی اجتماع انسانی و ضرورت تشریع قضا در پرتو آیه «خُلَطاء»
از آنجا که در مقدمه مباحث فقهی به گونهای ورود کردهایم که امکان طرح مباحثی وجود دارد که در آینده با این موارد ارتباط خواهند یافت، شایسته است نکتهای را عرض کنم. زمانی به اتفاق اخوی در محضر یکی از علمای تهران حضور یافتیم. ایشان سوالی مطرح فرمودند مبنی بر اینکه: "آیا مقید حمل بر مطلق میشود یا خیر؟" ایشان این سوال را از ما پرسیدند و عکس آن را نیز مطرح کردند تا نظر ما را جویا شوند و بدینوسیله مباحثی را مرتبط با معنای مطلق و مقید بیان داشتند تا معنای جدیدی متیقن و معلوم گردد. این بحث، مبحث مهمی است که در علم اصول مورد تدقیق قرار گرفته و جایگاه خاص خود را داراست.
حال در اینجا قصد داریم به این آیه شریفه بپردازیم.
علما فرمودهاند که بسیاری از امهات مباحث در این آیه آمده است:
﴿وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِیلٌ ما هُمْ﴾(سوره ص، آیه ۲۴).
بنده یک بحث اجتماعی از این آیه استخراج کردهام و میخواهم در اینجا مورد استفاده قرار گیرد. آیه درصدد بیان این نکته است که هنگامی که عدهای گرد هم میآیند، اجتماع مردم دارای آثار خاصی است؛ آنان همانگونه که در حالت افتراق اثری دارند، در زمان اجتماع نیز اثر دیگری مییابند.
مرحوم آقای مطهری (رضواناللهتعالیعلیه)، این شهید بزرگوار و محقق، سخنی بسیار دامنهدار و عمیق داشتند مبنی بر اینکه: اجتماع "مِنحیثالاجتماع" (بهخودیخود) وقتی شکل میگیرد، یک روح اجتماعی و یک اصالت پیدا میکند. گویی همانطور که اعضای بدن و سلولها وقتی به هم متصل میشوند، مجموعه بدن حیاتی مجزا از حیات اعضا و اجزا پیدا میکند، بر جامعه نیز "مِنحیثالاجتماع" حاکمیتی پدید میآید و روحی جمعی شکل میگیرد. ایشان فرمایشات بسیار ظریفی در این باب داشتند و به موارد مختلفی استناد میکردند؛ از جمله اینکه در تفسیر آیه
﴿مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً﴾
میفرمودند: هنگامی که شما یک نفر را احیا میکنید، در واقع روح جمعی او را زنده کردهاید و از این جهت است که فرموده
«کَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً».
این یک احیای عمومی و اجتماعی است؛ بدین معنا که شما تنها یک فرد را بزرگ نکردهاید، بلکه با احیای او گویی یک جامعه را احیا نمودهاید و روحی اجتماعی به وجود آوردهاید.
این سخن، سخنی نغز و حائز اهمیت است و اگرچه پیرامون آن بسیار سخن گفته شده، اما در خصوص این آیه مورد بحث باید دقت نمود. آیه میفرماید:
«وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطاءِ»؛
یعنی مردم تا زمانی که با هم آمیخته نشدهاند، جدا از یکدیگرند، حالتی فردی و احکامی فردی دارند و طبیعتاً نزاع و دعوایی نیز میان آنان رخ نمیدهد. اما هنگامی که با هم اختلاط مییابند، عدهای هستند که آن حالت جمعی به درستی در میانشان شکل میگیرد و یار و یاور یکدیگر میشوند؛ همانطور که گفته شده: "بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند"، که این شعر برگرفته از حدیث پیامبر اکرم (ص) است و سعدی مضمون آن حدیث را به نظم درآورده است. این "خلطاء" (شرکا/آمیختگان) وقتی گرد هم مینشینند، همگی یک وحدت واحده مییابند که مصداق همان فرمایش آقای مطهری است. البته ایشان میفرمودند که گاهی این مجموعه، یک مجموعه واحد مثبت میشود و گاهی ممکن است گرد هم آمدنشان منجر به وحدتی مضر علیه خودشان گردد که این نیز ضرر بزرگی در این مجمع است. اما این آیه نسبت به شق دوم بیان میفرماید:
«کَثِیراً مِنَ الْخُلَطاءِ»؛
چطور میشود؟
«لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ».
برخی از اینها با برخی دیگر درگیر میشوند، نزاع میکنند و عدهای بر عده دیگر طغیان (بغی) میورزند؛ و این به خاطر همان اختلاط است.
«إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا».
تنها کسانی که اهل ایماناند، این بغی و طغیان در آنها نیست. یعنی در حالت عادی عدهای حق عده دیگر را ضایع میکنند، اما مؤمنان همگی کمککار یکدیگر واقع میشوند؛ گویی طبق فرمایش آقای مطهری، یک روح جمعی واحد و مؤمن بر همه آنها حاکم میشود. ما در آن زمان که فرمایش ایشان را مطالعه میکردیم، این آیه را مؤید نظریه ایشان میدانستیم:
«إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ».
آنان که اهل ایمان هستند، بغی در میانشان راه ندارد؛ زیرا همگی به سمت خدا و جهت الهی حرکت میکنند و خواست و رضای الهی مدنظرشان است، لذا هرگز با هم نزاعی پیدا نمیکنند. اما کسانی که این بغی در آنها پدید میآید و یکدیگر را تضییع میکنند، غیرمؤمنین هستند.
«وَ قَلِیلٌ ما هُمْ».
ضمناً آیه شریفه حقیقتی تلخ را برای ما روشن ساخت (آب پاکی را روی دست ما ریخت)، چرا که اهل ایمان واقعی بسیار محدود هستند. بسیار محدودند. به ظاهر شاید کسی شناسنامهای داشته باشد و مثلاً نام شیعه اثنیعشری بر او باشد، اما اعمال و افکارش چیز دیگری است. به قول برخی که به شوخی میگویند "مسلمان شناسنامهای"، این فرد تنها بر حسب شناسنامه مسلمان است؛ اما مسلمان واقعی که متعهد به تمام جهات باشد، مصداق«وَ قَلِیلٌ ما هُمْ»است. خب، این آیه شریفه در واقع یکی از اهم مسائل اجتماعات را برای ما ذکر میکند: مهمترین آفتی که در این جوامع به وجود میآید، تبدیل کردن این عالم عرضی به عالمی متوحش، گرفتار، سخت و سرشار از دشمنی است؛ در چنین آفتِ اجتماعاتی، خصیصهای وجود دارد که شامل مشاجرات، منازعات و انواع و اقسام ظلم و محرومیتهاست. اگر بگوییم که اینها مصداق ﴿غَیرِ الْمَغضُوبِ﴾نیستند، بلکه خودِ
«مَغضُوبِین»هستند، این اجتماع، اجتماع مغضوبینعلیهم است.
بر اساس همین جهت، یکی از اعظم مواهب الهی، "تشریع" است.
تشریع برای این است که وقتی اجتماعی گرد هم میآیند و چنین مشکلی در آن پدید میآید -که لازمه چنین اجتماعی چنین بودن است- مقام تشریع وارد عمل شود. یعنی مقام تشریع آمده است تا مافوق آنچه در فطرت سالم انسانی است، و مافوق آنچه در چنین اجتماعی (به عنوان آفت) به وجود میآید، قرار گیرد. به عبارت دیگر، یکی از مواردی که ما در استدلال فقهی بیان میکنیم، این است که "تقتضی الحاجة" (نیاز اقتضا میکند). وقتی اجتماع شکل گرفت، اقتضای حاجت چیست؟ تشریع است. یکی از مصادیق تشریع، مسئله "قضا" است؛ اینکه قاضی باید باشد و حُکم باشد. اصلاً اینکه حکم به چه معناست و قضا چه مفهومی دارد، از همینجا به دست میآید که قضا و حکم برای چنین اجتماعی لازم است. اگر نباشد، اصلاً این اجتماع فاسد و خراب میشود و آفت پیدا میکند. لذا یکی از جهاتی که شارع حکیم برای ما معین فرموده، قضاوت بین جامعه است. شما ملاحظه کردهاید که قرآن چقدر اهمیت میدهد به اینکه حتی یک نبی در محراب عبادت و در حین توجه به خدا، همانجا متوجه این امر شود که اگر قضاوت میکند، باید قضاوت صحیح باشد. در همان موقعیت که مقام قضاوت پیش میآید، اگر دقت نشود، انسان کم میآورد. حتی همان نبی با تمام عظمتش در برابر خدا، قرآن اینگونه به ما اهمیت موضوع را نشان میدهد که تمام جنبه نبوت و همه آنها در جای خود محفوظ، اما در مقام قضاوت یک اثر و عظمتی بزرگتر وجود دارد و این ویژگی باید در وجود خودت تراوش داشته باشد که بتوانی قضاوت صحیح کنی. بنده میخواهم این نکته را عرض کنم که این موضوع به یکی از مسائل بسیار ظریفی اشاره دارد که خداوند در وجود انسان قرار داده و آن "قضاوت کردن" و "حکم کردن" است. خداوند خواسته است این را تمرین دهد و تبیین کند که این قوه بایستی در وجود شما قوی شود، بهطوریکه بتوانیم قضاوت صحیح داشته باشیم. آیات متعددی وجود دارد که از آنها برداشت میشود که مقام قضا مقامی بسیار بزرگ است و تراوش آن از وجود ذات انسانی است که باید تمرین کند، توجه نماید و مقام تشریع را در نظر بگیرد تا بتواند قضاوت صحیحی داشته باشد.
یکی از اموری که همه ما میدانیم و به آن توجه داریم، "صیانت نفوس" است که در آیات قرآن و روایات ما بسیار به آن اهمیت داده شده است.
مسئله ملکه عدالت، خودِ عدالت، ایمان، و یقینها؛ مسئله یقین که باب مفصلی دارد و روایات بسیاری بر اهمیت آن تأکید کردهاند، اینها سخنان بسیار بزرگی است. یقین و باور انسان، واقعهای بسیار باعظمت است. تمام آن شأنی که در وجود انسان است، این صیانت، یا جنبههای ایمانی او، یا جنبههای یقینی او، ملاک اصلی در وجود انسان قرار میگیرد تا در حکم، قضا و اعمال مؤثر باشد. اگر این جهات صحیح نباشد، اصلاً اعمال او آنطور که باید قبول نمیشود. بحث نیت که سابقاً مقداری به آن پرداخته شد، به همین صیانت نفس و آن حالت درونی انسان بازمیگردد که در واقع گفتهاند محل امن است؛
﴿أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾.
درست شدن این محل امن و این صیانت، بازمیگردد به اینکه مفاسدی در وجود این انسان پدید نیاید و او کاملاً صحیح، خود را حفظ و صیانت کند. این از اعظم مواهب الهی است که نصیب کسی شود. ما مقام "فقه" را در همین صیانت نفس قرار دادهایم. اینکه حضرت میفرماید:
"بله، این شخص آمد و این مطلب را آموخت و فقیه شد و بیرون رفت"؛
یعنی آن صیانت نفسی که باید در وجودش شکل بگیرد تا تسلیم فرمان خدا و فقه الهی و فهم فرمان الهی باشد، در وجود این فرد زنده شد و سپس برخاست و رفت و فقیه شد. این سخن جایگاه والایی دارد و باید در اینجا توقف و تأمل عمیقی داشته باشیم (لنگر قوی بیندازیم) که ما در مقام فقه، تفقه، قضا و حکم -که رابطهشان با هم خیلی نزدیک است- این مسئله صیانت نفس و امنیت نفس را مدنظر قرار دهیم. خداوند انشاءالله اگر توفیقی داد، بنده آن هدفی را که از طرح این چند آیه دارم، نتیجهگیری خواهم کرد و اگر توفیقی باشد در خدمت عزیزان خواهم بود.