1403/07/02
بسم الله الرحمن الرحیم
/ انکار شاهد اصل/شهادت بر شهادت
موضوع: شهادت بر شهادت/ انکار شاهد اصل/
موضوع بحثمان، انکار شهادت شاهد اصل بود، یعنی به این معنا که شاهد اصل، شهادت فرع را انکار می کرد، در این زمینه گفتیم، اقوالی وجود دارد، دو تفصیل و یک قول اسکافی بود.
تفصیل اول این بود که اگر انکار شاهد اصل که می گوید من این حرف را نزدم، بعد از صدور حکم حاکم باشد، شاهد فرع شهادت داده و بعد حاکم شرع، طبق حکم شاهد فرع حکم کرده است و بعد شاهد اصل می گوید من این شهادت را ندادم. تفصیل این است که اگر بعد از صدور حکم حاکم، شاهد اصل انکار کرد، یؤخذ باعدلهما، باید دید که اصل عادل تر است یا فرع عادل تر است، هر کدام اعدل است، به حرف او باید عمل کرد و بسنده کرد.
اما اگر انکار شاهد اصل، قبل از حکم حاکم بود، شاهد فرع شهادت داد، منتظر بودن که حاکم بیاید و حکم کند، هنوز حکم نکرده، آقای شاهد اصل گفت من اینجور شهادتی ندادم، در اینجا شهادت فرع حجیت ندارد و به انکار شاهد اصل اخذ می شود، هر چه هست شاهد اصل است و شاهد فرع قبل از حکم حاکم اعتبار ندارد.
پس تفصیل اول این شد که اگر شاهد اصل بعد از حکم حاکم انکار شاهد فرع کرد، یؤخذ باعدلهما، اما اگر حکم حاکم انکار کرد، به شهادت شاهد اصل عمل می شود.
این حرف را کی زده؟ مرحوم شیخ طوسی در کتاب نهایه و قاضی ابن برّاج و صدوقین و ابن حمزه و مرحوم علامه در مختلف قائل به این قول شده اند.
تفصیل دومی که در این رابطه با انکار شاهد اصل مطرح است، تفصیل بین بعد الحکم و قبل از حکم است مطلقا، یعنی باید دید که این انکار، بعد از حکم حاکم است، یا قبل از حکم حاکم است و دیگر قید اعدلیت را در این تفصیل نیاورده اند، در اولی اعدلیت بود، اما در دومی اعدلیت نیست.
همچنین این تفصیل توجهی به روایات نکرده اند، اگر بعد از حکم حاکم بود، شهادت اصل اعتبار ندارد و اگر قبلش بود، شهادت اصل اعتبار دارد.
قول سوم، قول اسکافی است که ایشان فرموده که اصلا حرف شاهد اصل اینجا اعتنایی نمی شود و به آن نباید توجّه کرد، زیرا مگر نه این است که اعتبار شاهد فرع به این است که شاهد اصل نباشد یا اصلا در بلد نباشد و اگر در بلد هست، لعذرٍ یا لمشقة یا لمرض یا لحبس و امثال و لو خلف ساریه باشد و نتواند در محکه شرکت کند، اینجا حرف شاهد فرع اعتبار دارد، او آمده شهادت داد و حاکم بر مبنای او عمل می کند، در اینجا شاهد اصل چه صیغه ای است و چه اعتباری دارد دیگر؟!
می خواهد بگوید شاهد اصل اینجا محلی از اعراب ندارد و حرفش خریدار ندارد، به عبارت دیگر، انکار شاهد اصل غیر مسموع است و شنیده نمی شود، پس انکار شاهد اصل، جلوی شهادت شاهد فرع را نمی گیرد.
از کلام فقهاء، یک قول چهارمی هم استفاده می شود، قول چهارم چیست؟ قول چهارم این است که طبق قاعده نباید شهادت فرع پذیرفته شود، زیرا ما واقعه ای دارد که زید، عمرو را زده است، این حادثه مثلا در مدرسه آیت الله خویی اتفاق افتاده است و شخصی به نام عمرو مشاهده می کرد، پس یک واقعه اتفاق افتاده است، و یک ناظر مستقیم آنجا بوده و این قضیه جمع شده است، شاهد اصل در یک جایی از دهانش در آمده است که دیدم زید، عمرو را کتک زد، حالا خالد شنیده است، خالد می گوید من حاضرم در محکمه شهادت بدهم که یکی دیده که زید، عمرو را زده است، به خالد چه ربطی دارد؟ اگر قرار است کسی در محکه بگوید، شاهد اصل است، شاهد فرع چیکاره است؟ قاعده اقتضا دارد که شهادت شاهد فرع نباید حجت باشد، زیرا شهادت شاهد فرع، یک پایه دارد و آن این است که اقرار شاهد اصل است، یعنی شاهد اصل که گفته من دیدم که زید، عمرو را زد، خالد می تواند شهادت فرع بدهد، اما اگر شاهد اصل این پایه را خراب کرد و گفت من چنین چیزی نگفتم، شاهد فرع چه مستندی دارد؟ حرفش پایه ای ندارد، وقتی عمود خیمه کشیده شود، خیمه فرو می پاشد.
لذا حرف قول چهارم این است که مقتضای قاعده و صناعت این است که بگوئیم حرف شاهد فرع، اصلا حجیت ندارد، در این فضایی که شاهد اصل انکار کرده است، چرا؟ عرض کردم بخاطر اینکه پایه حرف شاهد فرع، اقرار شاهد اصل است، اگر شاهد اصل این پایه را کشید و انکار کرد، شاهد فرع چه می خواهد بگوید؟ سالبه انتفاء موضوع است.
اینجا گفتیم ما دنبال روایات هستیم که روایات چی می گویند، مفاد نصوص، یکی روایت معتبره محمد بن مسلم است که مشهور در مسئله قبل، مطابق آن فتوا دادند و ظاهرش مانند صریح است، این روایت چی گفته؟ گفته اگر حین اداء شهادت شاهد فرع، شاهد اصل حاضر نباشد و تعذّر از حضور او باشد، اینجا شهادت شاهد فرع حجت است، این روایت می گوید یکی از شرایط اعتبار شاهد فرع این است که شاهد اصل نباشد، شاهد اصل یا در شهر نباشد یا اگر در شهر است، لمرض یا لمشقّة یا لحبس و... تعذّر داشته باشد که در محکه باید، اگر شاهد اصل نمی تواند محکمه بیاید و شهادت بدهد، شاهد فرع شهادت بدهد. پس شرط صحت شهادت فرع تحقّق پیدا کرده است، در نتیجه شهادت فرع حجت است.
و شرط حجیت شهادت شاهد فرع این است که حین الشهادة، آقای شاهد اصل در شهر نباشد یا اگر هست نتواند در محکه شرکت کند و اگر شاهد اصل بعد از شهادت شاهد فرع حاضر شد، این دیگر فایده ندارد، شاهد اصل قبل از شهادت شاهد فرع و حین آن نبود، بعد از اینکه شاهد فرع، شهادت داد، بعد شاهد اصل آمد، این آمدن دیگر فایده ای ندارد و شهادت فرع حجت است مطلقا، چه اینکه بعد از این شاهد اصل شهادت فرع را انکار کند یا نکند، چه در رابطه با شاهد اصل و شاهد فرع، اعدل و عادل باشند چه نباشد و هر دو اعدل یا عادل باشند، فرقی نمی کند.
پس شهادت فرع در اینجا مطلقا حجت است، این هم مسئله روایات.
کلمات مشهور در آن مسئله اطلاق داشت و لو اینکه اصل برای ما روایت است و باید ببینیم روایت چه می گوید، و نسبت به سند روایت ذبیان بن حکیم گفتیم:
اولا: معتبره است، زیرا مرحوم آقای حکیم از کلمات مرحوم نجاشی اعتبار ذبیان را استفاده کرده است و ما به آن اعتماد کردیم.
ثانیا: بر فرض که این شخص معتبر نباشد، عمل مشهور به این روایت، ضعف ذبیان را جبران می کند.
پس این معتبره هم نظر به حالت تعارض و انکار دارد و در مقام اشتراط و شرط کردن عدم حضور، هم می گوید نباید شاهد اصل باشد و هم در مقام بیان حجیت و شرایط حجیت شهادت شاهد فرع است.
وقتی یک روایتی در مقام بیان حجیت شرایط فرع است، باید هر چه را که در حجیت شهادت فرع دخیل است، بیان کند و به عبارت دیگر، اینجا مصداق اطلاق مقامی است، مولا در مقام بیان شرایط و موانع حجیت شهادت فرع است، یعنی باید همه شرایطی که در دخیل در حجیت شاهد فرع است را بیان کند و این را گفته که شاهد اصل نباشد، حالا چرا نباشد یا لمرض یا لحبس و... و شاهد اصل واقعا نبوده، حالا که نبوده...
به عبارت دیگر می خواهیم با اطلاق مقام تمسّک کنیم و بگوئیم شاهد فرع حجت است، چون این روایت می گوید شاهد اصل اگر نبود، شهادت شاهد فرع حجت است و این روایت اطلاق مقامی دارد و انکار بعدی شاهد اصل، اعتباری ندارد.
پس اینکه فرمودند باعدلهما یعنی شاهد فرع و شاهد اصل هر دو حجت است، ما می خواهیم بگوئیم از اطلاق روایت استفاده می شود که حرف شاهد فرع حجت است و انکار شاهد اصل اعتبار ندارد.
این بحث ادامه ای دارد که بعد خواهد آمد ان شاء الله تعالی.