1405/07/06
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: كتاب الخمس/ارباح المكاسب /اختلافات بین فریقین در خمس
بیان شد متعلقات خمس که وجوب شرعی و الهی به آنها تعلق گرفته است طبق نظر مشهور فقها هفت مورد است که فهرست موارد را بیان کردیم.
مباحث مقدماتی در کتاب الخمس
قبل از ورود در بحث، لازم است مقدماتی را بیان کنیم که این مقدمات مهم است و لازم به توجه است.
نکته مقدماتی اول
معروف در بین فقهای شیعه ایسنت که متعلقات خمس هفت مورد میباشد و فقهای شیعه در متعلقات سبعه اتفاق دارند، لکن مورد هشتمی هم وجود دارد که العجب نوع فقها این مورد را قبول دارند لکن آن را مطرح نمیکنند (که جهت عدم طرح آن ممکن است مصالحی باشد که اقتضاء عدم ذکر این مورد هشتم را میکند) و به حسب برخی از روایات مثل روایت حفص بن البختری جایز است که مال ناصبی را تصرف کرد به شرط آنکه خمس آن پرداخت شود فلذا این خودش مستقلا یکی از متعلقات خمس به حساب می آید.
کما دل علیه ما رواها حفص بن البختری :
وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُ مَا وَجَدْتَهُ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ[1]
تذکر
اولا : این امر فقط مخصوص مال ناصبی است فلذا شامل موارد دیگرش مثل جان و ناموس او نمی شود.
ثانیا : همین مورد مال هم باید با لحاظ حفظ مصالح اجتماعی بوده باشد که سبب مفسده و هرج و مرج نشود.
ناصبی کیست؟
بعضی مسلمان ها، شیعه هستند که بحثی در ایشان نداریم.
عده ای از ایشان اهل تسنن هستند که خود اهل تسنن چند قسم هستند.
قسم اول : اهل تسننی که ذوات مقدسه را به عنوان امام قبول ندارند، اما به اهل بیت علیهم السلام احترام میگذارند و ارادت دارند و زیارت میکنند.
قسم دوم : اهل تسننی که نسبت به اهل بیت علیهم السلام عناد ندارند اما برخلاف مورد اول، به زیارتشان نمیروند یا موکب در اربعین برپا نمیکنند.
قسم سوم : کسانی که با اهل بیت علیهم السلام دشمنی و عناد دارند که عده ای از ایشان این دشمنی را علنی نمیکنند؛ و عده دیگری از اینها هستند که این دشمنی را علنی میکنند.
با حفظ این مقدمه، ناصبی کسی است که این دشمنی را علنی میکند. در واقع این علنی کردن نکته مهمی است و پایه اصلی تعریف ناصبی است.
علی ای حال نواصب حکم مجزایی از اهل تسنن دارند. مال ایشان هیچ احترامی ندارد و اگر دسترسی به اموال ایشان پیدا شد، میتوان در آن تصرف کرد البته کما اینکه بیان شد، تصرف دو شرط دارد که یکی تخمیس مال است و دوم جامعه به هرج و مرج کشیده نشود.
همچنین در تذکر اول بیان شد که ناموس ایشان ممنوع التعرض و محترم است و جان ایشان هم احترام ندارد، لکن به جهت حفظ دم شیعه خون ایشان محفوظ است.
نکته مقدماتی دوم
این متعلقات سبعه یا ثمانیه خمس، موضع وفاق علمای شیعه است. اصل خمس مورد اتفاق فریقین است لکن در متعلقات اختلاف است.
در خصوص مورد هفتم که ارباح المکاسب باشد بین فقهای شیعه و سنی اختلاف جدی وجود دارد چرا که در نظر فقهای شیعه ارباح المکاسب حتما جزء متعلقات خمس است که بسیار مهم هم است در حالی که از نظر اهل تسنن اینچنین نیست و آنها این متعلق را منکرند.
فقه شیعه امامیه این مورد هفتم را پذیرفته است به دلیل روایاتی که در حد تواتر در این مساله است.
اما اهل تسنن اخبار اهل بیت علیهم السلام را لزوما حجت نمیدانند لذا ارباح المکاسب را قبول ندارند و صرفا به آیه شریفه 41 سوره انفال تمسک کرده اند.
﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيل﴾
وجه استدلال عامه به آیه شریفه
دلیل آن ها آیه شریفه 41 سوره انفال است که میگویند سیاق این آیه کریمه چه به لحاظ آیات ماقبل و چه به لحاظ مابعد مربوط به جنگ و جهاد است فلذا خطاب «واعلموا» قهرا مخصوص مقاتلین خواهد بود و طبعا تعبیر آیه کریمه در «غنمتم» خصوص غنائم جنگی خواهد بود لکن ما این نظریه را قبول نداریم و در این مقام، از نظر فقه شیعه بر اساس روایات متواتر و فراوان، قهرا مساله برای خود ما محرز است و ما شکی نداریم که با استناد آن روایات ارباح المکاسب جزء متعلقات خمس خواهد بود. لکن اگر بخواهیم همین مدعا را برای اهل تسنن ثابت کنیم کار سخت است چون آنها این روایات شیعه را قبول ندارند پس چاره ای نیست در مصاف آنها صرفا از راه استدلال به قرآن استفاده شود و در این زمینه جواب های متعددی مطرح است لکن ما برخی از این جواب ها را قبول داریم و برخی از پاسخ ها را تام نمیدانیم.
جواب اول به عامه : سیاق فی نفسه حجت نیست الا اینکه به ظهور برسد بنابراین زمانی سیاق حجت است که ظهور داشته باشد.ظواهر هم حجیتشان بر اساس سیره متشرعه است و این سیره قدر متیقن دارد که ظهور لفظی حجت است. لذا ظهور حالیه و مقامیه و سیاقی حجت نیست.
در واقع سیاق بماهو سیاق حجت نیست، بلکه اگر ظهور داشته باشد حجت است آنهم به شرط آنکه ظهورش برخواسته از الفاظ باشد نه ظهور خود سیاق بعباره اخری آنچه که در علم اصول حجت شناخته شده است ظهور الفاظ است نه غیر آن مثل ظهور سیاقی یا ظهور مقامی یا ظهور حالی و دلیل حجیت ظهور الفاظ، که سیره است فقط شامل الفاظ می شود.