« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/02

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام /مساله ششم/ حادث بودن اجسام

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[ادامه بحث در حدوث اجسام]

صفحه ۱۷۱، سطر دوم.

«إذا عرفت هذا فنقول الدليل على أن الأجسام حادثة أنها لا تخلو عن أمور متناهية حادثة و كل ما لم يخل عن أمور متناهية حادثة فهو حادث فالأجسام حادثة»[1]

در مسئله ششم وارد شدیم و ادعا کردیم که اجسام حادث‌اند و گفتیم که چون عالم مجموعه‌ای از اجسام است، پس عالم هم حادث است.

دلیل خواجه را بر اینکه اجسام حادث‌اند خواندیم. آن دلیل را مرحوم علامه تشریح می‌کنند و بعد ثابت می‌کنند؛ چون دلیل مرکب است از صغری و کبری، هم صغری‌اش را اثبات می‌کنند و هم کبری‌اش را. اما کبری چون به نظر آسان می‌رسد، مرحوم علامه متعرض اثباتش نمی‌شوند، بلکه فقط صغری را اثبات می‌کنند.

دلیل عبارت از این است که اجسام دارای امور متناهی و حادث هستند؛ یعنی معروضِ این امورند. این امور بر اجسام عارض می‌شوند؛ اموری که متناهی‌اند و حادث. پس اجسام می‌شود محل حوادث؛ این صغری.

بعد می‌فرماید که هر چیزی که خالی از امور متناهی و حادث نیست، یعنی محل حوادث هست، خودش حادث است؛ این کبری. نتیجه می‌گیرند پس جسمی که محل حوادث است، خودش حادث است.

بعد ضمیمه می‌کنیم چون عالم از مجموعه‌ی اجسام تشکیل شده، پس عالم هم حادث است. اما غرض مرحوم علامه مثل خواجه این است که ثابت کنند اجسام حادث‌اند، دیگر بقیه‌اش ثابت شده هست. یعنی چون ما عالم را مشتمل بر اجسام می‌دانیم (مثل فلاسفه نیستیم که بخشی از عالم را مجرد بدانیم و بخشی دیگر را جسم بدانیم، ما همه را جسم می‌دانیم)، بنابراین اگر ثابت شد جسم حادث است، همه عالم حادث می‌شود.

[اثبات صغرای استدلال]

صغری این دلیل اثبات می‌شود، کبری‌اش را اثبات نمی‌کنند. کبری این است که هر چه محل حوادث است خودش حادث است؛ این‌قدر روشن است که اثباتش نمی‌کنند. ولی صغری که اجسام محل حوادث‌اند و خالی از حوادث نیستند، آن را اثبات می‌کنند. بیان می‌کنند که اجسام دارای حوادث هستند یعنی محل حوادث‌اند. این مدعاست، همین صغری خودش مدعا قرار می‌گیرد، برایش دلیل اقامه می‌شود؛ دلیلی که آن دلیل صغری دارد و کبری، که نتیجه‌ی آن دلیل می‌شود همین صغری که می‌خواهند اثباتش کنند.

خب دلیل می‌خواهیم بیاوریم برای این مدعا که اجسام محل حوادث‌اند و از حوادث خالی نمی‌شوند. دلیل این است که جسم از حرکت و سکون خالی نیست، و حرکت و سکون حادث‌اند، پس جسم از حوادث خالی نیست.

جسم از حوادث خالی نیست، همین صغری‌ای است که می‌خواهیم اثباتش کنیم. وقت برایش دلیل می‌آوریم، دلیل مرکب از صغری و کبری است. صغری این است که (صغری همین دلیلی که دلیل دوم است که می‌خواهد صغرای دلیل اول را اثبات کند)، صغری این است که جسم از حرکت و سکون خالی نیست؛ این باید اثبات بشود دو مرتبه، که جسم از حرکت و سکون خالی نیست. و بعد حرکت و سکون حادث‌اند، این هم باید اثبات بشود، تا نتیجه بگیریم که جسم از حادث خالی نیست.

توجه کنید درجه‌درجه داریم پایین می‌آییم. الان به این دو مقدمه رسیدیم که جسم از حرکت و سکون خالی نیست (این یک مقدمه)، مقدمه بعدی این است که حرکت و سکون حادث‌اند.

[مقدمه اول: عدم انفکاک جسم از حرکت و سکون]

اما اینکه جسم از حرکت و سکون خالی نیست، علتش این است:

جسم یکی از دو حالت را دارد؛ یا در مکان طبیعی خودش هست یا از مکان طبیعی بیرون رفته. اگر در مکان طبیعی باشد ساکن است، دیگر حرکت نمی‌کند چون مطلوبش که مکان طبیعی است در اختیارش است. مطلوب را واجد است دیگر طلب نمی‌کند، چیزی را طلب نمی‌کند. و اما اگر در مکان طبیعی نباشد، طلب می‌کند مکان طبیعی را چون مکان طبیعی مطلوبش است، و شیء مطلوب خودش را طلب می‌کند، و وقتی مطلوب خودش را طلب کرد حرکت می‌کند. پس جسم یا در مکان طبیعی هست یا در مکان طبیعی نیست. امر دایر بین این دو تا نقیض است، و این دو تا نقیض سه ندارند، سوم ندارند. یا جسم در مکان طبیعی هست یا نیست؛ اگر در مکان طبیعی هست ساکن است، اگر در مکان طبیعی نیست حرکت می‌کند به خاطر اینکه مکان طبیعی را طلب می‌کند.

پس وقتی جسم خالی از دو حالت نبود (یا در مکان طبیعی بود یا در مکان طبیعی نبود)، و وقتی در مکان طبیعی بود سکون داشت و وقتی در مکان طبیعی نبود حرکت داشت، اگر از مکان طبیعی و عدم مکان طبیعی (از مکان طبیعی و غیر مکان طبیعی) خالی نبود، از حرکت و سکون هم خالی نیست.

به عبارت دیگر؛ یا در مکان طبیعی است یا خارج از مکان طبیعی است، غیر از این دو حالت را ندارد؛ پس یا حرکت دارد یا سکون دارد، غیر از این هم ندارد. یعنی نه از حرکت خالی می‌شود بدون سکون، نه از سکون خالی می‌شود بدون حرکت. اگر از سکون خالی شد حرکت می‌کند، اگر از حرکت خالی شد ساکن است. پس مقدمه اول که جسم از حرکت و سکون خالی نیست ثابت شد.

[مقدمه دوم: حدوث حرکت و سکون]

مقدمه دوم؛ حرکت و سکون حادث‌اند، این هم باید ثابت کنیم. چطور ثابت می‌کنیم؟ حادث یعنی مسبوق به غیر و به تفسیری دیگر مسبوق به عدم. هر دو جور تفسیر برای حادث شده؛ مسبوق به غیر یا مسبوق به عدم. چیزی که قبلاً نبوده حالا موجود می‌شود مسبوق به عدم است؛ یعنی عدم بر او سبقت گرفته؛ این می‌شود حادث. چیزی هم که مسبوق به غیر است حادث است؛ حالا آن غیر می‌خواهد عدم باشد می‌خواهد فاعل باشد. اگر چیزی مسبوق به فاعل است این باید حادث باشد، قدیم نیست.

البته فلاسفه می‌گویند مسبوق به فاعل حادث ذاتی است، مسبوق به عدم حادث زمانی است. این‌ها حادث ذاتی و زمانی را یکی می‌کنند، چون فرقی بین این دو تا (حادث ذاتی و زمانی) نمی‌گذارند. می‌گویند هر موجودی که غیر از خداست هم حادث ذاتی است هم حادث زمانی است. لذا می‌گویند حادث یعنی مسبوق به غیر؛ دیگر فرقی نمی‌گذارند آن غیر می‌خواهد عدم باشد یا فاعل باشد، فلاسفه فرق می‌گذارند، این‌ها فرق نمی‌گذارند. این‌ها معتقدند که هر چه مسبوق به غیر است حادث است.

خب حالا می‌خواهیم ثابت کنیم که حرکت و سکون حادث‌اند یعنی مسبوق به غیرند. حرکت مسبوق به سکون است، چون شیء ساکن است بعد حرکت می‌کند. سکون هم مسبوق به این است، به بودنش در غیر این تحیز است، تحیز و این مکان است.

حرکت مسبوق است به اینکه جسم در این مکان نباشد. جسم در مکان دیگر ساکن بوده حالا آمده در این مکان، حالا می‌خواهد حرکت کند. حرکت مسبوق است به اینکه جسم در حیز دیگر باشد. قبلاً در حیز دیگر بوده حالا آورده شده در این حیز (یعنی در این مکان)؛ چون آورده شده در این مکان، از آن حیز طبیعی و مکان طبیعی بیرونش آوردیم حالا حرکت می‌کند. پس حرکت مسبوق است به اینکه جسم در حیز دیگر باشد که حیز طبیعی او و محل آرام گرفتن و سکون اوست، بعد ما این جسم را از آن حیز بیرون می‌آوریم وقت حرکت می‌کند. پس حرکتِ جسم مسبوق است به کونِ جسم در حیز دیگر.

و سکون به این معناست که جسم قبلاً در حیز قبل بود (یعنی همان حیزی که داشت ازش حرکت می‌کرد و جدا می‌شد)، حالا آمده تو حیز طبیعی و در حیز طبیعی آرام گرفته. پس حرکت مسبوق است به اینکه در حیز دیگر باشد که حیز طبیعی است؛ قبلاً در حیز طبیعی بوده حالا آمده در حیزی دیگر که طبیعی نیست، حرکت می‌کند تا خودش را به آن حیز طبیعی برساند.

سکون این است که شیء قبلاً در آن حیزی باشد که می‌خواست از آن حیز بیرون بیاید، حالا آمده در حیز طبیعی خودش و ساکن شده. پس حرکت قبلش وجودِ جسم است در حیزی که طبیعی بود، و سکون مسبوق است (یعنی قبلش) کونِ جسم است فی حیزی که حرکت می‌کند. پس سکون مسبوق به حرکت می‌شود، حرکت هم مسبوق به سکون می‌شود، و هر دو مسبوق به غیرند. اگر مسبوق به غیرند پس حادث‌اند. این روشن است.

پس توجه کردید هم ثابت شد که جسم از حرکت و سکون خالی نیست، هم ثابت شد که حرکت و سکون حادث است، نتیجه گرفته شد که پس جسم از حوادث خالی نیست. این همان صغری‌ای بود که می‌خواستیم اثبات کنیم. بعد کبری را ضمیمه می‌کنید که هر چه از حوادث خالی نباشد خودش حادث است، نتیجه می‌گیرید پس جسم حادث است.

این استدلال خواجه بود با توضیح مرحوم علامه.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۱۷۱ هستیم، سطر دوم.

«إذا عرفت هذا»؛ وقتی اختلاف علما را در این مسئله دانستید و فهمیدید که این مسئله مسئله‌ای است مهم که مبنای بسیاری از مسائل دیگر است (یعنی مسائل دیگر بر این مسئله بنا می‌شوند) وقتی این را شناختید «فنقول: الدلیل علی أنّ الأجسام حادثة» این است که: «أنّها» (یعنی اجسام؛ این صغری است) «أنّها لا تخلو عن أمورٍ متناهیةٍ حادثةٍ»؛ اجسام از اموری که متناهی‌اند و حادث‌اند خالی نیست، خالی نیستند؛ یعنی محل حوادث‌اند، اجسام محل حوادث‌اند. این یک مقدمه که ما اسمش را می‌گذاریم صغری.

«وکلّ ما لم یخلُ عن أمورٍ متناهیةٍ حادثةٍ فهو حادث»؛ این هم مقدمه دوم که ما اسمش را می‌گذاریم کبری. هر شیئی که از امور متناهیه حادثه خالی نباشد یعنی محل حوادث باشد «فهو حادث». بعد می‌گوییم «فالأجسام حادثة» که این نتیجه است.

صغری و کبری هر دو باید اثبات بشود، منتها چون کبری را واضح می‌بینند به اثباتش نمی‌پردازند، صغری را اثبات می‌کنند. صغری این بود که اجسام خالی از امور حادثه نیستند، محل حوادث‌اند. این را می‌خواهد اثبات کند. چرا اجسام محل حوادث‌اند؟

«أمّا الصغری فلأنّها» به این جهت که «الأجسام لا تخلو عن الحرکة والسکون وهی» (حرکت و سکون) هم «أمورٌ حادثةٌ متناهیةٌ»، نتیجه می‌گیریم پس اجسام از امور حادثه متناهیه خالی نیستند؛ یعنی محل حوادث‌اند.

صغری به این نه دلیل اثبات شد که این دلیل خودش باز مشتمل است بر صغری‌ای و کبرایی که هر دو باید اثبات بشود، و هر دو را هم مرحوم علامه اثبات می‌کند. هم صغری را، هم کبری را. صغری این است که جسم خالی از حرکت و سکون نیست و منفک از حرکت و سکون نمی‌شود. مرحوم علامه می‌فرماید: «أمّا بیان عدم انفکاک الجسم عنهما» (یعنی از حرکت و سکون)؛ یعنی اما بیان صغری. بعد دو خط دارد: «وأمّا بیان حدوثهما»؛ بیان اینکه حرکت و سکون حادث‌اند. این یعنی اثبات کبری. اما کبرای این دلیل دوم‌ها، نه کبرای آن اصل دلیل.

آن دلیل اصلی بیان کردم کبرایش اثبات نمی‌شود.

«أمّا بیان أنّ الجسم لا ینفکّ عنهما» (یعنی از حرکت و سکون) «فضروریٌ» یعنی بدیهی است، احتیاج به استدلال ندارد؛ زیرا جسم معقول نیست که موجود در خارج باشد در حالی که منفک از مکان است. حتماً باید مکان داشته باشد؛ حالا یا مکان طبیعی یا مکان قسری. اگر مکان طبیعی داشت همان‌جا آرام می‌گیرد، اگر مکان قسری داشت از آن مکان قسری به سمت مکان طبیعی حرکت می‌کند. پس یا در حال سکون است یا در حال حرکت است، خالی از این دو و منفک از این دو نیست.

زیرا جسم معقول نیست که موجود باشد در خارج در حالی که منفک از مکان است، بلکه باید مکان داشته باشد. حالا که باید مکان داشته باشد، «فإن کان لابثاً فیه»؛ اگر در مکان لبث کرده، مکث کرده و واقع شده، «فهو ساکن»، این جسم در این صورت ساکن است. «وإن کان منتقلاً عنه»؛ اما اگر در مکان درنگ نکرده، لبث نکرده، بلکه دارد منتقل می‌شود از آن مکان، «فهو المتحرّک». چون مکانش مکان طبیعی نیست در آن لبث نمی‌کند، از آن بیرون می‌آید. خب وقتی بیرون آمد می‌شود حرکت دیگر. بنابراین یا این جسم در حال سکون است یا در حال حرکت. مقدمه اول این دلیل که گفت اجسام لا تخلو عن الحرکة و السکون، این مقدمه اثبات شد؛ یعنی صغرای این دلیل اثبات شد.

[توضیح حدوث حرکت و سکون در متن]

اما حالا می‌خواهیم کبری را اثبات کنیم که حرکت و سکون حادث‌اند. این را می‌خواهیم اثبات کنیم. بیانش این است که هر دو مسبوق به غیرند و هر چیزی که مسبوق به غیر است حادث است نه قدیم، پس حرکت و سکون حادث‌اند نه قدیم. «أمّا بیان حدوثهما» (یعنی حدوث حرکت و سکون) «فظاهرٌ»؛ زیرا حرکت، حصولِ جسم است در حیزی (یعنی در مکانی) «بعد أن کان فی حیزٍ آخر»؛ قبلاً در حیز دیگر بود (یعنی حیز طبیعی) که در آن حیز آرام داشت، حالا از آن حیز بیرونش آوردیم، در حیزی دیگر قرارش دادیم که حیز طبیعی‌اش نیست، جایگاه طبیعی‌اش نیست، خاصه‌ی طبیعت نیست؛ لذا از آن جایگاه خارج می‌شود، به سمت جایگاهی که مقتضای طبیعتش است و مکان طبیعی به حساب می‌آید حرکت می‌کند.

(سؤال شاگرد): یعنی آن مکان اولیه مکان طبیعی نیست به این خاطر حرکت می‌کند به مکان...

(جواب استاد): نه، مکان اول طبیعی بود و این ساکن بود. از آن مکان اول که طبیعی بود بیرونش می‌آوریم در یک مکان غیرطبیعی قرارش می‌دهیم آن‌وقت حرکت می‌کند. توجه کنید جسم اگر در مکان طبیعی خودش باشد حرکت نمی‌کند. مکان طبیعیِ سنگ پایین است؛ خب اگر جسم پایین، اگر سنگ پایین بود حرکت دیگر نمی‌کند. مکان حرکتِ هوا بالاست، اگر جسم بالا بود حرکت نمی‌کند. هوا را اگر بیاورید پایین رهایش کنید می‌رود بالا، سنگ را اگر ببرید بالا رهایش کنید می‌آید پایین. پس وقتی سنگ یا هوا می‌خواهد حرکت کند باید از محل طبیعی بیرون برود تا حرکت کند؛ تا وقتی تو مکان طبیعی است حرکت نمی‌کند. اول در مکان طبیعی ساکن است، بعد ما از مکان طبیعی بیرونش می‌آوریم، آن‌وقت این می‌خواهد دو مرتبه به مکان طبیعی برگردد حرکت می‌کند. پس حرکت برای رسیدن به مکان طبیعی است، سکون وقوع در مکان طبیعی است.

حالا الان ایشان می‌گوید: حرکت یعنی در این مکان جدید بودن، مکان جدیدی که مطلوبش نیست می‌خواهد از دستش فرار کند (یعنی سنگ می‌خواهد از این مکان جدید بیرون بیاید). این بودنِ سنگ در مکان جدید مسبوق است به بودنش در مکان قبل، که در مکان قبل وقتی بود حرکت نمی‌کرد، ساکن بود. حالا آوردیمش در مکان جدید، در این مکان جدید حرکت می‌کند تا برگردد به مکان اصلی‌اش. می‌دانید آن مکان اصلی‌اش را می‌خواهد، مکان غریبه مکان او نیست؛ از مکان غریبه فرار می‌کند به سمت مکان خودی که مکان خودش و مکان طبیعی‌اش به حساب می‌آید حرکت می‌کند.

«و أما بيان حدوثهما فظاهر لأن الحركة هي حصول الجسم في الحيز بعد أن كان في حيز آخر»؛ که حیز خودش نیست، حیز بیگانه‌ست؛ «بعد أن کان فی حیزٍ آخر». بعد از اینکه در حیز دیگر بوده؛ که حیز دیگر می‌تواند حیز طبیعی‌اش باشد، می‌تواند حیز غیرطبیعی باشد؛ چون اگر از حیز غیرطبیعی به حیز غیرطبیعی دیگر آمد بازم حرکت ادامه می‌دهد تا به حیز طبیعی واصل بشود. پس آن حیزی که قبلاً جسم درش بود یا حیز طبیعی بود که جسم در آنجا ساکن بود، یا حیز غیرطبیعی بود که حرکت می‌کرد. علی‌ای‌حال الان در حیز دیگری قرار گرفته که طبیعی برایش نیست لذا حرکت دارد ادامه می‌دهد. پس توجه می‌کنید که جسم بودنش در مکانی که در آن مکان دارد حرکت می‌کند مسبوق است به بودنش در یک مکان قبل؛ یعنی مسبوق به غیر است. حرکتِ او مسبوق به غیر است، و چیزی که مسبوق به غیر است حادث است، پس حرکت حادث است. این در مورد حرکت.

سکون هم که بیان شد از خارج از رویش می‌خوانیم:

« لأن الحركة هي حصول الجسم في الحيز بعد أن كان في حيز آخر ». الان در حیزی قرار گرفته که طبیعی‌اش نیست می‌خواهد فرار کند (یعنی حرکت کند) بعد از اینکه در حیز دیگر بود. در حیز دیگر یعنی در حیز طبیعی یا در حیز غیرطبیعی دیگر؛ چون بالاخره در حرکت حرکت می‌کند. یا در حیز طبیعی بوده الان بیرون آمده، یا در حیز غیرطبیعی بوده باز بیرون آمده، علی‌ای‌حال الان وارد حیز غیرطبیعی شده لذا حرکت می‌کند. پس حیز قبلی‌اش می‌تواند طبیعی باشد می‌تواند غیرطبیعی باشد. وقت حیزی که الان از آن دارد بیرون می‌آید به سمت حیز طبیعی می‌رود آن حیز حتماً غیرطبیعی است؛ باید این حیز غیرطبیعی باشد تا جسم از آن خارج بشود و الا اگر طبیعی باشد جسم ازش خارج نمی‌شود در همان حیز می‌ماند.

« و السكون هو الحصول في الحيز » یعنی حیز طبیعی « بعد أن كان في ذلك الحيز »، ذلک الحیز یعنی نه در همان حیزی که مطلوبش نبود و حیز غیرطبیعی‌اش بود. سکون عبارت از این است که جسم در حیز طبیعی واقع شود بعد از اینکه قبلاً در حیز طبیعی نبود. پس سکون یعنی کون در این حیز، مسبوقاً به کونِ در حیز دیگر. یا به عبارت کامل‌تر سکون عبارت است از کونِ فی حیزٍ طبیعی بعد از کونِ در حیزٍ غیرطبیعی. بعد از اینکه در حیز غیرطبیعی بوده حالا اگر وارد حیز طبیعی شد سکون اتفاق می‌افتد. پس سکون مسبوق است به عکس حرکت این، سکون عکس حرکت است.

«والسکون حصوله فی حیزٍ» (یعنی حیز طبیعی) «بعد أن کان ذلک الجسم فی ذلک الحیز» (که طبیعی نبود). آن ذلک الحیزی که طبیعی نبود سابقِ این حیزی است که طبیعی هست، لاحق است. وقت کونِ در این حیز لاحق می‌شود سکون. می‌بینید مسبوق است به کونِ در حیز سابق؛ این مسبوق به کون در حیز سابق یعنی مسبوق به غیر؛ پس این سکون مسبوق به غیر شد.

«فماهیة کلّ واحدٍ منهما»؛ ماهیت هر یک از این حرکت و سکون «استدعاء» می‌کند مسبوقیت به غیر را. در حالی که ازلی (یعنی موجود قدیم) غیر مسبوق به غیر است. از اینجا نتیجه می‌گیریم که پس سکون یا حرکت مسبوق به غیر است، ازلی و قدیم نیست.

این را دوباره می‌گویم: ماهیت هر یک از حرکت و سکون استدعا می‌کند مسبوقیت به غیر را، همان‌طور که توضیح دادیم؛ این یک مقدمه. مقدمه بعدی: «والأزلی ما لم یسبق بغیره»؛ ازلی چیزی است که مسبوق به غیر نباشد. نتیجه این است که پس ماهیت هر یک از حرکت و سکون قدیم و ازلی نیست. اگر قدیم و ازلی نیست حادث است.

این بیانی بود برای صغرای دلیل. صغرای دلیل این بود که جسم خالی از امور متناهیه حادثه نیست. الان اثبات کردیم که این صغری درست است، زیرا که جسم از حرکت و سکون خالی نیست و حرکت و سکون حادث‌اند، پس جسم از حوادث خالی نیست.

بعد دلیل دیگری اقامه می‌کند. این دلیل برای اثبات حدوث حرکت و سکون است؛ یعنی الان ثابت کرد که حرکت و سکون حادث‌اند، گفت « و أما بيان حدوثهما فظاهر لأن الحركة هي حصول الجسم في الحيز بعد أن كان في حيز آخر » تا آخر. پس با این بیان ثابت کرد که حرکت و سکون حادث‌اند. «أیضاً» به بیان دیگر می‌خواهد ثابت کند که حرکت و سکون حادث‌اند. پس این دلیل دیگر که می‌گوییم نه یعنی دلیل دیگر بر حادث بودن جسم، بلکه دلیل دیگر برای حادث بودن حرکت و سکون. که اگر حرکت و سکون حادث باشند، چون جسم مشتمل بر این دو تاست، پس مشتمل بر حادث می‌شود، آن‌وقت باید بگوییم چیزی که مشتمل بر حادث است خودش حادث است.

پس این دلیلی که ما الان خواندیم « و أيضا فإن كل واحد منهما يجوز عليه العدم، و القديم لا يجوز عليه العدم » یک قیاس مستقلی است، اما مطلوبش این است که ثابت کند حرکت و سکون حادث‌اند؛ تا ما بعد از اینکه ثابت شد حرکت و سکون حادث‌اند، مقدمه‌ای را به دست بیاوریم، در دلیل به کار ببریم به همان نحوی که ملاحظه کردید تا بالاخره به مطلوب نهایی‌مان برسیم.

این دلیل را که برای اثبات حدوث حرکت و سکون می‌آید ان‌شاءالله جلسه‌ی آینده می‌خوانیم.

 


logo