90/02/27
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/مرکبات /اختلاف امزجه و تأثیر آن بر صورت نوعیه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
«قال: ثم تختلف الأمزجة في الأعداد بحسب قربها و بعدها من الاعتدال.»[1]
بحث این بود که اگر اجسام عنصریهی بسیطه با هم ترکیب بشوند، صورتهایشان محفوظ میماند و صورت جدیدی که صورت ترکیبی است، پیدا میکنند. و وقتی با هم ترکیب شدند، کیفیتهای شدیدشان منکسر میشود و یک کیفیت متوسطی به نام مزاج حاصل میشود.
اختلاف امزجه و تأثیر آن بر صورت نوعیه
مزاجها مختلفاند.
الان میخواهیم بگوییم مزاجها مختلفاند و باعث میشوند که صورت ترکیبیِ مختلف به این مادهی مرکب داده بشود. به عبارت دیگر، صورتی که به این مادهی مرکب داده میشود مناسب مزاجی است که این مادهی مرکب پیدا میکند.
اگر مزاج به اعتدال نزدیک باشد، صورت تام و مهمی که عبارت از نفس ناطقه است به مرکب داده میشود. اگر از اعتدال کمی دور باشد، صورت حیوانی داده میشود؛ بیشتر دور باشد صورت نباتی؛ اگر خیلی دیگر دور باشد صورت معدنی داده میشود.
پس مرکب که دارای مزاج است، صورت ترکیبی میگیرد که این صورت ترکیبی مناسب مزاجش است. مزاج، مرکب را آماده میکند برای گرفتن صورت ترکیبی و خودش صورت ترکیبی به مرکب نمیدهد. صورت ترکیبی را آن مفیض عقلی از عالم بالا افاضه میکند. و این مزاج آماده میکند مرکب را؛ آماده میکند برای گرفتن صورت مناسب.
آنوقت مزاجها با هم اختلاف دارند، قهراً صورتهایی که به مرکبها داده میشود مختلفاند، یکسان نیستند. به یک مرکب صورت معدنی داده میشود، به یک مرکب دیگر صورت مثلاً انسانی داده میشود.
علتش این است که این مزاج به اعتدال نزدیک است یا دور. اختلاف مزاجها از این طریق است؛ مزاجی که به اعتدال نزدیک است با مزاجی که از اعتدال دور است اختلاف دارد. اختلاف مزاجها به همین دوری و نزدیکی به اعتدال است.
آنوقت همین اختلاف مزاجها مُعِد میشود برای اختلاف صورتها.
به عبارت دیگر ماده مختلف میشود و لذا صورت مختلف میگیرد. اما ماده چرا مختلف میشود؟ چون استعداد مختلف پیدا میکند.
بعد سؤال میشود استعدادش چرا مختلف میشود؟
گفته میشود مزاجهای مختلف پیدا میکند. باز سؤال میشود مزاجها چرا مختلف میشوند؟ گفته میشود که قرب و بُعدشان به اعتدال اختلاف دارد.
توجه میکنید؟ ماده مختلف است که صورت مختلف میگیرد، ولی اختلاف ماده از ناحیهی اختلاف استعداد میآید، اختلاف استعداد از ناحیهی اختلاف مزاج میآید، اختلاف مزاج هم از ناحیهی قرب و بُعد به اعتدال میآید.
پس میتوان اینچنین گفت: قرب به اعتدال و بُعد از اعتدال اختلاف مزاج درست میکند، اختلاف مزاج استعداد ماده را مختلف میکند، اختلاف استعداد خودِ ماده را مختلف میکند و وقتی ماده مختلف شد صورت مختلف به آن عطا میشود.
پس علت اختلاف صورت، اختلاف ماده است. اما اختلاف ماده از ناحیهی اختلاف استعداد میآید، اختلاف استعداد هم از اختلاف مزاج، اختلاف مزاج هم از اختلاف در قرب و بُعد نسبت به اعتدال.
توضیح کیفیت حصول مزاج و مراتب آن
قرب و بُعد نسبت به اعتدال خیلی توضیح لازم ندارد و مطلب تقریباً روشن است، ولی در عین حال اشاره میکنم.
آن آب و خاک و هوا و آتش که با همدیگر ممزوج میشوند، کیفیتهای همدیگر را از آن شدت بیرون میآورند و یک کیفیت متوسط درست میکنند. این کیفیت متوسط، گاهی حالت حرارت و برودتش، همچنین رطوبت و یبوستش در حد اعتدال است. گاهی یک خرده فاصله دارد با اعتدال، مثلاً حرارت بیشتر است، یا مثلاً رطوبت بیشتر است. این از اعتدال یک خرده دور است.
خب توجه میکنید که مزاجها انواع مختلف پیدا میکنند از این طریق. بعضیهایشان حالت اعتدالی دارند، یعنی این کیفیت متوسط، حرارت و برودتش یکسان است، رطوبت و یبوستش یکسان است، با هم تعادل دارند، یکی بیشتر یکی کمتر نیست.
گاهی اوقات هم یکی یک خرده بیشتر است یک خرده کمتر است، گاهی بیش از یک خرده بیشتر و کمتر است، ببینید اختلاف پیدا میکند. وقتی اختلاف پیدا شد، اختلاف نسبت به اعتدال پیدا میشود. وقتی اختلاف پیدا شد، مزاجها مختلف میشوند، استعدادها مختلف، در نتیجه مادهها مختلف می شود.
تا اینجا مطلب روشن است.
مطلبی که ما الان داریم اختلاف صُوَر است. گفتیم مُعِدِ اختلاف صُوَر، اختلاف مزاج است، آنوقت اختلاف مزاج هم توضیح دادیم که از کجا درست میشود.
مراتب صور نوعیه و وظایف آنها
اما صُوَر مختلفاند یعنی چه؟ مشاهده میکنید یک صورت را ملاحظه میکنیم که فقط یک کار انجام میدهد؛ مرکب را از تفرُّق حفظ میکند.
یعنی آب و خاک و هوا و آتش که کیفیتهای ناسازگار دارند کنار هم جمع میشوند. این ناسازگاری کیفیتها باعث میشود که اینها اجتماعشان دوام پیدا نکند، بعد از مدتی متفرق بشوند و هرکدام به بساطت خودشان برگردند.
اما یک صورتی خداوند به این مرکب عطا میکند که این صورت، این مرکب را از تفرق حفظ میکند و نمیگذارد اجزای این مرکب متفرق بشوند. این صورت فقط کارش همین است که «حفظ المرکب عن التفرق»؛ اینچنین صورتی را میگوییم صورت معدنی. جمادات از این صورت برخوردارند.
و این صورت از اعتدال دور است. به این معنا که اگر مادهای حالت اعتدال مزاج نداشت، این صورت را به آن میدهند. نه خودِ صورت کیفیت متوسط درست میکند، صورت که کیفیت ندارد، کیفیت برای ماده است.
اگر مادهای کیفیتهایش در حد اعتدال نبودند، مزاجش قریب به اعتدال نبود، چنین صورتی به آن میدهند که صورت جمادی است، صورت معدنی است، مرکب را از تفرق حفظ میکند.
یک ماده دیگر را ملاحظه میکنید که یک مقدار به اعتدال نزدیک میشود. به این صورت نباتی میگویند که اسمش را نفس نباتی میگذارند.
این نفس نباتی علاوه بر اینکه مرکب را از تفرق حفظ میکند، یعنی همان کار صورت معدنی را انجام میدهد، علاوه بر آن سه تا کار دیگر هم به عهده میگیرد:
• یکی تغذیه میکند (در جمادات تغذیه نیست ولی در نبات تغذیه هست)،
• دوم اینکه تنمیه میکند (یعنی بدنهاش را رشد میدهد، بدنی که مرکبِ این صورت است رشد پیدا میکند)،
• و سوم اینکه تولید مثل میکند.
این سه تا کار در نفس نباتی انجام میگیرد در حالی که در صورت معدنی واقع نبود. حالا این نفس نباتی هم کار صورت معدنی را میکند و هم کار مخصوص خودش را که تغذیه و تنمیه و تولید مثل است.
بعد حالا اگر مرکب عنصری بیش از این به اعتدال نزدیک بود، به آن نفس حیوانی میدهند که این نفس حیوانی علاوه بر آن دو کار قبلی (یعنی حفظ المرکب عن التفرق که کار صورت معدنی بود و تنمیه و تغذیه و تولید که کار صورت نباتی بود)، علاوه بر این دو کار، دو تا کار دیگر هم انجام میدهد: یکی ادراک میکند (یعنی احساس میکند) یکی هم حرکت ارادی انجام میدهد.
نفس حیوانی چنین وضعی دارد که همه کارهای قبلی را انجام میدهد، معالاضافه عبارت است از احساس و حرکت ارادی.
بعد اگر آن مرکب عنصری به اعتدال بیش از همه اینها نزدیک بود، نفس انسانی به این مرکب داده میشود که نفس انسانی همه کارهای قبلی که گفتیم انجام میدهد به علاوه تعقل.
دقت میکنید هرچه این صورت افاضه شده قویتر میشود، کارها و وظایفش بیشتر میشود. آنی که صورت معدنی دارد، صورت معدنیاش یک کار انجام میدهد. آنی که نفس نباتی دارد چهار تا کار انجام میدهد. آنی که نفس حیوانی دارد شش تا کار انجام میدهد و آنی که نفس انسانی دارد هفت تا که توضیح داده شد.
نحوه فاعلیت نفس (دیدگاه مشاء و حکمت متعالیه)
این مطلب هم باید مورد توجه قرار بگیرد:
آیا آنی که نفس انسانی دارد، آن مرکبی که نفس انسانی دارد، نفس انسانیاش همه هفت تا کار را خودش انجام میدهد؟ یا اینکه قوا دارد، ابزار دارد، کارها به این ابزار انجام میدهد؟
مشّاء معتقدند که نفس انسانی دارای ابزار است و آن کارهایی که گفتیم با ابزار انجام میدهد. تعقل مالِ خودش است، ولی به حیث ابزار ندارد، ولی کارهای دیگر را با ابزار انجام میدهد. کارهای حیوانی را با ابزار حیوانی، کارهای نباتی را با ابزار نباتی و آن کار معدنی را هم با ابزار معدنی؛ همه این ابزار در اختیارش هست.
صدرا معتقد است که ابزار ندارد، مراتب دارد. نفس انسانی دارای چند مرتبه است و به آن مرتبه عالیهاش تعقل را انجام میدهد، به مرتبه حیوانیاش ادراک و حرکت بالاراده را انجام میدهد، در مرتبه نباتی تغذیه و تنمیه و تولید به عهدهاش است و در مرتبه معدنی حفظ المرکب عن التفرق میکند.
پس توجه میکنید هر دو گروه، چه مشّاء چه صدرا در حکمت متعالیه است، هر دو معتقدند که نفس به تنهایی همه کارها را انجام نمیدهد، با قوایش یا با مراتبش همه کارها را انجام میدهد.
جمعبندی مباحث مقدماتی
خب مطلب را جمع کنیم.
گفتیم وقتی عناصر کنار هم جمع میشوند با هم ممزوج میشوند، کیفیتهای شدیدشان میشکند و یک کیفیت متوسطی به نام مزاج تولید میشود که این کیفیت متوسط به لحاظ قرب به اعتدال و بُعد از اعتدال متعدد میشود.
یعنی بعضی مزاجها قریب به اعتدالاند، بعضی بعیدند، بعضی متوسطاند؛ بالاخره اختلاف مزاج درست میشود و اختلاف هم به خاطر همان قرب و بُعد نسبت به اعتدال است.
و گفتیم وقتی مزاجها مختلف بودند، استعداد ماده مختلف میشود و قهراً خودِ ماده مختلف میشود. و وقتی ماده مختلف شد، صورت مختلف میتواند بگیرد. یعنی این ماده صورتی میگیرد، ماده دیگری که مختلف است با آن ماده قبلی صورت جدا میگیرد.
آنوقت توضیح دادیم که صورتها مناسباند با مزاجها یا به تعبیر دیگر با استعدادهایی که در ماده هست. آنوقت صورتهای مختلف هم ترسیم کردیم و گفتیم صورتها قوت و ضعف دارند، هرچه قویتر باشند کاری بیشتر به عهدهشان است، هرچه ضعیفتر باشد کاری کمتر به عهدهشان است. این توضیح مطلبی بود که در این قسمت از متن آمده است.
پاسخ به سؤال درباره اختلاف ماده
سؤال: این اختلاف ماده منظور کدام ماده است؟ مادهای که قبل از این با آن ماده در هم هستند؟ که هیولا یا جسمیه خودمان میشود؟
پاسخ: ماده مرکب منظور است. ماده مرکب منظور است. یعنی این ماده که ترکیب شده از چهار عنصر، مزاجش معتدل است. آن ماده دیگر هم که از چهار عنصر تشکیل شده مزاجش مثلاً کمتر اعتدال دارد. مادهها مختلفاند.
مادهها یعنی مجموع چهار عنصر که ماده شده برای مرکب. اجزای ناری اگر بیشتر باشد، خب حرارت این مجموع مرکب بیشتر است. اجزای ترابی اگر بیشتر باشد، یبوست این مجموعه بیشتر است. اگر اجزا تقریباً یکسان باشند تعادل حاصله. این دیگر روشن است.
من خیلی هم توضیح ندادم به خاطر اینکه معلوم بود. به نسبتهای مختلف اجزا را با هم ترکیب میکند خداوند. گاهی طوری است که آن کیفیت متوسط در حد اعتدال است، یعنی حرارت و برودتش، رطوبت و یبوستش تقریباً مساوی است؛ گاهی اختلاف دارد، یعنی از اعتدال دور است. آنوقت ماده که مجموعه این چهار عنصر است مختلف میشود به خاطر اینکه مزاجهای مختلف دارد.
بعد وقتی ماده مختلف شد صورتهای مختلف افاضه میشود. بیان کردم صورتهای مختلف هم اختلافشان به این است که کارهای مختلف انجام میدهند. هرچه قویتر باشد کار را بیشتر به عهدهاش است. کار را هم ممکن است خودش مستقیماً انجام ندهد، به دست ابزارش بدهد تا ابزار انجام بدهد. تقریباً خلاصهای از همه مطالبی که عرض شد.
تطبیق با متن کتاب
صفحه ۱۶۵، سطر هشتم.
قال: ثم تختلف الأمزجة في الأعداد
مزاجها در آماده کردن ماده برای پذیرش صورت اختلاف پیدا میکنند. از جهت اینکه مزاج، ماده را آماده پذیرش صورت میکند، نه خودش صورت را به ماده افاضه کند. صورت را موجود عقلی به ماده افاضه میکند، این مزاج فقط آماده میکند ماده را برای پذیرش صورت.
این مزاجها در مادههای مختلف، مختلف میشوند. در اِعداد یعنی در آماده کردن ماده برای پذیرش صورت، مختلف میشوند. اختلافشان از کجا میآید؟
«بِحَسَبِ قُرْبِهَا وَ بُعْدِهَا مِنَ الْإِعْتِدَالِ».
به لحاظ قرب و بُعدی که این امزجه از اعتدال دارند.
یعنی گاهی مزاج معتدل است، گاهی قریب به معتدل است، گاهی بعید از اعتدال است. خب اختلاف درست میشود. از همینجا اختلاف درست میشود. از قرب و بُعد نسبت به اعتدال اختلاف مزاج درست میشود. بعد هم گفتیم اختلاف مزاج باعث اختلاف استعداد میشود، اختلاف استعداد هم باعث اختلاف ماده میشود. آنوقت اختلاف ماده صورتهای مختلف، ماده مختلف صورتهای مختلف را میطلبد.
آنوقت صورتهای مختلف افاضه میشود. او به استعداد خودش تقاضا میکند صورت مناسب را؛ صورتی که مناسب است با مزاج، صورتی که مناسب است با استعداد، آن موجود عقلانی هم صورت مناسبی را که این ماده درخواست کرده به لسان استعداد، آن صورت را افاضه میکند.
درخواست به لسان گفتاری نیست، به لسان استعداد است. یعنی با آن استعدادی که دارد دارد درخواست میکند، در حد آن استعداد دارد درخواست میکند و جوابش هم در حد همان استعداد داده میشود، یعنی صورت مناسب با استعداد به آن افاضه میشود.
«اقولُ: الامزجه فی المرکبات هی المُعِدّه».
این امزجه هستند که آماده میکنند ماده را یا مرکب را تا قبول کند این مرکب صُوَر و قوای معدنی و نباتی و حیوانی را.
از نفس صورت معدنی تعبیر میکنیم به صورت معدنی، ولی از صورت نباتی و صورت حیوانی تعبیر میکنیم به نفس نباتی و نفس حیوانی. این رایج است که اگر صورت یک کار انجام بدهد بهش صورت میگویند، اما اگر چند کار انجام بدهد به آن نفس میگویند.
توجه شد که نفس نباتی که ضعیفترین نفس است سه تا کار انجام میدهد، حیوانی آن سه تا را به علاوه دو تا انجام میدهد و انسانی بیشتر باز انجام میدهد. حالا آن کار معدنی را هم به نفس نسبت بدهی کار بیش از اینها میشود که عرض کردم نفس نباتی چهار تا کار انجام میدهد، کار صورت معدنی را هم به عهده دارد و نفس حیوانی شش تا، نفس انسانی هفت تا.
اما صورت معدنی فقط یک کار انجام میداد، حفظ المرکب عن التفرق. چون یک کار انجام میداد به آن گفتیم صورت، آنهای دیگر چون چند تا کار انجام میدهند به آن میگوییم نفس.
«اذِ المرکبات». ایشان میگوید همه مرکبات در داشتن صورت جسمیه مشترکاند، چون صورتهای جسمیه در تمام اجسام یکسان است فرقی نمیکند. صورت جسمیه به معنای قابلالابعاد ثلاثه است، همه اجسام هم قابلالابعاد ثلاثه را دارند، حالا اندازههایشان کوچک یا بزرگ میشود و این بزرگی و کوچکی اندازه مربوط به آن کّمی است که بر این صورتشان عارض میشود.
اما خودِ صورت به معنای قابلالابعاد ثلاثه است و این مشترکِ بین همه اجسام است. اختلاف در صورت جسمیه نیست، اختلاف در صورت نوعیه است. یعنی صورتی که نوعساز است، یک صورت دیگری است غیر از صورت جسمیه و ما اسم این صورت نوعیه را میگذاریم طبیعت.
پس اختلاف مرکبات در طبیعت جسمیه، یعنی صورت جسمیه نیست، در طبیعت نوعیه است یعنی در صورت نوعیه است. آنوقت صورتهای نوعیه مختلف میشوند، اختلافشان به خاطر این است که ماده استعداد مختلف و مزاج مختلف دارد، لذا صورتها مختلف میشوند، صورتهای افاضه شده مختلف میشوند.
و آن صورتهای مختلف هم بیان کردم همان صورتهای نوعیه است.
«اذِ المُرَکَّبات کُلُّهَا اشْتَرَکَتْ فِی طَبِیعَةِ الْجِسْمِیَّةِ».
طبیعت جسمیه یعنی صورت جسمیه. مرکبات در صورت جسمیه مشترکاند با همی که اختلافی در این صورت ندارند.
«وَ ثُمَّ اخْتَلَفَتْ». همین مرکبات در این قوا یعنی صُوَر نوعیه. ما از صُوَر نوعیه تعبیر کردیم به قوا، در خط قبل هم همین کار را کردیم «لِلصُّوَرِ وَ الْقُوی». آنجا هم منظورمان از قوا همان صورت نوعیه بود.
«ثُمَّ اخْتَلَفَتْ» این مرکبات در این قوا یعنی در صورت نوعیهشان اختلاف پیدا میکنند. در صورت جسمیه اختلاف ندارند، در صورت نوعیه با هم اختلاف پیدا میکنند.
«فَبَعْضُهَا» یعنی بعضی از این قوا یا بفرمایید بعضی از این صُوَر نوعیه «مُتَّصِفٌ بِصُورَةٍ حَافِظَةٍ لِبَسَائِطِهِ» یعنی لِبَسَائِطِ الْمُرَکَّبِ «عَنِ التَّفَرُّقِ». صورتی است که متصف میشود به چنین صورتی، یعنی به آن گفته میشود صورتی است که حفظ میکند بسائط مرکب را، حفظ میکند عَنِ التفرُّقِ. عن التفرق متعلق است به حافظه، یعنی نمیگذارد این بسائط متفرق بشوند بلکه بسائط را در ترکیب حفظ میکند و محفوظ نگه میدارد.
«جامِعَةٌ» یا جامِعَةٍ؛ این عطف بر حافظةٍ است با حذف عاطف. صورتی که اولاً حافظة لبسائط المرکب عن التفرق است، ثانیاً «جَامِعَةٍ لِمُتَضَادَّاتِ مُفْرَدَاتِهِ». مفرداتِه یعنی مفرداتِ مرکب. مفردات مرکب یعنی اجزای مرکب، اجزای مرکب یعنی همان عناصر بسیطه. عناصر بسیطه با هم مضادند بیان کردم چون کیفیتهایشان با هم مضادند.
چون کیفیتهایشان با هم مضادند خودشان را با هم مضاد به حساب میآوریم. آنوقت این صورت جامع این متضادات است، یعنی این متضادات را کنار هم جمع میکند. این عناصر بسیطهای را که به لحاظ کیفیتشان با هم تضاد دارند کنار هم جمع میکند و بعد هم که جمع کرد حفظ میکند. جامع است و حافظ است.
این هر دو کار یکی است؛ جامع هست و حافظ است، جمع میکند و حفظ میکند، یعنی بالاخره مانعِ تفرُّق است. مانع تفرُّق است. «مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونَ» این صورت «مَبْدَأً لِشَیْءٍ آخَرَ». ضمیرِ یَکُونَ برمیگردد به بَعْضُ؛ ولی چون بَعْضُ عبارت است از صورت، من ضمیر را برگرداندم به صورت. صورت مؤنث است ولی بَعْضُ مذکر است.
چون یَکُونُ مذکر آمده، ضمیرش را برمیگردانیم به بَعْضُ، منتها مراد از بَعْض صورت است. پس ضمیر را میتوانیم از نظر معنا برگردانیم به صورت. اینطور میشود: من غیرِ اینکه این صورت که مبدأ حفظ بسائط بود، بدون اینکه این صورت مبدأ برای کار دیگر نشود، فقط همین یک کار را انجام میدهد.
«وَ هذِهِ» یعنی چنین صورتی که حافظ است و جامع، این صورت معدنیه است، اسمش را میگذاریم صورت معدنی. خب این قسمت تمام شد، یعنی این صورت بحثش تمام شد.
«وَ بَعْضُهَا» یعنی بعضی از این قوا یا بعضی از این صُوَر «مُتَّصِفٌ بِصُورَةٍ تَفْعَلُ مَعَ مَا تَقَدَّمَ». یعنی علاوه بر آن کاری که قبلاً گفتیم که حفظ المرکب عن التفرق بود، علاوه بر آن تَفْعَلُ تغذیه و تنمیه و تولید را. باز هم لا غیر؛ یعنی بیش از این دیگر کاری نمیکند. و این نفس نباتیه است.
سوم: «وَ بَعْضُهَا» بعضی از آن قوا، بعضی از آن صُوَر «یَفْعَلُ مَعَ ذلِکَ» (مع ذلکِ حفظ نکنید، مَعَ ذلِکَ)، یعنی علاوه بر این ماجرا که چند تا کار بود؟ چهار تا کار بود. حفظ المرکب عن التفرق یکی، تغذیه و تنمیه و تولید هم سه تا، مجموعاً میشوند چهار تا.
«یَفْعَلُ مَعَ ذلِکَ» یعنی علاوه بر این چهار تا، «یَفْعَلُ الْحِسَّ وَ الْحَرَکَةَ». الحِسَّ وَ الْحَرَکَةَ مفعولِ یَفْعَلُ است، با مَعَ ذلِکَ اشتباه نگیرید. یَفْعَلُ حس و حرکت ارادی را، و چنین قوهای یا چنین صورتی که این شش تا کار را انجام میدهد نفس حیوانی است. دیگر نفس انسانی را نگفته، نفس انسانی هم تعقل به آن اضافه میشود، شش تا کار میشود هفت تا کار.
«فلا بُدَّ» خب، اختلاف بین صُوَر هست، این الان بیان شد. فلا بُدَّ حالا که اختلاف بین صُوَر هست، ناچار باید این اختلاف بین صُوَر به سبب اختلاف قوابل یعنی ماده باشد. اختلاف صُوَر به خاطر اختلاف ماده است.
اختلاف ماده از کجا میآید؟ «الْمُسْتَنِدِ» (المستند صفت قوابل نیست، صفت اختلاف قوابل است)، اختلاف قوابل یعنی مواد که این اختلاف مستند است به اختلاف استعداد. یعنی استعدادی که در این مادهها موجودند، موجودند مختلفاند. اگر میگوییم خودِ ماده مختلف است به خاطر اختلاف استعداد است.
اختلاف استعداد از کجا میآید؟ «الْمُسْتَفَادِ» (المستفاد هم صفت برای اختلاف استعداد بگیرید، صفت برای خودِ استعداد نگیرید)، المستفاد این اختلاف استعداد از اختلافِ اَمزجه.
اختلاف اَمزجه از کجا میآید؟ «بِحَسَبِ بُعْدِهَا وَ قُرْبِهَا مِنَ الْإِعْتِدَالِ». یعنی به سبب قرب و بُعدِ این قوابل به اعتدال، یا این امزجه به اعتدال. بهتر است که ضمیر را به امزجه برگردانیم. امزجه یعنی کیفیت متوسطه، هر چقدر که این کیفیت متوسطه به اعتدال نزدیک باشد، استعدادِ گرفتنِ صورتِ بهتر حاصل میشود.
لذا ایشان میگوید: «و كل من كان مزاجه أقرب إلى الاعتدال قبل نفسا أكمل». هر کسی که مزاجش به اعتدال نزدیک باشد، نفس کاملتر میگیرد. آنی که به اعتدال یک خرده نزدیک است نفس نباتی میگیرد، بیشتر به اعتدال نزدیک باشد نفس حیوانی میگیرد که اکمل است از نفس نباتی، بیشتر از این هم اگر به اعتدال نزدیک باشد نفس انسانی میگیرد که اکمل است از هر دو قبلی، یعنی هم اکمل است از نفس نباتی هم اکمل است از نفس حیوانی.
تفاوت درجات اعتدال و تناهی و عدم تناهی امزجه
آنوقت در خودِ انسانها که نفس اکمل به آن داده میشود، اختلاف درجه هست. باز خودِ این اشخاص انسان مزاجهای مختلف پیدا میکنند برحسب قرب و بُعد به اعتدال. اگر اشخاص انسان مزاجهای مختلف پیدا کردند، صورتهای انسانی هم در درجه شدت و ضعف مختلف میشوند.
مختلف میشوند یعنی مزاجها مختلفاند، استعدادها مختلف میشوند، مادهها مختلف میشوند، بعد صورت مختلف به این مادهها داده میشود. منظور از صورت مختلف در اینجا اختلاف در صورت نوعیه نیست، صورتهایی که مثلاً انسان داد، به افراد انسان داده میشود همه نوعشان انسانیه، انسان است. منظور از اختلاف در اینجا اختلاف در نوع نیست، اختلاف در شدت و ضعف است.
اختلاف در قوی بودن و ضعیف بودن است. یک نفسی که مالِ این انسان است قویتر است، نفس دیگری که مالِ آن انسان است ضعیفتر است. خب میبینید اختلاف بین دو تا نفس هست، ولی نه در ماهیت، نه در نوعیت.
«قال: مع عدم تناهيها بحسب الشخص و إن كان لكل نوع طرفا إفراط و تفريط و هي تسعة».
ضمیرِ عدم تناهیها برمیگردد به امزجه. توجه کنید ما فقط نوع انسان را ملاحظه میکنیم و توضیح میدهیم، شما در بقیه انواع هم این توضیحات ما را اجرا کنید. اختصاص به نوع انسان ندارد این بیان که میکنیم، نوع انسان را به عنوان نمونه انتخاب میکنیم و دربارهاش بحث میکنیم.
وقتی که مزاجِ موجود در یک ماده به درجهای از اعتدال میرسد، این ماده لیاقت پیدا میکند که نفس انسانی بگیرد. اگر مزاج به اعتدال نزدیکتر شد، قویتر شد، باز هم نفس انسانی به آن میدهند. قویتر شد باز هم نفس انسانی میدهند تا یک حد از قدرت.
قبل از اینکه مزاج به آن اعتدال لایقی که در انسان لازم است برسد، نفس حیوانی داده میشد. بعد از اینکه به آن اعتدال لازم و لایق نائل شد نفس انسانی گرفت، و تا یک درجات کثیرهای از نفس انسانی توانست برخوردار باشد.
یعنی نفس انسانی بین یک درجه از اعتدال تا درجه بالایی از اعتدال باقی میماند. بین این دو درجه اشخاص بینهایتی از اعتدالها واقعاند. مثلاً فرض کنید که اگر اعتدال به درجه ۲۰ برسد، دیگر نفس حیوانی داده نمیشود نفس انسانی داده میشود.
تا درجه ۴۰ یا تا درجه مثلاً فرض کنید ۴۵ نفس انسانی داده میشود، دیگر از آن بالاتر اگر بخواهد برود دیگر نفس انسانی نیست، ملک است، فلک است، هرچه هست، دیگر انسان نیست. پس انسان درجاتِ اعتدالش از درجه ۲۰ شروع میشود تا درجه ۴۵، مثلاً من مثال دارم بیان میکنم.
قبلش درجات حیوانی است، قبلترش درجات نباتی است. اما بین ۲۰ و ۴۵ درجات انسانی است. پس توجه میکنید مزاجی که انسان را طلب میکند منحصراً یک درجه نیست، درجات متعدد است. ما فرض کردیم درجه ۲۵ تا.
مرحوم خواجه و علامه میفرمایند بینهایت درجه است. نوع انسان از درجه فلان تا درجه فلان است، اما اشخاصی که بین این دو درجه کم و زیاد واقعاند بینهایت هستند. چرا؟
چون درجهای که در حدِ کم است با درجهای که در حدِ زیاد است، این دو تا را وقتی مقایسه میکنید بینشان یک درجهای موجود است و این درجه موجود را هرچه تقسیم کنید به نهایت نمیرسید.
چون قبلاً گفته بود که جزء لایتجزا نداریم، چیزی را تقسیم کنید دوباره میتوانید تقسیمش کنید، تقسیمتان را میتوانید ادامه بدهید تا بینهایت. پس بین این حد که حد ضعیف است و بین آن حد که حد قوی است، بین این ضعیف و قوی انسانیت قرار گرفته و اشخاص انسانی واقعاً، این اشخاص بینهایت هستند.
در حد حیوان هم همینطور است، در نبات هم همینطور است. یک حدِ حداقلی داریم برای نباتی، یک حد حداکثری داریم برای نباتی. حداقلِ نباتی آنی است که مجاور صورت معدنی است، حداکثر نباتی آنی است که مجاور نفس حیوانی است.
بین آن صورت معدنی و نفس حیوانی، نفس نباتی قرار گرفته که نفس نباتی بینهایت اشخاص دارد با درجات مختلف. بنابراین توجه بکنید هر نوعی بین یک حد ضعیف که ما به آن حد تفریط میگوییم و یک حد قوی که به آن حد افراط میگوییم واقع شده است.
هر نوعی بین افراط و تفریط واقع شده و این بین اشخاص بینهایتی واقع شدند و قرار گرفتند، بینهایت بالقوه. مثل هر چیز دیگر، مثل مثلاً فرض کنید جسم را وقتی میخواهید تقسیم کنید، بینهایت تقسیم میشود، پس اقسام بینهایتِ بالقوه دارد.
این درجات بین حد افراط و تفریط هم، چه در حیوان چه در نبات چه در انسان چه در معدن، این درجات هم اشخاص بینهایت درش واقع شده. یعنی بینهایت اشخاص میتوانند این درجاتِ فاصله بین حد افراط و تفریط را داشته باشند، هرکدام درجهای را.
پس توجه میکنید که درجات، یا به تعبیر دیگر امزجه، اگر مزاجِ نوعِ خاصی باشد بین حد افراط و تفریط واقع شده به طوری که از تفریط یک خرده به آنطرف تر نفس پایینتر درست میشود، از افراط یک خرده به آنطرف تر نفس بالاتر درست میشود.
ولی در این وسط نفس مخصوص این حیوان یا نفس این انسان یا نفس نبات واقع است و این وسط که بین حد افراط و تفریط است، بینهایت اشخاص واقع میشوند.
این مطلبی است که الان میخواهم بگویم.
ولی ببینید مرحوم علامه چطوری وارد بحث میشود.
ایشان میفرماید که مزاجها مختلف میشوند به خاطر اینکه امتزاج از اجزای مختلف انجام شده. این اجزا را که خداوند مخلوط میکند اگر یک ذره جزء ترابی به آن اضافه کند، این ممتزج فرق میکند با آن وقتی که این یک ذره به آن اضافه نشده بود.
پیداست دیگر. یک ممتزجی درست میشود، یک ذره مثلاً فرض کن خاک اضافه به آن میکند. این ممزوج با آن ممزوجی که این خاک به آن اضافه نشده بود فرق دارد. و قهراً آن کیفیت معتدلهای هم که در آن حاصل میشود فرق دارد.
چون به محض اینکه یک جزء ناری اضافه شد، یک ذره بر حرارت اضافه میشود، آن حالت اعتدال کم میشود یا زیاد میشود. پس توجه میکنید که اجزا را میشود کم و زیادش کرد، و با کم و زیاد کردن اجزا میشود مزاج را که آن کیفیت متوسطه است، به اعتدال نزدیک یا دور کرد.
خب چقدر اجزا را میشود کم و زیاد کرد؟ چقدر اجزا را میشود کوچک و بزرگ کرد؟ اجزا را هر چقدر کوچک کنید باز راه برای کوچک کردنش هست، چون گفتیم جزء لایتجزا نداریم، بنابراین این اجزا هرچه هم که تقسیم بشوند باز هم امکان تقسیمشان هست.
بنابراین بینهایت ترکیب ما میتواند بینهایت نحوه داشته باشد که در هر نحوهای مقداری از اجزا حاصل باشد، در نحوه دیگر مقدار کم یا زیادتر حاصل باشند. وقتی که اجزا بینهایت تا بینهایت توانستند بروند، مزاجهایی هم که تابع اختلاف اجزایند تا بینهایت میتوانند بروند، ولی مزاجهای شخصی نه مزاج نوعی.
مزاج نوع انسان محصور بین درجه افراط و درجه تفریط است، اما اشخاص انسانی که بین این دو درجه افراط و تفریط قرار گرفتند میتوانند بینهایت باشند، منتها بینهایت بالقوه نه بینهایت بالفعل. چون اگر بینهایت بالفعل باشند بین دو حاصر نمیتوانند واقع بشوند. حد افراط یک حد معینی است، حد تفریط هم یک حد معینی است، پس این وسط که مثلاً شأن انسانی است، درجه انسانی است، مزاج انسانی است، این وسط محصور شده بین دو طرفِ بسته.
و بین دو طرفِ بسته نمیشود بینهایت درجات قرار داد، مگر درجات بالقوه باشند. لذا الان تأکید کردیم که مزاجهایی که بالقوه هستند بینهایتاند، یعنی بین حد افراط و بین حد تفریطی که نوع انسان میتواند داشته باشد، مزاجهای بالقوهای واقع شدهاند که اشخاصشان نامتناهی است بین دو امرِ بسته، بین سر و تهِ بسته بینهایت شیء فاصله شدن اقتضا میکند که این اشیاء بالقوه باشند نه بالفعل.
اگر بالفعل باشند نمیتوانند بین طرف افراط و تفریطی که بسته است واقع بشوند. اما چون این بینهایت، بینهایتِ بالقوه هست اشکالی ندارد که دو طرفش بسته بشود.
تا اینجا مطلب روشن است.
پس روشن شد که اجزای عنصر را میشود کم و زیاد کرد، با کم و زیاد کردن اجزای عنصر بینهایت جسم مرکب درست میشود، بینهایت. وقتی بینهایت جسم مرکب درست شد، یعنی بینهایت اشخاص مرکب درست میشود. اگر بینهایت اشخاص مرکب درست شد، بینهایت هم مزاج درست میشود.
اما این مزاجها همانطور که بیان کردم مزاج شخصیاند نه نوعی. مزاجهای نوعی محصورند به تعداد انواعاند. اما مزاجهای شخصی نامحصورند، نامتناهیاند چون اشخاص نامتناهیاند.
خب پس توجه کردید که امزجه نامتناهی میشوند، البته اشخاصشان نامتناهی میشوند.
بیان کردم آن هم نامتناهیِ بالقوه. چون همه بینهایت اشخاص در یک زمان که موجود نیستند.
«قال مَعَ عَدَمِ تَنَاهِیهَا بِحَسَبِ الشَّخْصِ». ضمیر تناهیها برمیگردد به امزجه. یعنی امزجه به حسب شخص تناهی ندارند، اشخاصشان بینهایتاند.
«و إن كان لكل نوع طرفا إفراط و تفريط و هي تسعة». ولو هر نوعی از مزاجها، چه مزاج انسانی، چه مزاج فلان گیاه و فلان گیاه، ولو اینکه هر یکی از این نوعهای امزجه دو طرف افراط و تفریط دارند، «لِکُلِّ نَوْعٍ طَرَفَا»، دو طرف دارند، یکی طرف افراط که اگر از آن گذشتیم به ماهیت پایینتر میرسیم.
یعنی اگر از حد تفریط که از حد افراط که طرف بالاست بالاتر رفتیم وارد مرحله بعدی میشویم. مثلاً نوع حیوان را اگر در حد افراط رساندیم، بعد از حد افراط هم گذشتیم دیگر نوع حیوان نیست وارد نوع انسان شدیم.
در حد تفریط هم اگر پیش برویم یک جا برسیم که از حد تفریط هم سقوط کنیم وارد نفس نباتی شدیم. پس هر نوعی دو طرف افراط و تفریط دارد که اگر از آن دو طرف افراط و تفریط بگذرد دیگر آن نوع نیست.
«و إن كان لكل نوع طرفا إفراط و تفريط ». ولو هر نوعی طرف افراط و تفریط دارد، ولی بین این طرف افراط و آن طرف تفریط بینهایت شخص حاصل است، بینهایت شخص مزاج حاصل است. آنوقت اگر شخص مزاج حاصل باشد اشخاص نوع هم حاصل هستند.
«وَ هِیَ تِسْعَةٌ». یعنی این امزجه نه تا. نه تا مزاج به نحو کلی داریم که هر کدامشان دوباره اقسام دارند، پس باز هم مزاج میشود بینهایت. ولی اگر تحت جامع بردیم این بینهایت را، نه تا مزاج درست میشود که آن نه تا را انشاءالله میشماریم.
«قال مَعَ عَدَمِ تَنَاهِیهَا بِحَسَبِ الشَّخْصِ». یعنی امزجه به حسب شخص تناهی ندارند، اشخاصشان بینهایتاند. «وَ إِنْ کَانَ لِکُلِّ نَوْعٍ» از این اشخاص «طَرَفَا إِفْرَاطٍ وَ تَفْرِیطٍ». هر نوعی یک طرف افراط دارد، یک طرف تفریط دارد، که وسط افراط و تفریط این نوع محصور است. از افراط یا تفریط بگذریم این نوع دیگر محصور نیست.
«وَ هِیَ» یعنی این امزجه که به حسب شخص نامتناهیاند، به حسب نوع ملاحظهشان میکنید نه قسماند، که این نه قسم انشاءالله میشماریم.
«أقول: الأمزجة تختلف باختلاف صغر أجزاء البسائط و كبرها». وقتی که اجزای بسائط را با هم ترکیب کردیم، چون اجزای این مرکب اختلاف پیدا میکنند، قهراً مزاج مختلف میشود و به دنبال اختلاف مزاج صورت مختلف میشود که توضیح دادیم.
منتها این اختلافات بینهایت است به حسب شخص، که اینها همه بیان شدند. امزجه اختلاف پیدا میکنند به اختلاف صغرِ اجزاءِ بسائط و کِبَرِ اجزاء. بیان کردم یک ذره اگر یکی از عنصرها را به این مرکب اضافه کنید یک شخص دیگری از مزاج تشکیل میشود. یعنی یک شخص دیگری از مرکب تشکیل میشود که چون هر مرکبی مزاج دارد، گفته میشود شخص دیگری از مزاج تشکیل میشود.
«و هذا الاختلاف».اینجا یک "که" را اضافه باید بکنیم. این اختلافی که به سبب صغر و کبر است، این اختلاف نامتناهی است به حسب اشخاص.
«فکانت الامزجه لِذلک» (یعنی به خاطر اینکه این اختلافِ به سبب صغر و کبر نامتناهی است)، لذا امزجه لذلک یعنی به خاطر نامتناهی بودنِ این اختلاف در صغر و کبر، امزجه هم لذلک غیرمتناهی است.
اما غیرمتناهی به حسب شخص نه به حسب نوع. به حسب نوع نگاه میکنید «وَ إِنْ کَانَ لِکُلِّ نَوْعٍ طَرَفَا إِفْرَاطٍ وَ تَفْرِیطٍ». برای هر نوعی، مثلاً انسان، فرس، فلان، هرچه هست، یک حد افراطی داریم یک حد تفریطی که از آن حد تفریط سقوط کند این نوع نیست، یا از حد افراط عبور کند این نوع نیست.
«فانَّ نوع انسان» به عنوان مثال «له مزاج خاص». نوع انسان مزاج خاصی دارد که معتدل است، و این مزاج خاص بین دو طرف که یکی افراط و یکی تفریط است واقع شده. این مزاج خاصی که دو طرفش بسته است اشخاص بینهایت با درجات بینهایت مزاجی دارد، منتها اشخاص بینهایت بالقوه.
«لکن ذلک المزاج الخاص»، لکن ذلک المزاج الخاص این مزاج خاصی که مزاج انسانی است «یشتملُ علی مالایتناهی من الامزجه»؛ مشتمل بر مزاجهای بینهایت است اما مزاجهای شخصیه.
«و لایخرج عن حد المزاج الانسانی»[2] . با اینکه تعداد مزاجها نامتناهیاند، از مرز مزاج انسانی بیرون نیستند، یعنی حالت بعد از افراط یا حالت بعد از تفریط را ندارند.
«و كذلك كل نوع». این مثالی که ما زدیم مثال برای انسان بود، بقیه انواع هم وضعشان همین است، انسان به عنوان مثال ذکر شد.
تقسیمبندی نهگانه امزجه
«اذا عرفت هذا فاعلم». حالا که دانستی که بین دو نقطه از مزاج بینهایت مزاج شخصی واقع شده، و شناختی که مزاجها مختلفاند، به شما میگوییم که اگر این مزاجهای مختلف را جمع کنید و هرکدام از این اجتماعات تحت عنوانی قرار بگیرد، نه قسم مزاج پیدا میکنید.
توجه کنید نه قسم را چطوری توضیح میدهیم.
یک قسم این است که مقدار عناصر، مقدار عناصر بسیطهای که در آن به کار رفته مساوی است. ناریاش با هواییاش با آبیاش با خاکیاش همه مساویاند، این یک فرض.
فرض دیگر، یعنی قسم دیگر جایی است که این بسائط با هم تساوی نداشته باشند وقتی با هم مخلوط میشوند، به نسبت مساوی مخلوط نشوند، بلکه نسبتهای مختلف داشته باشند، یکی غالب باشد.
میفرماید که آنجا که یکی غالب باشد شش قسم میشود؛ یکی این است که نار غالب است، یا حار غالب است چون اجزاء را نگوییم کیفیات را بگوییم کافی است، حار غالب است. دیگر نمیتوانیم بگوییم برودت هم غالب است.
آن دو تا انفعالی هم که رطوبت و یبوست است معتدلاند. این یک فرض. که حار غلبه دارد و رطوبت و یبوست معتدلاند و مساوی. این شد دو تا. یکی تساویِ همه بسائط (این فرض اول بود)، دوم غلبه داشتن حار به شرطی که آن دو تا انفعالی، دو تا کیفیت انفعالی که رطوبت و برودتاند (رطوبت و یبوستاند) معتدل باشند.
فرض سوم این است که مزاج، مزاج باردی باشد و آن بارد غلبه داشته باشد. مزاج بارد بشود درست نگفتم، مزاج بارد غلبه داشته باشد، یعنی آن بسیطی که بارد است غلبه داشته باشد.
ولی آن دو کیفیت انفعالی که رطوبت و برودت است با هم معتدل باشند. این شد سه تا. یک قسم تساوی بسائط بود، این فقط یک قسم است. بقیه هرچه هست اختلاف بسائط است که یکی غالب است و مثلاً یکی دیگر غالب نیست.
آن وقت برای افراد غالب که هشت قسماند تقسیم میکنیم افراد را به دست میآوریم: یکی اینکه حار غالب باشد. چون ببینید حار را، بارد را، یابس و رطب. حار غالب است و یابس و رطب معتدل. این یک قسم.
قسم دوم، بارد غلبه دارد و رطب و یابس اعتدال دارند.
سوم، حار غلبه دارد، رطب هم غلبه دارد.
چهارم، حار غلبه دارد، یابس هم غلبه دارد.
پنجم و ششم، بارد غلبه دارد و رطب یا یابس غلبه دارند.
هفتم، رطب غلبه دارد با اعتدالِ دو کیفیت فعلی که حرارت و برودتاند. یا یابس غلبه دارد با اعتدالِ فعلیها.
توجه میکنید؟ این تقسیم را جمع کنم: یک قسم قسمی بود که در آن بسائط مساوی بودند، این فقط یک قسم است، بیشتر دیگر نمیتواند باشد. اما قسم دوم این بود که یکی از بسائط غلبه داشته باشد، همه با هم مساوی نباشند. وقتی غلبه داشته باشد هشت قسم میشود.
گاهی کیفیت فعلی غلبه دارد دو تا کیفیتهای دیگر معتدلاند. گاهی کیفیت انفعالی غلبه دارد کیفیتهای دیگر معتدلاند. گاهی یک کیفیت فعلی با یک کیفیت انفعالی غلبه دارد سایر کیفیات معتدلاند. این توضیح جامعی که دادم از داخلش هشت قسم درمیآید، که هشت قسم من از رو میخوانم. آنوقت یک قسم هم تساوی بود، میشود نه قسم. بنابراین مزاجها میشوند نه قسم. این نه قسم بیان میکنم یعنی جامعش نه قسم است، تحت هر قسمی ممکن است بینهایت اشخاص واقع شده باشند.
«اذا عرفت هذا فاعلم».
وقتی این مطلب را دانستید که گفتیم امزجه فرق میکنند و به حسب شخص غیرمتناهیاند ولی با قطع نظر از شخص متناهیاند، این مطلب را اگر شناختی فاعلم که مزاجها به نه قسم تقسیم میشوند، یعنی نه قسم کلی، و الا هر قسم کلی دوباره افرادی دارد که بینهایتاند، اما به نه قسم کلی تقسیم میشود امزجه.
«لِأَنَّ الْبَسَائِطَ»، چون بسائط یا مساویاند فیه در آن مزاج، یا در آن مرکب.
«وَ هُوَ الْمُعْتَدِلُ». این چنین مرکبی معتدل است چون مزاجهایی که عناصرش تساوی دارند.
«أَوْ یَغْلِبُ أَحَدُهَا» یا یکی از این بسائط غلبه دارد.
«فَإِمَّا» یعنی یا آنی که غلبه دارد «حارّ» است با ضمیمه اعتدال انفعالیین که رطوبت و یبوست است. رطوبت و یبوست معتدلاند ولی حار غلبه دارد این یک فرض.
فرض دوم: «أَوِ الْبَارِدُ مَعَهُ». معهُ یعنی مع اعتدالِ انفعالیه. یا از کیفیت فعلی بارد غلبه دارد معهُ یعنی مع اعتدالِ انفعالیه رطوبت و یبوست معتدلاند غلبه ندارند.
سوم: یا اگر آن اولی را تساوی حساب کنیم که خوب هم هست حساب کنیم، این میشود چهارم. «أَوِ الْحَارُّ» غلبه دارد با غلبه رطب یا یابس. یعنی حار غلبه دارد با رطب که دوتاییشان غلبه دارند، یا حار غلبه دارد با یابس.
یا بارد غلبه دارد معهما یعنی با غلبه رطب یا غلبه یابس. که رطب غلبه دارد با حار، یا یابس غلبه دارد با حار؛ این را بیان کردم «أَوِ الْبَارِدُ مَعَهُمَا» یعنی یا برودت غلبه دارد با رطب یا برودت غلبه دارد با یابس.
(شاگرد: اینها خودش دو قسم میشود، اون دو قسم قبلی هم... هفت قسم تشکیل میدهد تا اینجا) پاسخ: بله، بله دو قسم میشود، بیان کردم شش تا، هفت.
حالا هشتمی: «أَوْ یَغْلِبُ الرَّطْبُ مَعَ اعْتِدَالِ الْفِعْلِیَّیْنِ». رطب که انفعالی است غلبه دارد در حالی که دو تا فعلیها که حرارت و برودتاند معتدلاند.
«أَوِ الْیَابِسُ مَعَهُ» یعنی یا اینکه غلبه دارد یابس که یکی از کیفیات انفعالی است معهُ یعنی با اعتدالِ فعلیه. با اینکه دو تا فعلیها معتدلاند، او غلبه دارد، یعنی یابس غلبه دارد. یا رطب غلبه دارد.
هشت و نه را خواندیم تمام شد. پس نه قسم مزاج در عالم عنصر وجود دارد که تمام اشخاص مزاج تحت یکی از این اقسام واقع میشوند. هر گروهی از اشخاص تحت یک قسم از این اقسام نه گانه واقع میشوند.
خب، مطلب تمام شد، معلوم شد که جسم تقسیم میشود به فلکی و عنصری، عنصری هم تقسیم میشود به عنصری بسیط و عنصری مرکب. احکامی در مورد اینها هست همه را ما گفتیم؛ هم احکام جسم فلکی را گفتیم، هم احکام جسم عنصری بسیط، هم احکام جسم عنصری مرکب.
انشاءالله فصل بعدی هم در جلسه آینده.