درس خارج فقه حضرت آیت الله سبحانی

88/12/09

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز از علامه حلی سخنی را نقل کردیم که نقدش امروز است. و آن این است که اگر مبیع را اجنبی تلف کند، مسئله چه صورت دارد؟
ما گفتیم معامله باطل نیست و چیزی که هست باید مشتری به اجنبی مراجعه کند و حق مراجعه به بایع را ندارد چون بایع وظیفه خود را انجام داده است. غایة ما فی الباب مشتری خیار دارد. حال که اجنبی این را تلف کرده است، مشتری در اینجا سر و کارش با اجنبی است.
کلام علامه
ولی مرحوم علامه حلی فرمود خیار در اینجا باقی است. معنای اینکه خیار باقی است،چیست؟ معنایش این است که مشتری می‌تواند به بایع مراجعه کند و ثمنش را پس بگیرد، اعمال خیار کند و از بایع ثمن را بگیرد و بایع را سر اجنبی حواله کند.
استاد
ولی ما گفتیم معامله باطل نمی‌شود. بایع همه کار خودش را انجام داده است حالا اگر یک بیگانه آمده و تلف کرده است، او (بایع) چه کند، بلکه خودت باید بروی و از بیگانه مثل یا قیمت را بگیر.
ولی ایشان می‌گوید خیار باقی است و مراجعه به بایع می‌کند و ثمن را می‌گیرد. قهراً بایع می‌رود سراغ اجنبی. ضمنا باید بدانیم که اگر مشتری به اجنبی مراجعه کند، از اجنبی نمی‌تواند ثمن بگیرد، بلکه یا باید مثل را بگیرد و یا قیمت را.
ما عرض کریم که خیار بر دو قسم است:
خیاری که داریم که قائم به عین است و خیاری داریم که قائم با عقد است.
اگر «خیار» قائم با عین باشد، با رفتن عین خیار نیز باطل می‌شود. مانند معاطات، گفتیم معاطات خیارش قائم با عین است، ولذا علما می‌گویند اگر عین تلف شد خیار هم تلف می‌شود.
یک خیاری داریم که قائم با عقد است و حتی اگر عین تلف بشود خیار باقی است. غایة‌ما فی الباب اگر عین تلف شد خیار هم تلف می‌شود.
یک خیاری داریم که قائم با عقد است. حتی اگر عیناً تلف شوئد خیار باقی است غایة ما فی الباب من مراجعه به طرف می‌کنم و او یا مثل را به من بدهد و یا قیمت را.
پس «الخیار علی قسمین: قائم إما بالعین یبطل بتلف العین و قائم بالعقد لایبطل بتلف العین».فلذا مرحوم علامه باید ثابت کند که در اینجا خیار قائم با عقد است و حال آنکه این گونه نیست، بلکه خیار قائم با عین است و چون قائم با عین است، عین که تلف شد خیارش از بین رفت. قهراً مراجعه به اجنبی می‌کند و مثل را می‌گیرد یا قیمت را. اما اگر بخواهد اعمال خیار کند، ثمن را از بایع بگیرد این فرض این است که «ان یکون الخیار قائما بالعقد» در حالی که خیار دراینجا قائم با عین است نه قائم با عقد.
مثال قائم با عقد
اگر من معامله کردم با شما و قالی را فروختم، ولی برای خودم شرط خیار به مدت یکماه کردم. آیا مشتری می‌تواند بفروشد یا خیر؟ مشتری می‌گوید این قالی ملک من است و می‌خواهم ملکم را ‌بفروشم. مشتری که فروخت، بایع می‌آید و فسخ می‌کند، می‌بیند عین از بین رفته و چون خیارش قائم با عقد است، اعمال خیار می‌کند و قهراً از من یا مثل را می‌گیرد و یا قیمت را.
ولذا آقایان باید دقت کنند مواردی هست که خیار قائم با عین است فلذا «یبطل بتلف العین» و مواردی هم قائم با عقد است «یبقی حتی مع تلف العین».
الثالث: فی تعارض القاعدتین
هر دو قاعده را خواندیم، حالا اگر آمدیم و این دو قاعده با هم تعارض پیدا کردند. دو مثال می‌زنیم و در اطراف این دو مثال بحث می‌کنیم.
مثال اول
فرض کنید که مبیع غیر حیوان است، مثلاً قالی را به زید فروختیم، اما زید «لا خیار له» است و عمرو که بایع است «له الخیار». بایع می‌گوید این قالی را به تو می‌فروشم به شرطی که برای من تا یک ماه خیار باشد. یا خانه را به شما می‌فروشم به شرط اینکه تا یکماه حق فسخ داشته باشم و هنوز خانه را تحویل نداده است. اگر سیل آمد و این خانه را خراب کرد و یا احتراقی حاصل شد و این قالی را سوزاند. در اینجا این دو قاعده با هم تعارض می‌کند. از این نظر که «التلف قبل القبض» است،یعنی نه قالی را تحویل داده و نه خانه را؛ «التلف قبل القبض من مال بائعه» مال بایع است. از این طرف که «تلف» در حالی که مشتری «لا خیار» بود و بایع ذو الخیار ، «التلف من زمن الخیار ممن لا خیار له» که لا خیار له جناب مشتری است.
در اینجا تعارض پیدا کرد، قالی را فروختم، یا خانه را فروختم، تحویل ندادم، ولی برای خودم جعل خیار کردم تا یک ماه و در ضمن یک ماه تلف شد.
از این نظر که «قبل القبض» است، من مال بائعه، از طرف دیگر که «تلف»،‌منتها یک طرف «لا خیار» است و طرف دیگر که بایع باشد ذوالخیار است «فالتلف ممن لا خیار له» که بایع باشد.
مثال دوم
مبیع حیوان باشد، ولی مشتری مغرور است و می‌گوید این خیلی اسب خوبی است و من خیارم را ساقط کردم، ولی بایع می‌گوید ممکن است این اسب مورد علاقه من باشد و من تا ده روز خیار داشته باشم. اتفاقاً هنوز هم قبض نداده و حیوان سقط شد و مرد.
از این نظر که قبل القبض است که «فهو من مال بائعه». اما از طرف دیگر که «تلف» مشتری لا خیار بود و بایع ذوالخیار، «فهو ممن لا خیار له» که مشتری باشد.
پس دو تا مثال زدیم، یکی را در غیر حیوان و دیگری را در حیوان. و در هر دو هم خیار با بایع است و مشتری لا خیار له می‌باشد. در اینجا چه کنیم؟حلّش آسان است.
اما در اولی که اگر قالی را بفروشد و برای خود جعل خیار کند، یا خانه را بفروشد و برای خود جعل خیار کند و قبض هم ندهد و در اثنا تلف بشود. اصلاً روایات منحصر است به بیع الحیوان. مبیع باید حیوان باشد، مبیع در اینجا حیوان نیست و مبیع در اینجا یا قالی است و یا خانه. پس این مثال «اشبه بالسالبة بانتفاء الموضوع» سالبه به انتفاء موضوع است. قاعده موضوعش بیع الحیوان است. در اینجا مورد بیع یا قالی است و یا خانه.
اولی حلش خیلی اسان است که اصلا مبیع باید حیوان باشد.
اما دومی را چه کنیم؟ در دومی مبیع حیوان است، دیگر آنجا نمی‌توانیم مشکل درست کنیم، خیار مال بایع است یعنی شرط کرده برای خودش، ولی مشتری مغرور است و گفته من خیار نمی‌خواهم. در اینجا چگونه حل کنیم؟
در اولی در رفتید و گفتید مبیع حتما باید حیوان باشد و حال آنکه مبیع در اینجا حیوان نیست بلکه قالی است یا خانه.
ولی در دومی دست و پای ما را بست و گفت مبیع حیوان است، خیار مال بایع است و قبض هم نداده،‌از اینکه قبض نداده پس «من البائع»، اما از اینکه خیار مال بایع است و مشتری «لا خیار» می‌باشد،پس از مشتری است، چه گونه این مشکل را حل کنیم؟
حلش این است که روایت گفت:«و إن کان بینهما شرط ثلاثة أیّام» فلذا این ضامن است «حتی یمضی الشرط»، این ظاهر در آنجایی است که خیار باید مال مشتری باشد و حال آنکه خیار مال بایع است.
پس اولی موضوعاً خارج است، دومی موضوعاً خارج نیست بلکه موضوعاً هست،ولی شرط باید مال مشتری باشد. و حال آنکه شرط در اینجا مال بایع است.
مثال سوم
بایع حیوان را فروخت و قبض هم نداد،‌ ولی مشتری هم ثمن را بیش از سه روز عقب انداخت. خیار مشتری تمام شده، خیار بایع آغاز شده چون قانون کلی است که اگر مشتری تا سه روز ثمن را نیاورد، بایع حق فسخ دارد، سه روز گذشت و خیار حیوان تمام شد، خیار بایع آغاز شد و اتفاقاً بعد از خیار بایع، حیوان تلف شد. از این نظر که قبل القبض است «فمن مال بایعه»، از این نظر که بایع ذو الخیار است و مشتری خیارش تمام شده و روز چهارم و پنجم تلف شد، باید از آن مشتری باشد.
logo