حضرت استاد «مدظله» در اين جلسه، روايات ابي خديجه و اسحاق بن يعقوب را از حيث سند و دلالت مورد بررسي قرار ميدهند. بررسي روايت ابوخديجة: متن حديث: «عنه» يعني عن محمد بن علي بن محبوب كه از اجلاء ثقات است «عن احمد بن محمد» كه احمد بن محمد بن عيسي است «عن الحسين بن سعيد عن ابي الجهم» در بعضي از نسخ هم «ابن الجهم» است «عن ابي خديجة قال: بعثني ابوعبدالله عليه السلام الي اصحابنا فقال: قل لهم ايّاكم اذا وقعت بينكم خصومة او تداري بينكم في شيء من الأخذ و العطاء أن تتحاكموا الي أحد من هؤلاء الفسّاق اجعلوا بينكم رجلا ممن عرف حلالنا و حرامنا، فاني قد جعلته قاضيا و ايّاكم ان يخاصم بعضكم بعضا الي السلطان الجائر»[1]. بررسي سند روايت: هر كدام از كليني، صدوق و شيخ به اين روايت طرق خاصي دارند، مرحوم شيخ دو طريق دارد كه يكي از راه كليني و همان طريق است و طريق دوم طريق اختصاصي اوست كه همين طريقي است كه در صدر بحث ذكر شده است و مرحوم آقاي حكيم هم همين طريق را ذكر نموده است. اين طريق تا ابي الجهم بحثي در سندش نيست و اما ابوالجهم و همينطور ابوخديجة مورد بحث واقع شدهاند: اما ابوالجهم: آقاي خويي گفته است: ما سه نفر به عنوان ابوالجهم داريم كه هيچ كدام از آنها با اين طريق تطبيق نميكند؛ و از نظر عصر و زمان منطبق نميشود و لذا ابوالجهم در اين روايت مجهول است و سند روايت از اين جهت مشكل پيدا ميكند. ولي به نظر ما ابوالجهم در اين طريق هارون بن الجهم است كه كنيهاش هم ابوالجهم است و توثيق هم شده است و وجه اين نظر را مفصلا در حاشيه نوشتهام كه در جزوه خواهد آمد. و اما ابوالخديجة: مرحوم آقاي حكيم كه خيلي اسناد را دنبال نميكند در اينجا تعبير به خبر ابي خديجه كرده است. مرحوم آقاي خويي كه اسناد را بيشتر دنبال ميكند، ابوخديجه را اشكال نميكند و بياني دارند؛ كه به جهت اينكه خالي از مناقشه نيست، من آن را با تغيير ذكر ميكنم. ايشان ميگويد: درست است كه بين شيخ و نجاشي در مورد ابي خديجه اختلاف وجود دارد؛ شيخ او را تضعيف و نجاشي او را توثيق كرده است، ولي در اينجا حق با نجاشي است. اينكه مرحوم شيخ در فهرست او را تضعيف نموده است به يكي از دو جهت است: اول: ابوخديجه كه سالم بن مكرم است، به فرمايش امام كنيه خود را از ابوخديجة به ابوسلمه تغيير داده است و لذا طبق تحقيق ابوخديجه با ابوسلمة متحد است و يك نفر است ولي طبق بعضي از اسانيد رواياتي كه به دست شيخ رسيده است و سندي كه به كتاب نقل ميكند ابوسلمه كنيه مكرم است پس ابوخديجه با سالم بن ابي سلمهاي كه تضعيف شده است متحد ميشود؛ يعني ايشان ديده است كه مشايخ حكم به ضعف سالم بن ابي سلمه كردهاند و اشتباهاً مقصود ايشان را ابوخديجه دانسته است با اينكه آنهايي كه سالم بن ابي سلمه را تضعيف نمودهاند عبارتشان «سالم بن ابي سلمه سجستاني كندي» است و طبق تصريح خود شيخ در فهرست و در رجال، ابوخديجه كوفي است و سجستاني كندي نيست. دوم: مرحوم شيخ اطلاع داشته است كه ابوخديجه جزو اصحاب ابي الخطاب بوده است ولي اين را خبر نداشته است كه ايشان توبه نموده [2] و همانطوري كه علي بن حسن بن فضال گفته است او «صالح» است. بله اين مطلب كه ابوخديجه صالح است و كنيهاش ابوسلمه است در كتاب اختيار الرجال كشي هست و اين كتاب را خود شيخ از رجال كشي اختيار نموده است، ولي وجه اينكه با اين وصف باز هم ايشان ابوخديجه را در فهرست تضعيف نموده و ابوسلمه را كنيه پدرش دانسته است، اين است كه، آنطوري كه از اختيار الرجال استفاده ميشود، مرحوم شيخ آن را پس از فهرست تأليف كرده است. پس به هر حال ابوخديجه مشكلي ندارد و بلكه نجاشي بر اساس تتبع بيشترش در مورد او «ثقة ثقة» تعبير نموده است و اما تضعيفي كه شيخ درباره او گفته است از روي اشتباه يا كمي تتبع بوده است. اشكال دلالي روايت: اينكه فرمود «فاني قد جعلته قاضيا» مانند «فاني جعلته عليكم حاكما» در روايت عمر بن حنظلة، اين اشكال را دارد كه اگر ظهور در جعل حقيقي و صحيح و اينكه او را قاضي صحيح قرار دادم نداشته باشد، ظهور در جعل تنزيلي و اينكه او را به منزله قاضي شاغل و به منزله سلمان يا العياذ بالله اين را به منزله امام معصوم قرار دادم ندارد، تا اينكه حكم او به هلال نافذ بشود. بله يك بحث ديگري روي اين روايت هست كه آن را بعداً بحث ميكنيم. بررسي روايت اسحاق بن يعقوب: متن روايت: محمد بن يعقوب عن اسحاق بن يعقوب ... «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا؛ فانهم حجتي عليكم و أنا حجة الله»[3]. بررسي سند روايت: اين روايت در كافي نيست و ظنّ متآخم للعلم اين است كه كليني غير از كافي كتاب ديگري به نام رسائل الائمه دارد كه در آن نامههايي را كه بين ائمه(ع) و اشخاص ردّ و بدل شده است، جمعآوري كرده است. و اين رسائل الائمه در دست سيد بن طاووس بوده است و اما بعد از او من نميدانم در دست ديگران بوده است يا نه؟ صدوق در كمال الدين و شيخ در غيبت، هر دو از اين رسائل الائمه روايت را اخذ كرده و آوردهاند؛ چون در كافي نيست. اصل روايت، مفصل است و خود آن در دست نيست كه در نامه چه بوده است، فقط جواب نامه هست كه تكه تكه از سؤالات را آورده و جواب داده است. و اما اسحاق بن يعقوب: در ذهنم هست كه قاموس الرجال تمايل دارد به اين كه اين برادر كليني است. و ميگويد: براي اينكه در آخر اسمش تعبير به اسحاق بن يعقوب الكليني شده است. و كسي هم نقل كرد كه بعضي از آقايان معاصر هم همين عقيده را دارند. و علي القاعده او هم بايد از قاموس الرجال اخذ كرده باشد. ولي مظنون من اين است كه شخص ديگري است؛ براي اينكه اگر برادرش بود، متعارف اين بود كه مانند ساير رواتي كه با هم نسبت اينچنيني دارند به اين نسبت خود در اسناد تصريح ميكرد؛ چرا كه مرسوم چنين است و اين خيلي غير متعارف است كه شخص در نقل از برادر خود، اسم او و پدر او را بياورد و بگويد «محمد ين بعقوب عن اسحاق بن يعقوب» اگر يكي از فرزندان من بخواهند از من مطلبي نقل كنند ميگويند از پدرم شنيدم و اينكه نسبي براي من ذكر كنند غير مرسوم و نامتعارف است. و برادر نبودنشان اشكالي هم ندارد و اين احتمال هست كه در كلين دو نفر يعقوب نام باشد كه دو پسر داشته باشند. به علاوه اينكه شنيدهام كه الان در اطراف تهران دو تا كلين وجود دارد و لذا ممكن است كه هر كدام از يعقوبها مال يك كلين باشد. به هر تقدير: تعبير به كليني هيچگونه شاهدي بر برادر بودن نيست و به جهت اينكه اسمي از برادر بودن در اسناد نيامده است، مظنون اين است كه برادرش نيست. و بر فرض هم كه برادرش باشد، برادر بودن براي يك شخص موثق دليلي بر وثاقت برادر ديگر نميشود، هر چند در حدّ اعلاي از وثاقت باشد. و لذا بعضي از اولاد ائمه، امام و بعضي ديگر فاسق و كاذب هستند. بنابراين روايت از جهت سند محل اشكال است. بررسي دلالت روايت: بايد ببينيم كه مقصود از حوادث واقعه كه ميفرمايد «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا» چيست؟ به نظر ما چون اصل حديث و نامه در دست نيست، ما نميتوانيم استفاده عمومي بكنيم كه شامل هلال هم بشود. در روايت هم تعبير به «الحوادث الواقعه» شده است كه به معناي جرياناتي است كه واقع شده است، نه اينكه واقع خواهد شد؛ يعني جرياناتي واقع شده است و ايجاد مشكل كرده است، از حضرت پرسيدهاند كه ما با اين مشكلات چه كنيم؟ حضرت فرمودهاند: برويد و مراجعه به فقهاء نماييد تا آنها را حلّ كنند. بله اگر از ابتداء ميفرمود «و اما الحوادث فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا» هلال هم از حوادث است و ما وظيفه داشتيم كه در آن به فقهاء مراجعه نماييم. و لذا در اين روايت بعضي از مطالب آمده است كه بعضي يك مقداري در آن گير كردهاند؛ مثلاً مسأله تحليل خمس در ساير روايات هم وارد شده است و آقايان آنها را حمل بر تحليل موسمي بر حسب مصالح كردهاند و حكم كردهاند كه پس از آن زمان، حكم خمس ادامه دارد. ولي در اين روايت هست كه امام زمان سلام الله عليه خمس را تحليل كرده است و اين تحليل تا ظهور حضرت ادامه دارد. و حل اين مشكل هم به همين است كه اين جوابها ناظر به سؤالات خاصي بوده است كه در نامه آمده است؛ فرضاً مثل اينكه خمسي به دست ما آمده است از كفار و يا مثلاً كنيزهايي را از اهل سنت ميخريم، با توجه به اينكه اينها خمس اينها را نميدهند ما چه كار كنيم؟ حضرت فرموده است كه چنين مواردي از خمس را ما تا روز ظهورمان حلال كردهايم «أحللنا الخمس لشيعتنا لتطيب ولادتهم» حلال كرديم تا طيب ولادت پيدا كنند؛ يعني الف و لام در «الخمس» براي عهد بوده و اشاره به مورد سؤال است نه اينكه مقصود حضرت تحليل خمس به طور كلي باشد. بله يك تقريب ديگري در مورد اين روايت هست كه با نبودن نامه هم ميتوان به آن استدلال كرد و آن اين است كه حضرت اين ارجاع به روات احاديث را چنين تعليل نموده است كه «فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله» يعني اينكه من ميگويم كه به اينها مراجعه كنيد براي اين است كه اينها حجت من بر شما هستند و من هم از ناحيه خدا حجت هستم. پس ميتوان از راه تمسك به عموم تعليل چنين گفت كه بنابراين هر چيزي را كه اينها بگويند بر ما حجت ميشود، پس اگر گفت كه ماه براي من ثابت شده است و دستور داد كه شما امروز را روزه بگيريد. بايد به آن عمل نمود؛ چون حجت الهي است. ولي اين تقريب هم قابل قبول نيست؛ چرا كه استفاده چنين عمومي از اين تعليل در جواب از سؤالات خاصه مشكل است و لذا اگر يك مرجع تقليدي در جواب بعضي كه سؤال كنند كه آقا ما در اين شهر يك حقوقي هست؛ سهم امام و سهم سادات، ما اينها را چه كنيم؟ و او در جواب بگويد كه به فلان آقاياني كه در آنجا هستند مراجعه كنيد، آنها وكلاي من هستند. آيا از اين استفاده ميشود كه اين وكالت عامه دارد و همه كاري را ميتواند از طرف من انجام بدهد؟! و حتي ميتواند زن مرجع تقليد را طلاق بدهد؟! يا اينگونه از جوابها در دايرهاي است كه سائل پرسيده است؟ و از اين بيشتر را نميتوان از آن استفاده كرد. من يك وقتي به مرحوم حاج احمد آقا گفتم كه من اجازه كتبي نميخواهم ولي احتياطا ميخواهم كه آقاي خميني به من يك اجازه شفاهي بدهند. وقتي به خدمتشان رفتم، خودم يادم رفته بود، وقتي كه خواستم بيرون بيايم ايشان فرمود: همه آن اختياراتي را كه من دارم، شما هم داريد. حالا معناي اين عبارت چيست؟ آيا معنايش اين است كه مثلاً صلح بين ايران و صدام را هم من بتوانم انجام بدهم؟! يا اين راجع به موضوعاتي است كه محل ابتلاء و سؤال بوده است، و الا توسعه پيدا نميكند؟! در اين روايت هم كه ميفرمايد ايشان حجت من بر شما هستند «فانهم حجتي عليكم» معنايش اين نيست كه اينها هم مثل امام و پيغمبر(ص) اولي به انفس هستند «النبي اولي بالمؤمنين من اموالهم و انفسهم»، بلكه يعني در حوادث و مشكلاتي كه بوده است، در آن موضوعات حرف آنها نافذ است و حجيت دارد. «و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين» [1] ـ جامع احاديث الشيعه 1: 316. [2] ـ در مورد ابوخديجه وارد شده است كه از گروه ابوالخطاب بوده است كه تحت تعقيب حكومت قرار ميگيرند و كشته ميشوند و او هم در بين كشتهها افتاده بوده است ولي مجروح بوده است و بعدا توبه كرده و صالح ميشود. [3] ـ كمال الدين و تمام النعمه: 484.
|