بحث درباره طرق اثبات رؤيت هلال بود. در اين درس حضرت استاد (مدظله) بعد از ذکر اقوال درباره اعتبار شهادت عدلين, به بررسي دليل قول سلار در کفايت شهادت عدل واحد ميپردازد, سپس مقتضاي قواعد نسبت به حجيت شهادت عدلين و همين طور شهادت عدل واحد را مورد بررسي قرار ميدهند. اقوال در اعتبار يا عدم اعتبار شهادت عدلين در اثبات هلال:
يکي از طرق اثبات هلال, شهادت دو مرد عادل است که شهادت بدهند که خودمان هلال را ديديم و اينکه شهادت عدلين کافي در اينجا هست, مشهور بين اماميه است و از قديم و جديد هم اين شهرت هست و فقط چند مخالف وجود دارد و الا اکثريت قوي اين است که دو عادل شهادت بدهند مطلقات کفايت ميکند. در مقابل اين اقوالي وجود دارد که يکي قول سلار است که ميگويد براي اثبات هلال رمضان عدل واحد هم کافي است ولي براي اثبات هلال شوال نياز به عدلين هست. بعضي هم گفتهاند که اگر هوا ابري باشد شهادت عدلين معتبر است حالا چه بگويند که در همين شهر ديديم يا اينکه بگويند که ما در بيرون از اين شهر هلال را ديديم و اما در غير ابري بودن هوا شهادت عدلين اعتباري ندارد. قول بعدي اين است که بعضي گفتهاند که اگر در هوا علتي باشد که اعم از ابر و چيزهاي ديگر است, مانند گرد و خاک زيادي که مانع از ديدن ميشود, در اين صورت شهادت عدلين معتبر است و الا اعتبار ندارد. بعضي هم گفتهاند که اگر شهادتشان مربوط به ديدن در خارج از بلد باشد, شهادت عدلين معتبر است و اما اگر از داخل بلد شهادت بدهند به درد نميخورد. و اينها هم تفصيلي ندادهاند که علتي باشد يا نباشد. بعضي هم در بعضي از کتب مجموع الامرين را گفتهاند که اولا علتي در کار باشد و ثانيا شهادت بدهند که در خارج از آن منطقه ديدهاند, اگر مجموع اينها باشد شهادتشان معتبر است و الا اعتباري ندارد. قول بعدي اين است که اگر احد الامرين باشد يعني در هوا علتي باشد يا اينکه شهادت از خارج بلد باشد, شهادت عدلين معتبر ميشود و الا اعتبار نخواهد داشت يعني اگر در هوا علت بود, شهادت چه از خارج باشد يا از داخل کافي است و همينطور اگر شهادت از خارج باشد, چه در هوا علت باشد يا نباشد کفايت ميکند. پس اين چهار قول با قول سلار ميشود پنج قول و با قول مشهور, شش قول در مسأله وجود دارد. بررسي دليل قول سلار:
فاضل آبي در کشف الرموز ميگويد [1] من مستندي براي اين قول نميدانم ولي کسي که رساله سلار را شرح کرده است گفته است که مستند سلار روايتي است که «خرجت علي التقية», و چنين روايتي هم نقل نشده است که کدام روايت است که از باب تقيه است و مستند قول سلار است. من وقت نشد ببينم آيا در الذريعه شارحي براي رساله سلار ذکر شده است يا نه و خود کاشف الرموز هم اسمي از آن نبرده است. ص1446
منتها علامه خواسته است که از بين رواياتي که در دست ما است يک مدرکي براي قول سلار ذکر کند يک روايتي که مال محمد بن قيس عن ابي جعفر عليه السلام است, را ذکر نموده و ميگويد شايد دليل سلار عبارت از اين روايت باشد. [2]البته روايتي که ايشان ميگويد, برعکس قول سلار دلالت ميکند چون مدلولش اين است که شهادت عدل واحد براي ثبوت عيد و شوال کافي است نه براي اول ماه رمضان, که سلار ميگويد. و لذا اين روايت نميتواند مستند کلام سلار باشد. البته شايد علامه ميخواهد اينطور بگويد که در ذهن سلار بوده است که يک تفصيلي در روايات در بين رمضان و شوال هست, و از باب خطاء حافظه جلو و عقب کرده و به جاي شوال, درباره هلال رمضان گفته است که با عدل واحد ثابت ميشود. ممکن است که علامه به اين بيان در صدد توجيه قول سلار بوده است. البته ما بعداً يک وجه ديگري هم ذکر ميکنيم. فعلاً آن روايت را ببينيم که از نظر سند و دلالت چگونه است: علامه حلي که اين روايت را به عنوان مستند قول سلار نقل ميکند دو اشکال ميکند: يک اشکال سندي و يک اشکال دلالي: در مورد اشکال سندي ميگويد که چون محمد بن قيس که در روايت واقع شده است مشترک بين ثقه و غير ثقه است و معلوم نيست که مقصود از آن محمد بن قيس ثقه باشد و لذا روايت از نظر سند معتبر نخواهد بود. چرا که محمد بن قيس چند نفر هستند که يکي از آنها محمد بن قيس ابو احمد است که نجاشي تصريح کرده است که او ضعيف است و چون احتمال ميدهيم که محمد بن قيس در سند, همان ابو احمد باشد, به صرف اين احتمال, ديگر حجيت روايت که نياز به اثبات دارد ثابت نشده و مانند صورت قطع به ضعف, محکوم به عدم اعتبار ميشود. و اين روايت در دو جاي تهذيب و در دو جاي استبصار نقل شده است, منتها متن آن در آنها متفاوت است اگر چه روايت واحدي است و به همين جهت شهيد اول يکي از متنها را گرفته است و يکي ديگر از آقايان متن ديگري را اخذ نموده است و با اين متنهاي مختلف معناي روايت هم تفاوت ميکند. يکي از متنهايي که هم در تهذيب و هم در استبصار هست اين است: «حسين بن سعيد عن يوسف بن عقيل عن محمد بن قيس عن ابي جعفر عليه السلام: قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام اذا رأيتم الهلال فافطروا أو شهد عليه عدل من المسلمين...». [3]به اين روايت چنين استدلال ميشود که حضرت فرموده است که «او شهد عليه عدل» و با شهادت يک نفر عادل هم شهادت عدل صدق ميکند پس اين روايت مدرک براي کلام سلار ميشود. و اين را هم ملاحظه کرديد که موضوع روايت هلال ماه شوال است چون ميفرمايد «فأفطروا». اين مطلب را قبل از علامه, فاضل آبي هم که قدري متقدم بر علامه است, در کشف الرموز دارد. و ايشان کشف الرموز را در زمان محقق شروع کرده است و در ميانه آن محقق از دنيا رفته است و لذا گاهي در مورد محقق تعبير به دام ظله ميکند و گاهي تعبير به قدس سره دارد و علامه مختلف و اينها را در سنه 708 نوشته است و متأخر از محقق (متوفاي 676) و فاضل آبي است. خلاصه: فاضل آبي هم ميگويد که اين شخص مجهول است و ما نميدانيم که چه کسي است, لذا قهراً روايت قابل استناد نخواهد بود, علامه هم که ميگويد محتمل است که محمد بن قيس ابواحمد باشد که نجاشي تصريح به ضعف او نموده است و لذا روايت اعتبار ندارد. ص1447
ولي اين اشکال وارد نيست و صاحب مدارک از آن جواب داده است و اگر کسي مقداري مراجعه بکند, جوابش برايش روشن ميشد؛ چون ما چهار تا محمد بن قيس داريم که سه تاي آنها محمد بن قيس اسدياند و يکياشان هم محمد بن قيس بجلي است. اسديها: يکي ابونصر الاسدي است که کتاب القضايا دارد و نژادش هم عرب است و جزو بني نصر است که يکي از قبايل اصيل عرب است. يکي هم محمد بن قيس اسدي ابوعبدالله است که نجاشي از او تعريف ميکند که «کان خصيصا ممدوحا» اختصاص يعني شيعه است و جزو عامه نيست؛ اختصاص به ائمه دارد و ممدوح هم هست. اين هم نصري است ولي جزو موالي بني نصر است نه اينکه عربي اصيل باشد. يکي هم ابواحمد اسدي است که نجاشي ميگويد «ضعيفٌ روي عن ابي جعفر عليه السلام» و چهارمي هم محمد بن قيس بجلي است که ابوعبدالله بجلي است و اين هم کتاب القضايا دارد. و در مورد اين بجلي گفتهاند «ثقة عين» و راوي کتابش هم يوسف بن عقيل است و عاصم بن حُميد هم کتاب او را روايت ميکند. و خود اينکه يوسف بن عقيل در سند اين روايت هست شاهد بر اين است که اين محمد بن قيس همان بجلي صاحب کتاب قضايا و ثقه است. نه اينکه مقصود از آن ابونصر اسدي باشد که او هم کتاب قضايا دارد. و نه ابواحمد که صاحب کتاب نبوده است و نه آن چهارمي که خصيص و ممدوح بوده است. بنابراين از نظر سند در اين روايت اشکالي نيست, و محمد بن قيس ابوعبدالله بجلي است که در اين روايت واقع شده است و او «ثقة عين». و اما دلالت حديث: اين اشکال بر آن شده است که کلمه «عدل» مصدر است و مانند عدل که مصدر است بر واحد و متعدد اطلاق ميشود «زيد عدل» و «قوم عدل» هر دو گفته ميشود, کما اينکه در صحاح هم «قول عدل» آمده است و به دو نفر هم گفته ميشود, منتها چون مصدر است از باب مبالغه اطلاق ميشود. پس از تعبير «عدل من المسلمين» در روايت استفاده نميشود که يک عادل هم شهادت بدهد کفايت ميکند. تا اين روايت مدرک براي قول سلار باشد. ولي اين اشکال درست نيست؛ چون اگر «عدل» بر واحد, تثنيه و جمع, بر همهاشان اطلاق ميشود و از طرفي اشتراک لفظي بين معاني متعدد که ندارد؛ چون يک معنا بيشتر ندارد, پس اشتراک معنوي است؛ با همان معنا هم حمل بر يک نفر ميشود هم بر دو نفر و هم بر بيشتر از دو نفر, نه اينکه در هر کدام از اينها يک معناي ديگري داشته باشد. و چون اشتراک معنوي دارد, پس اگر بگويد که «شهد به عدلٌ» و تحقق جامع با يک فرد هم کافي است. پس از تعبير «عدل من المسلمين» کفايت شهادت عدل واحد استفاده ميشود و اطلاق تعبير به «عدل» اقتضاء ميکند که شهادت عدل واحد کفايت بکند. بله اگر اشتراک لفظي بود خوب ممکن بود گفته شود که مراد از اين عدل همان عدلين است که در بعضي روايات ديگر هست, ولي چون اشتراک معنوي دارد, پس ميشود که با تمسک به اطلاق حکم به کفايت شهادت عدل واحد نمود. پس اين اشکالي که بر روايت مرحوم علامه کرده است و برخي هم آن را پسنديدهاند, جواب درستي نميتواند باشد. منتها جواب حقيقي از روايت اين است که اين روايت با روايات ديگر که اقوي از آن هستند معارض است و آن روايات مقدم بر اين هستند و شاهد بر اين ميشوند که در اينجا امام عليه السلام فقط در صدد بيان وصف عادل بودن شاهد بوده است و تعدد آن را هم در روايات ديگر گفته است. پس جمع بين ادله مقتضي تعدد است و اما اگر ما بوديم و همين روايت, بايد حکم به کفايت شهادت عدل واحد ميکرديم و اينکه نيازي به تعدد نيست. ص1448
اشکال ديگر بر روايت: روايت در تهذيب و استبصار با متن ديگري هم نقل شده است که با اين متن متفاوت است و لذا مدلول روايت از اين جهت مورد اشکال قرار ميگيرد و ديگر قابل استناد نخواهد بود. و شهيد اول هم آن متن ديگر را ديده است, که سندش هم با متن قبلي فرق ميکند, ميگويد: «علي بن حاتِم» که ثقه است و همان علي بن ابي سهل است «عن الحسن بن علي عن ابيه» در کتب تعيين نکردهاند؛ نه آقاي خوئي و نه ديگران بحث نکردهاند که اين حسن بن علي کيست؟ ولي من خيال ميکنم که مقصود, حسن بن علي بن مهزيار است که از پدرش روايت ميکند و علي بن مهزيار هم از حسين بن سعيد نقل ميکند و چنين سندي در کامل الزيارات هست که ابن قولويه نقل ميکند از پسر حسن و حسن از پدرش علي بن مهزيار و علي بن مهزيار هم از حسين بن سعيد نقل ميکند و به جهت اينکه مشخصهاي ذکر نشده است, قاعدتاً بايد مقصود همين باشد چون فقط همين مورد شاهد براي تعيين است. بله اگر کسي حسن بن علي را از باب اينکه در کامل الزيارات آمده است معتبر نداند, از اين ناحيه روايت مورد اشکال سندي واقع ميشود چون پسر علي بن مهزيار که حسن بن علي است توثيقي نشده است. و در اين سند بعد از علي بن مهزيار بعضي جاها عن الحسين بن سعيد دارد و بعضي جاها عن الحسين دارد و در بعضي نُسخ هم عن الحسن دارد که غلط است و همين حسين صحيح است که مراد از آن حسين بن سعيد است. و متن روايت هم همان متن قبلي است با تفاوت و زيادي يک کلمه که ميگويد: عن محمد بن قيس عن ابي جعفر عليه السلام قال قال اميرالمؤمنين عليه السلام: «اذا رأيتم الهلال فأفطروا او شهد عليه بينةُ عدل من المسلمين»[4] پس فقط يک کلمه بينه را اضافه بر متن قبلي دارد. و اما در تهذيب که نقل ميکند ميگويد «او شهد عليه عدول من المسلمين». و بنابراين متنها, ديگر اطلاقي در کار نيست که بتوان براي اعتبار شهادت عدل واحد استناد نمود. شهيد اول هم که نقل ميکند ميگويد آني که من در اصول ديدم «بينة عدل» است و پيداست که هر دو روايت از کتاب حسين بن سعيد برداشته شده است ولي آن چيزي که شيخ نقل ميکند «عدل» است و آن چيزي که علي بن حاتم نقل ميکند بينة عدل يا عدول من المسلمين دارد. صاحب معالم هم که در «منتقي» اين روايت را نقل ميکند, ديدم که کلمه بينه در آن, بين دو تا گيومه قرار داده شده است, حالا نميدانم که مقصود اين است که اين نسخهاي از منتقي است؛ چون منتقي در خيلي از مواقع از نسخه خطي شيخ هم نقل ميکند و ميگويد نسخه خطي شيخ چنين است. ولي روشن نيست که اينجا هم از آن باب است يا اينکه اين يک زيادتي است که مرحوم آقاي غفاري خودش به عنوان تصحيح کلام آن را اضافه کرده است؛ چرا که گاهي ايشان به اين صورت هم عمل ميکند و چون هر دو جورش هست, و لذا محل ترديد ميشود. به هر حال در منتقي هم با کلمه بينه است منتها در بين دو گيومه است. و چون اينطور شد پس اگرچه اين روايت از نظر سند درست است ولي از جهت دلالت قابل اثبات و استدلال نيست چون ثابت نيست که حتماً در روايت کلمه «عدل» بوده است تا ما به اطلاق آن تمسک بکنيم, پس اين دليل تمام نيست. ادله قول مشهور: روايات زيادي هست که دلالت ميکند که اگر رجلان عدلان شد با شهادتشان ماه ثابت ميشود, منتها قبل از ذکر آنها به بررسي مقتضاي قواعد ميپردازيم. ص1449
بررسي مقتضاي قواعد و اصل اولي در باب شهادات:
خيليها گفتهاند که مقتضاي اصل اولي در باب شهادات اين است که دو نفر بايد شاهد بشوند و اين دو نفر بودن در استحکام خيلي دخالت دارد, در آيه قرآن هم ميگويد دو نفر باشند که اگر يکي از آنها فراموش کرد, طرف ديگر يادش مياندازد. و در صورت دو نفر بودن در متعارف امور وقتي که دو نفر يک چيزي را بگويند, براي آدم اطمينان پيدا ميشود و گفته ميشود که اشتباهي در کار نيست. مشهور شهادت عدلين را قبول دارند و اما اينکه آيا شهادت عدل واحد هم کافي است يا نه؟ قول به کفايت آن بر خلاف مشهور است. البته اگر در جاهاي ديگر هم کسي عدل واحد را معتبر بداند در اينجا فقط عدلين معتبر است و کسي هم غير از سلار عدل واحد را در اينجا مطرح نکرده است. بررسي کفايت يا عدم کفايت شهادت عدل واحد به حسب قواعد:
کساني که گفتهاند که شهادت عدل واحد کفايت نميکند گفتهاند که در روايت مسعدة بن صدقه وارد شده است که «الاشياء کلّها علي ذلک حتي تستبين او تقوم به البينة»[5] يعني يا بايد قطعي باشد و يا بايد بينه باشد يعني دو تا شاهد عادل باشد؛ به عنوان قاعده کلي فرموده است: در همه چيزها اصالة الاباحه جاري است مگر اينکه قطع و يا شهادت عدلين بر خلاف آن قائم بشود. پس يعني چيز ديگري از جمله شهادة عدل واحد نميتواند در مقابل اصالة الاباحة قرار بگيرد. آقاي خوئي بر اين استدلال چنين اشکال ميکند [6] که اگر مقصود از بينه در اين روايت عبارت از معناي مصطلح بينه در نزد ما باشد که عبارت از دو شاهد عادل است, خوب استدلال صحيح است تا از آن استفاده عدم اعتبار شهادت عدل واحد به عنوان قاعده کلي بشود. ولي اينکه بينه از معناي اولي لغوي خودش عوض شده باشد و حقيقت شرعيه شده باشد در شهادت عدلين, ثابت نيست و در معناي لغوي بينه به معناي دليل است «بالبينات» يعني به ادله, در قرآن هم به همين معناي دليل و برهان است؛ حالا آن دليل قطعآور باشد يا ظنآور باشد بالاخره اگر دليل باشد بينه بر آن صدق ميکند و اينکه گفته شود که در زمان معصوم بينه از معناي لغوياش خارج شده است و معناي آن عوض شده و اصطلاح در خصوص رجلين عدلين شده است, اين حرف ثابت نيست. پس ما در اين روايت هم ميگوييم که به همان معناي لغوي است. و دليل بر اينکه بينه در اين روايت به معناي لغوي هست اين است که ما ميبينيم که در خيلي جاها غير از شهادت عدلين هم حجت هستند, مانند اقرار که حجت است و يمين که در بعضي جاها حجت است و استصحاب هم همه جا حجت است ـ البته آقاي خوئي در اينجا اسمي از استصحاب نبرده است ولي به نظرم در جاي ديگري از آن اسم برده است ـ در حالي که اگر مراد از بينه, بينه اصطلاحي باشد بايد در همه اينها قائل به تخصيص بشويم؛ چون اين روايت ميگويد فقط بايد بينه باشد و علم, در حالي که ما ميدانيم که شرعا اينطور نيست. ولي اگر بينه را به معناي لغوي و عام خودش بگيريم که بفرمايد که يا بايد يقين داشته باشد و يا بايد يک حجتي داشته باشد و دليلي داشته باشد «اي حجة کانت» ولو اينکه استصحاب باشد يا اقرار باشد يا يمين باشد و يا عدل واحد باشد. و با اين حساب اگر ما گفتيم که طبق بناي عقلاء عدل واحد را کافي ميدانند, اين هم حجيتش اثبات ميشود. و لذا ايشان ادعا ميکنند که اصل اولي حجيت شهادت عدل واحد است مگر در مواردي که خلافش ثابت بشود. که البته در باب هلال و شهادت بر رؤيت آن, خلاف آن ثابت شده است. «و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين» [1] ـ کشف الرموز 1: 294. [2] ـ مختلف الشيعة 3: 491. [3] ـ وسائل الشيعه، آل البيت 10: 265 و جامع احاديث الشيعة 9: 126، ابواب فضل صوم شهر رمضان و فرضه، باب 3، ح31. [4] ـ وسائل الشيعة (آل البيت) 10: 288، جامع احاديث الشيعة 9: 126، ابواب فضل شهر رمضان و فرضه، باب 3، ح31. [5] ـ وسائل الشيعة (آل البيت) 17: 89، ابواب ما يکتسب به، باب 3، ح4. جامع احاديث الشيعه 17: 434، ابواب البيع و شروطه، باب 2، ح14. [6] ـ المستند في شرح العروة الوثقي 22: 64 ـ 63.
|