< فهرست دروس

درس خارج فقه آیت الله جوادی

95/02/01

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: نکاح

فصل سوم از فصول مربوط به نکاح دائم درباره اولياي عقد بود. اين فصل، سه بخش محوری داشت و دارد: يکي اينکه «الوليّ من هو؟» يکي اينکه «المولّيٰ عليه من هو؟» يکي اينکه «حدود الولاية ما هي؟». آن بخش اول و دوم را گذراندند، درباره بخش سوم که «حدود الولاية ما هي؟» يازده مسئله را فعلاً مطرح مي‌کنند، بعد مسائل ديگر را که لازم باشد اشاره مي‌کنند.[1] در بين اين يازده مسئله، دو مسئله گذشت، مسئله سوم اين است: «الثالثة عبارة المرأة معتبرة في العقد مع البلوغ و الرشد فيجوز لها أن تزوّج نفسها و أن تكون وكيلة لغيرها إيجابا و قبولا»،[2] اين مسئله سوم است. مناسب بود اين مسئله را در مبحث صيغه عقد و شرايط عاقدان ذکر بکند. عصاره اين مسئله سوم آن است که عبارت زنِ بالغه رشيده چه در عقد خودش «بالاصالة»، چه در عقد ديگري «بالوکالة» اين صحيح است و نافذ است. ذکورت شرط عاقد نيست، انوثت مانع عاقد نيست؛ عقد از عاقدي که صيغه را بفهمد قصد انشاء داشته باشد، انشاء او منجّز باشد، معلّق نباشد و همه شرايط را داشته باشد صحيح است؛ خواه آن مجري عقد زن باشد، خواه مرد. در آن بحث لازم بود که اين تصريح به عمل بيايد؛ اما فعلاً اين بحث بيّن‌الرشد است که زن و مرد در اين‌گونه از مسائل يکسان‌اند. اينها تحصيل کرده هستند، اينها قصد انشاء را مي‌فهمند، جِد را مي‌فهمند، تنجيز را مي‌فهمند، فرقي ندارد که اين ايجاب و قبول را مرد انشاء کند يا زن انشاء کند، لکن اين مسئله را مناسب بود که مرحوم محقق در بحث شرايط صحت عقدِ عاقد ذکر بکند، نه در مسئله ولايت، زيرا اين مسئله نه جزء بخش اول است که «الوليّ من هو؟»، نه جزء بخش دوم است که «المولّيٰ عليه من هو؟»، نه در قلمرو بخش سوم است که «حدود الولاية ما هي؟»، اين بحث کاري به ولايت ندارد، اين کار به صحت عبارت عاقد دارد؛ عاقد اگر شرايط عقد را يعني انشاء و تنجيز و مانند آن را رعايت بکند اين عقد صحيح است، چه مرد باشد چه زن. بنابراين جاي اين مسئله در همان شرايط صحت عقدِ عاقد است، نه در مسئله اولياي عقد. اين تحرير اصل مسئله.

اما اقوال مسئله، قولي است که جملگي بر آن هستند کسي از ما اختلافي نکرده؛ البته از شافعي نقل خلاف شده است که ايشان عبارت زن را کافي ندانست؛[3] اما در بين علماي ما کسي اختلاف نکرده است. پس «عبارة المرأة معتبرة» در عقد صحيح است، قولي است اتفاقي، نه اينکه سند آن اجماع باشد، سند آن يا «اصل» است، يا اطلاقات و عمومات ادله که اشاره مي‌شود: «عبارة المرأة معتبرة في العقد مع البلوغ و الرشد»، اگر بالغ نباشد، چون درباره غير بالغ آمده است که «عَمْدُهُ خَطَأ»[4] يا «قصدُهُ کلا قصد»، گرچه درباره مسئله حدود و قصاص و ديات و مسئله جنايات مطرح شد؛ ولي به هر حال قابل بحث هست. عبادت نابالغ را مشروع مي‌دانند؛ مشهور بين اصحاب اين است که عبادت نابالغ مشروع و صحيح است؛ ولي معامله او به اذن وليّ بايد باشد. اين‌طور نيست که عبادت او تمريني محض باشد، نه، صحيح است؛ اما اين‌جا فرمودند: «الثالثة: عبارة المرأة معتبرة في العقد مع البلوغ و الرشد»، چون عبارتش صحيح است؛ لذا «فيجوز» براي مرأة، «أن تزوّج نفسها»، خودش ايجاب يا قبول را مثلاً بخواند، «و أن تکون وکيلة لغيرها»، براي غير، عقد نکاح اجراء کند: «إيجاباً و قبولاً». سند آن هم اجماع نيست، گرچه مسئله مورد اتفاق است. سند آن اين است که ما اگر شک در شرطيت چيزي کرديم يا شک در مانعيت چيزي کرديم، برابر آن اصل حل شده در اقل و اکثر، رفع شرطيت شيء مشکوک الشرطيه و رفع مانعيت شئ مشکوک المانعية است؛ اصلاً اصول را براي همين گذاشتند که اگر ما شک کرديم که فلان چيز شرط است يا فلان چيز مانع ـ چون شبهه حکميه است ـ بعد از فحص دليلي بر شرطيت آن شئ يا مانعيت آن شئ پيدا نکرديم، «اصل» برائت است. شبهه، شبهه حکميه است، اجراي «اصل» بعد از فحص است، وقتي فحص بالغ شد و ما هيچ دليلي بر شرطيت ذکورت يا مانعيت انوثت پيدا نکرديم، مي‌گوييم نه ذکورت شرط است و نه انوثت مانع است. اين از «اصل».

اطلاقات و عمومات و ادله هم همين است؛ عقد کنيد! ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾،[5] به عقدتان وفا کنيد! اين اطلاق ندارد که اگر مرد عقد کرد واجب الوفاست يا اگر زن عقد کرد واجب الوفا نيست يا صحيح نيست! اطلاقات ادله که در صدد بيان مقام شرايط و مانع هستند، نه ذکورت را شرط کردند و نه انوثت را مانع دانستند، خود اين اطلاقات دليل است بر اينکه نه ذکورت شرط است و نه انوثت مانع؛ لذا هم مي‌شود به «اصل» تمسک کرد قبل از مراجعه به دليل لفظي، هم بعد از مراجعه به دليل لفظي، اطلاقات و عمومات براي نفي شرطيت و يا مانعيت كافي است؛ لذا اين مسئله چون چيزي نداشت، بزرگان فقهي هم همين‌طور به صورت ساده گذراندند.

اما مسئله چهارم که اصل آن را عنوان مي‌کنيم اين است: «الرابعة عقد النكاح يقف علي الإجازة علي الأظهر فلو زوّج الصبية غيرُ أبيها و جَدّها قريبا كان أو بعيدا لم يمض إلا مع إذنها أو إجازتها بعد العقد و لو كان أخا أو عمّاً و يقتنع من البكر بسكوتها عند عرضه عليها و تُكلَّف الثيبُ النطق و لو كانت مملوكة وقف علي إجازة المالك و كذا لو كانت صغيرة فأجاز الأب أو الجدّ صحَّ»؛[6] در مسئله حدود ولايت که بخش سوم است اين مسئله چهارم سهم تعيين کننده‌اي دارد؛ يعني جزء مسئله است و آن اين است که اگر اين دختر نابالغ بود و او را عقد کردند، يا بايد مسبوق به اذن باشد يا ملحوق به اجازه، در صورتي که غير پدر و غير جدّ عقد کرده باشد؛ اگر بالغه رشيده باشد عقد او يا بايد مسبوق به اذن باشد يا ملحوق به اجازه؛ چون از حريم ولايت وليّ خارج شد، چون از حريم ولايت وليّ خارج شد، اين عقد مي‌شود فضولي، وقتي عقد فضولي شد صحّت آن به اين است که ملحوق به اجازه او بشود. اگر قبلاً اذن گرفتند که ديگر فضولي نيست «يقع صحيحاً» و اگر قبلاً اذن نگرفتند «يقع فضولياً» و بايد به اجازه لاحقه اين بالغه رشيده تأمين بشود؛ براي اينکه اين ديگر قبلاً جزء محدوده ولايت بود؛ ولي بعد از بلوغ و رشد از حدود ولايت خارج شده است، چون وليّ اگر تاکنون وليّ بود هم‌اکنون فضولي است، هم‌اکنون نه وکيل است نه وليّ، وقتي نه وکيل بود نه وليّ، مي‌شود فضولي.

يک بحثي در اثناي کلمات جلسه قبل بود که مرحوم صاحب جواهر به آن اشاره کرده بودند، مي‌گفتند به اينکه اين معامله باطل است نه فضولي! مي‌گفتند معامله فضولي‌اي صحيح است که وقتي آن فضول اين عقد را انشاء مي‌کند، در ظرف اجراي عقد آن کسي که «بيده المُلک» يا «بيده المِلک» است، اين وجود دارد و صلاحيت اذن را داشت و دارد؛ ولي در جريان صبي در ظرف وقوع عقد ما چنين کسي را نداريم، آن صبي كه صلاحيت اذن را ندارد، پس با فضولي‌هاي ديگر فرق مي‌کند، اين ديگر فضولي نيست، اين مي‌شود معامله باطل، با اجازه بعدي تصحيح نمي‌شود.

اين يک توهّم ناتمامي بود، براي اينکه چنين دليلي ما نداريم؛ دليل آن است که عقد وقتي از عاقدي صادر شد که عاقد نه مالک بود و نه مَلِک، اين عقد فضولي است. حالا در آن ظرف خواه شخص واجد باشد يا نباشد، در آن ظرف ممکن است که مالک اصلي در حال اغما باشد، يا در حال کما باشد، بعدها به هوش بيايد و اجازه بدهد، يا نکول کند، ما از کجا اين قيد را بياوريم که حتماً آن فضولي‌اي با اجازه بعدي صحيح مي‌شود که در ظرف وقوع، مالک واجد شرايط اجازه را داشته باشد، اين تام نيست.

از اين‌جا که فرمودند: اگر اين بالغه رشيده را ـ غير خودش ـ کسي که وکيل او نيست عقد بکند، محتاج به اجازه اوست و اگر قبل از بلوغ او را عقد کردند، اگر پدر و جدّ پدري عقد کرده باشند که صحيح است، چون وليّ بودند و اگر بيگانه عقد کرد محتاج به اذن است. اصل اين مسئله‌ روشن است. پرسش:...؟ پاسخ: لذا فرمودند بعد از بلوغ بايد اجازه بدهد. «عقد النكاح يقف علي الإجازة علي الأظهر» در صورتي که از غير أب و جدّ باشد. «فلو زوّج الصبية غير أبيها و جَدّها»، اگر پدر يا جدّ پدري عقد کرد که وليّ است، اگر ديگري عقد کرد، اين عقد مي‌شود فضولي، ولو در ظرف احداث اين عقد آن شخصي که «بيده الإذن» است واجد شرايط نيست؛ اما چنين چيزي لازم نيست. در عقد فضولي لازم نيست که در ظرف وقوع عقد فضولي کسي که «بيده الإذن» هست او واجد شرايط باشد: «فلو زوّج الصبية غير أبيها و جَدّها غريباً کان» آن غير، «أو بعيداً»، چه فاميل نزديک باشد چه فاميل دور «لم يمض إلاّ مع إذنها أو إجازتها»، اگر بالغه بود که بايد با اذن باشد و اگر نابالغ بود که بايد به اذن وليّ باشد: «لم يمض إلا مع إذنها أو إجازتها بعد العقد ولو کان أخا أو عمّا»، ولو آن غير ـ چون غير از پدر و غير از جدّ پدري کسي ولايت ندارد ـ که وليّ نيست، برادر باشد يا عمو؛ چون در روايات هر دو را نفي کرده است. حالا يا قبل از عقد اذن بدهد، يا بعد از عقد اجازه بدهد. اگر اين باکره است و شرِم حضور دارد، فرمودند لازم نيست که سخن بگويد همين‌که اصل مطلب را به اطلاع او برسانند، عرضه کنند، او متوجه بشود و آگاه بشود و اعتراض نکند، سکوت دليل بر رضاست؛ البته اين مربوط به محاورات و فرهنگ‌هاي گوناگون است، همه جا نمي‌شود گفت: «و يقتنع من البكر بسكوتها»، اگر اين ساکت شد که سکوت را مي‌گويند دليل رضاست، لازم نيست بگويد «رضيتُ» همين‌که ساکت باشد کافي است. در بعضي از نصوص[7] هم به آن اشاره کردند که او چون ممکن است شرم داشته باشد، اگر حرف نزد دليل بطلان نيست: «و يقتنع من البكر بسكوتها عند عرضه عليها»، وقتي عقد را بر او عرضه داشتند و او ساکت بود، همين مقدار کافي است؛ اما «و تكلّف الثيّب النطقَ» به کسي که ثيوبت دارد، شوهر کرده است، او حتماً بايد سخن بگويد که راضي است يا نه! اگر اين صبيه مملوکه باشد که «وقف علي اجازة المالک»، چون وليّ او مالک اوست: «و کذا لو کانت صغيرة فاجازة الأب أو الجدّ صَحّ»[8] اگر صغيره‌اي را عقد کردند و اين عقد هنگام وقوع فضول بود و أب يا جدّ اجازه دادند، با لحوق اجازه تمام مي‌شود.

اين بحث چون بحث دقيق است و روايات هم در آن هست ادله آن ـ إن‌شاء‌الله ـ براي جلسه بعد، لکن اجمالاً بايد مطرح بشود که ـ در طليعه بحث نکاح هم گذشت ـ «رضا» در مسئله عقد و امثال عقد کافي نيست، ايشان فرمودند که سکوت دليل بر رضاست، همين‌که ساکت باشد کافي است، اين براي آن است كه در بعضي از نصوص ما دارد، ايشان به آن عمل کردند؛ اما «رضا» در مسئله عقد اصلاً کفايت نمي‌کند.

«رضا» در اين‌گونه از موارد به هيچ وجه اثر ندارد، راضي بودن به هيچ؛ يعني به هيچ به نحو سالبه کليه، هيچ اثر ندارد. در طليعه بحث گذشت که در مسائل مالي، يک وقتي انسان مي‌خواهد در مال مردم تصرف بکند، اباحه تصرّف كافي است؛ بر اساس «لَا يَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِيب نَفْسهُ»،[9] همين‌که ما بدانيم راضي است، حالا يا اذن فحواست يا از راه ديگر کافي است، چرا؟ براي اينکه اين شخص که نمي‌خواهد مالک بشود، مي‌خواهد در خانه او دو رکعت نماز بخواند، يا مهمان او هست از آن ميوه استفاده کند، همين‌که علم داشته باشد مالک راضي هست کافي است؛ چون در آن توقيع مبارک بيش از رضاي صاحب چيزي را اخذ نکرده است: «لَا يَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِيب نَفْسهُ»، وقتي که طيب نفس احراز شد، مي‌دانيم او راضي است که اين‌جا نماز بخواند، اين‌جا بخوابد، اين‌جا غذا بخورد، کافي است، چون سخن از تمليک نيست. يک وقتي بخواهيم که اين مال منتقل بشود به مِلک اين شخص، اين صِرف رضا کافي نيست، اين‌جا انشاء مي‌خواهد؛ حالا يا بخواهد انتفاع را منتقل کند، يا بخواهد منفعت را منتقل کند، يا بخواهد عين را منتقل کند، اين سه‌تا عقد است و فقه عهده‌دار احکام سه‌گانه اين سه‌تا عقد است، آن‌جا که بخواهد عين را منتقل کند، مي‌شود بيع و صيغه خاص مي‌خواهد، نشد معاطات مي‌خواهد که معاطات يک عقد فعلي است. آن‌جا که مي‌خواهد منفعت را منتقل کند نه عين را، آن عقد اجاره است آن هم همين‌طور است، يا عقد قولي است يا عقد فعلي. بخش سوم که نه عين را منتقل کند نه منفعت را منتقل کند بلکه انتفاع را منتقل کند مي‌شود عقد عاريه؛ معير و مستعير يکي ايجاب دارد، يکي قبول دارد، حالا يا عقد قولي است يا عقد فعلي. با عقد است که عين يا منفعت يا انتفاع منتقل مي‌شود و با عقد است که نامَحرَم مَحرَم مي‌شود، با عقد است که زوجيت و زن و شوهري پيدا مي‌شود. با صِرف رضايت کافي نيست.

بنابراين صِرف رضا بدون مُبرِز، عقد نيست، مگر اينکه راضي باشد که اين شخص صيغه را از طرف او بخواند که اين هم اگر جزء عقد وکالت است، به هر حال مبرز مي‌خواهد. حالا آن نصوصي که مي‌گويد سکوت در صبي، در بالغه رشيده که باکره باشد کافي است، آن ـ إن‌شاء‌الله ـ روايات آن بحث مي‌شود روشن خواهد شد که کجا سکوت کافي است؟ و چگونه سکوت در عقدي که ابراز رضايت سهم تعيين‌کننده‌اي دارد، اين سکوت سهم ابراز را مي‌کند.

حالا چون چهارشنبه است بنا شد يک مقداري درباره اخلاص سخن بگوييم و در آستانه اعتکاف و از طرفي ميلاد وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) است، اين نکته روشن بشود که خداوند عمل را وقتي كه قبول کرد آثار فراواني دارد؛ البته از مخلِصين و مخلَصين آن قبول کامل را دارد. يک بحث است که فقيه عهده‌دار است به نام صحت و فساد که چه عملي صحيح است و چه عملي صحيح نيست؛ يک بحثي است به عنوان قبول و نکول که اين را کلام به عهده دارد نه فقه. کدام نماز صحيح است، کدام نماز صحيح نيست فقه مشخص مي‌کند، اگر واجد آن شرايط بود و فاقد آن موانع، صحيح است؛ يعني نه اعاده دارد و نه قضا و اگر مبتلا بود به بعضي از فقدان‌ها، اين ادا و قضا دارد؛ اما قبول که در کلام مطرح است غير از صحتي است که در فقه مطرح است؛ قبول را ذات اقدس الهي به عهده گرفته و اگر عملي مقبول شد آثار فراواني دارد. ما الآن براي خودمان بخواهيم روشن بشود که اين نماز ما مقبول است يا نه؟ چه اينکه اگر بخواهيم بفهميم نماز ما صحيح است يا نه؟ دو راه دارد؛ براي صحت يک راه، براي قبول يک راه ديگر. براي صحت اين احکام فقهي را بررسي مي‌کنيم، اگر مطابق با اين قوانين فقهي بود که عمل صحيح است، اگر نبود عمل صحيح نيست، اعاده و قضا دارد، اين راه فقهي است؛ اما براي قبول آن اگر اين نماز را خوانديم و تا غروب آلوده نشديم، نه بيراهه رفتيم و نه راه کسي را بستيم، زبان ما، چشم ما، گوش ما پاک بود، خدا را شاکر باشيم که اين نماز قبول شد و اگر خداي ناکرده نمازي که خوانديم تا غروب آلوده شديم اطمينان داشته باشيم که اين نماز قبول نيست، چون «الصلاة ما هي»؟ صلاتي را که قرآن معرفي کرد اين است که ﴿إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَرِ﴾[10] اگر خداي ناکرده انسان بين نماز ظهر و عصر تا غروب آلوده شد، از اين معلوم مي‌شود که نهي از منکر نکرد، اگر نماز باشد و مقبول باشد بايد جلوي بدي را بگيرد. اين بيان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) ـ که وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه هم اين حديث را نقل کردند ـ فرمودند اين نماز مثل يک چشمه شفّافي است که درِ خانه همه‌تان هست، انسان وقتي يک بار وارد اين چشمه شد بدنش پاک است، فرمود چگونه شما پنج بار شب و روز شستشو مي‌کنيد باز آلوده مي‌شويد؟![11] پس معلوم مي‌شود که اگر از صاحب شريعت که قبول به دست اوست، سؤال بکنيم «الصلاة ما هي»؟ جواب مي‌دهد ﴿إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَرِ﴾ اين يک مسئله کلامي است، خود ما بايد ارزيابي بکنيم و آن يک مسئله فقهي است که بايد ارزيابي بکنيم. اگر مطابق با احکام فقه بود مي‌شود صحيح؛ اگر مطابق با اين مسئله کلامي بود که مقبول است.

مرحله بالاتر اين است که انسان وقتي متّقي بود يا به مقام بالاي تقوا و اخلاص رسيد، ذات اقدس الهي با کلمه «إنّما» فرمود: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾،[12] اين ﴿إِنَّمَا﴾ که حصر است به ما تذکر مي‌دهد که آن قبول نهايي و قبول کامل از عمل کسي است که او باتقوا باشد. تقوا يک وقتي در متن عمل است که اين شرط صحت آن عمل است يا لااقل شرط قبول آن است. يک وقت است که تقوا در متن عمل معيار نيست، تقواي عامل در تمام سيره و سنّت او معيار است؛ تقواي در عمل که بايد واجد همه شرايط باشد، اين حسابش آسان است، چون اگر کسي در متن عمل بي‌تقوايي کرد؛ حالا يا ريا کرد يا غصب کرد يا فلان کرد، خود اين متن عمل ديگر مقبول نيست؛ يک وقت است که نه، اين شخص عالِم عادل است، در متن اين عمل هرگز بي‌تقوايي نکرده، در متن عباداتش هرگز بي‌تقوايي نمي‌کند؛ اما يک انسان متّقي نيست که در خارج اعمال عبادي از هر گناهي بپرهيزد، از هر لغزشي بپرهيزد. اين تقواي در عمل دارد؛ اما متّقي نيست که متّقي به عنوان صفت مُشْبهه است، اين اسم فاعل نيست، اينها صفت مُشْبهه هستند. متّقي؛ يعني کسي که تقوا براي او ملکه شده باشد. اين ﴿إِنَّمَا﴾ که حصر را مي‌رساند، حصر ناظر به قبول کامل است، آن قبول کامل از عملِ کسي است که او در همه امور باتقوا باشد؛ چه در متن عمل و چه در ساير امور زندگي‌ خود.

ايام اعتکاف که جزء برکات انقلاب اسلامي و نظام اسلامي هست. اين انقلاب برکات فراواني داشت؛ نماز جمعه را احيا کرد، فرهنگ شهادت را احيا کرد، ايثار را احيا کرد، استقلال را احيا کرد، صدها برکات را به همراه آورد، مسئله اعتکاف را هم به همراه آورد. جريان اعتکاف براي رسيدن به اخلاص سهم تعيين کننده‌اي دارد. در جريان اعتکاف که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) در دهه سوم ماه مبارک رمضان که اصلاً اعتکاف اصلي از همان جا شروع شده است، کلاً وارد مسجد مي‌شدند و تا پايان ماه مبارک رمضان آن‌جا معتکف بودند، در مسجد بودند و بيرون نمي‌آمدند «الاّ لضرورة» که اصل اعتکاف از همان دهه سوم ماه مبارک رمضان آغاز شد، بعدها توسعه پيدا کرد در «ايام البيض»[13] و امثال آن.

انسان وقتي كه مي‌خواهد معتکف بشود، از شرايط آن، از موانع آن انسان مي‌فهمد که اين عمل چقدر مقدّس و معتبر است! ببينيد روزه يکي از ارکان پنج‌گانه‌اي است که «بُني الاسلام عليها»؛ «بُنِيَ‌ الْإِسْلَامُ‌ عَلَي خَمْس‌»[14] يک نماز است، يکي روزه است، يکي حج است، يکي زکات است، يکي ولايت است؛ روزه از اين عناصر اصلي پنج‌گانه‌اي است که «بُني الاسلام عليها»، اين روزه با همه جلال و شکوهي که دارد تازه شرط اعتکاف است! آن وقت «و ما ادراک ما الاعتکاف»؟! يک وقت است ما مي‌گوييم وضو شرط صلات است اين قابل هضم است؛ اما صومي که «الصَّوْمُ لِي‌»[15] و جزء اين عناصر پنج‌گانه است که مبناي دين است، در رديف نماز و حج است، اين تازه شرط اعتکاف است، اين اعتکاف چيست؟ چه خلوصي مي‌آورد؟ چه قُربي مي‌آورد؟ چه خلوتي مي‌آورد؟ اين چه مناجاتي است؟ اين چه ذکري است؟ که تازه يکي از شرايط ابتدايي‌ آن روزه گرفتن است، «لَا اعْتِكَافَ إِلَّا بِصَوْم‌»[16] در روايات ما تعبير اين است.

بنابراين صوم آن‌قدر قدرت ندارد که در حريم اعتکاف قرار بگيرد و جزء اعتکاف باشد، مي‌شود شرط اعتکاف. اين است که اعتكاف آن‌قدر توان دارد که انسان را به اخلاص برساند. وقتي روزه گرفت و از هر چيزي که منافي با اخلاص بود پرهيز کرد، اين تمرين است. اصلاً دوره حج براي تمرين است، در حَرَم بودن تمرين است، در احرام بودن تمرين است، وقتي چند روزي که انسان در حَرَم هست يا در حال احرام است حق ندارد يک مورچه‌اي را آزار بکند، حق ندارد يک شاخه درخت را بشکند، اينها تمرينات محدود است! جامعه‌اي که چند روز در سال چنين تمريني دارد، کم‌کم وقتي که در غير آن ايام شد ديگر کسي را نمي‌آزارد؛ فرمود ما شما را امتحان مي‌کنيم، همين عربي که به شکار سوسمار مي‌رفت و از سوسمار که نمي‌گذشت، همين عربي که از سوسمار نمي‌گذشت، اسلام آنها را به قدري بالا آورد که از آهو صَرف نظر مي‌کردند در حال احرام! فرمود: ﴿لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمَاحُكُمْ﴾،[17] ﴿لاَ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ﴾،[18] اين بالاي کوه‌هاي همان حجاز آن سال‌ها و آن روزها آهوها بودند، اينها وقتي احساس امنيت مي‌کردند مي‌آمدند جلوي خيمه‌ها و چادرهاي مُحْرمان و حاجيان، فرمود ما شما را امتحان مي‌کنيم، زمام آن آهوها و آن حيوانات حلال‌گوشت يا کبوترها و کبک‌ها در دست خداست، آنها را راهنمايي مي‌کند جلوي چادر شما پَر بکشند، تيررس شما هم هست، دسترس شما هم هست: ﴿لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الصَّيْدِ﴾ که ﴿تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمَاحُكُمْ﴾، هم تير شما به آنها مي‌رسد و هم دست شما. همين عربي که از سوسمار نمي‌گذشت به شکار سوسمار مي‌رفت، حالا از آهو صَرف نظر کرده است؛ پس دين اين ظرفيت را دارد. ما که کمتر از آن افراد خشن نيستيم، اين احکام هم همان احکام است. اين جامعه ما اگر شبانه‌روز شاکر باشد که اين اسلام آمده، به برکت قرآن و عترت معارفي را به ما عرضه کرد كم است! چطور آنها به آن‌جا رسيدند ما دنبال هستيم؟! فرمود ما اين را امتحان مي‌کنيم ﴿لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الصَّيْدِ﴾ که ﴿تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمَاحُكُمْ﴾، اينها خوب امتحان دادند؛ يک روز به شکار سوسمار مي‌رفتند، يک روز آهو دمِ خيمه اينها پرسه مي‌زند کاري با آن ندارند! با اين وضع بود که در مدت کوتاه توانستند شرق و غرب را بگيرند، وگرنه شما منطقه حجاز را بررسي بکنيد مگر چقدر وسعت داشت؟ چقدر نيرو داشت؟ چقدر رزمنده داشت؟ هرگز فکر نمي‌کردند که «بأسهل الوجه» اينها امپراطوري ايران را بگيرند، «بأسهل الوجه» امپراطوري روم را بگيرند، همين کار را کردند. مردم تشنه حق و عدل‌ هستند؛ حالا يا اين از حجاز برخيزد، يا از غير حجاز برخيزد؛ مردم تابع اخلاص‌ هستند.

غرض آن است که جريان اعتکاف که از برکات اين انقلاب اسلامي است و از برکات نظام اسلامي است، اين اخلاص را مي‌تواند به ما ‌بدهد، اين ظرفيت را مي‌تواند بدهد، براي اينکه تازه يکي از شرايط آن روزه گرفتن است. وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) هم آن ده شب را که در مدينه در دهه آخر ماه مبارک رمضان اعتکاف مي‌کردند همين‌طور بود، ساير اهل بيت(عليهم السلام) هم که در فرصت‌هاي ديگر اعتکاف مي‌کردند همين‌طور بود و چون در آستانه ميلاد وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) هستيم اين جمله را هم به عرض شما برسانيم.

در قرآن کريم خدا وعده داد، فرمود گرچه شما شايد به اين کار علاقه نداشته باشيد؛ اما محبوب جامعه شدن نعمت خوبي است. آن‌که محبوب جامعه هست، هر وقت خدايي ناکرده براي او يک مشکلي پيش بيايد، دست جامعه به دعا براي او باز است. در اين زيارت «امين الله» که از بهترين زيارت‌هاي حضرت امير است و در حَرَم‌هاي ديگر هم مي‌شود خواند؛ اين زيارت «امين الله» دو بخش دارد: بخش اول زيارت است، بخش دوم آن دعاست، در آن دعا مي‌گوئيم محبّ تو باشيم، «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»،[19] خدايا! اين توفيق را به ما بده که ملائکه آسمان دوست ما باشند، مردم زمين هم دوست ما باشند: «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»، هر وقت آدم يک مشکلي داشت دوستان براي آدم دعا مي‌کنند، اين کم نعمتي نيست! اگر کسي يک چنين نعمتي را بخواهد، ذات اقدس الهي به او راه نشان مي‌دهد، اولاً؛ به کساني که اين راه را طي کردند و به آن مقصد رسيدند و مقصود را يافتند آنها را معرّفي مي‌کند، ثانياً. راه اول فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾[20] ما حالا در زيارت «امين الله» مي‌خوانيم خدايا! ما را محبوب مردم قرار بده! آنها که همّت والا دارند مي‌گويند ما دوستاني از فرشته داشته باشيم! دوستاني هم از مردم داشته باشيم! عده‌اي از ملائکه دوست ما باشند! «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»، خدا راه را نشان داد، فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾ مودّت شما را در دل‌هاي آنها قرار مي‌دهد. حالا اين راه اول.

چه كساني هستند که محبّت آنها را خدا در دل‌هاي ما قرار داد؟ هم در نظام تکوين ما به آنها ارادت مي‌ورزيم و هم در نظام تشريع موظفيم دوست آنها باشيم؟ و آن اهل بيت عصمت و طهارت‌اند، براي اينکه ﴿قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي﴾،[21] دوستي علي و اولاد علي، اين ﴿سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾ است؛ هم جعل تکويني کرده. شما مشرق عالَم برويد، مغرب عالَم برويد، «حسين بن علي» را همه دوست دارند، شرق عالم برويد غرب عالم برويد و آنها که وجود مبارک حضرت امير را شناختند، دوست حضرت امير هستند: ﴿سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾ آثار مودّتش هم اين است که فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي﴾ هم تکويناً مودّت اينها را در دل‌هاي افراد قرار داد، هم در نظام تشريع ما را موظف کرد به اينها ارادت بورزيم. اين اصلش کلي‌اش، جامع‌اش، صد درصدش مال آن ذوات قدسي است؛ اما آن آيه ﴿سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾ که حصر نکرده است، شاگردان آنها، شيعيان آنها، پيروان آنها هم مي‌توانند سهمي داشته باشند. اگر ﴿سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً﴾ به نحو صد درصد در آن ذوات قدسي هست، به اندازه محدود درباره شاگردانشان هم هست. آدم يک چهار تا دوستي از ملائکه داشته باشد بد است؟! آيا اين بد است؟! دعاي آنها يقيناً مستجاب است. اين زيارت «امين الله» يعني چه؟ «مَحْبُوبَةً فِي أَرْضِكَ وَ سَمَائکَ»، ملائکه دوست آدم باشند دعا مي‌كنند؛ ما سر تا پا نياز هستيم، هر روز يک حادثه‌اي پيش مي‌آيد؛ بيماري هست، مشکل هست، پدر هست، مادر هست، فرزند هست، همسر هست، هر روز «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ»،[22] آن‌که اين عالَم را ساخت، ما را ساخت، ما را در اين عالم قرار داد، قَسَم خورد که اين‌جا جاي آسايش نيست، از خدا راستگوتر کيست؟! که فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ﴾،[23] «کَبَد»؛ يعني رنج، مکابده. «کبِد» اين عضو گوارشي است، «کَبَد» يعني درد و رنج، با «لام قَسَم» فرمود من قَسم ياد مي‌کنم که انسان در رنج بايد زندگي کند. به هر حال يک راه حلي بايد باشد؛ رنج هست، درد هست، يک شفايي بايد باشد، اين مسئله «اعتکاف»، اين مسئله «ولايت»، اين «ايام البيض»، اين مسائل ديگر اينها سهم تعيين کننده دارد که ـ إن‌شاء‌الله ـ اميدواريم نصيب همه بشود.

 


[22] نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه226، ص348.

BaharSound

www.baharsound.com, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo