< فهرست دروس

درس خارج فقه آیت الله جوادی

95/01/18

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: نکاح

مرحوم محقق (رضوان الله علیه) در بحث اولیای عقد نکاح که فصل سوم از فصول مربوط به نکاح دائم بود، سه بخش را مطرح کردند:[1] یکی اینکه «الولی من هو»؟ یکی هم که «المولی علیه من هو»؟ یکی هم «حدود الولایة ما هی»؟ در بخش اول روشن شد به اینکه أب و جدّ أبی و وصی پدر یا وصی جدّ و حاکم شرع و مولا بر عبد و أمه این پنج نفر ولایت دارند. مولی علیه کسی که بالغ نباشد؛ چه پسر و چه دختر و یا اگر بالغ بودند؛ ولی جنون و سَفَه پیدا کردند که متصل به عدم بلوغ باشد، این‌ها تحت ولایت أب و جدّ هستند؛ ولی اگر پسر بالغ شد و رشید بود از تحت ولایت خارج می‌شود، هیچ یک از این اولیاء بر او ولایتی ندارند، حتی وصی، چون وصی بر صغیر و بر ثلث مال ولایت دارد، نسبت به کبیر ولایت ندارد، چه اینکه نسبت به ارث هم ولایت ندارد. تعیین وصی برای آن است که سرپرستی صغیر را به عهده بگیرد، یک؛ و ثلث را به جای خود برساند، دو. در ماعدای ثلث که سهم ورثه است وصی دخالتی نمی‌کند، چه اینکه در فرزندان بالغ هم وصی دخالت نمی‌کند. حاکم شرع هم حق دخالت ندارد، برای اینکه اینها نیازی به سرپرست ندارند. اما کسی که بالغ شد و جنون یا سفهی دارد که این جنون و سفه متصل به صِغَرشان نیست؛ یعنی بعد از اینکه بالغ شدند و دوران رشد و عقل را تجربه کردند، بعد از یک مدتی مبتلا شدند به جنون یا سفه، اینجا محل بحث است که الآن تحت ولایت چه کسی است؟ عده‌ای بر آن هستند که این نمی‌تواند تحت ولایت أب و جدّ باشد، چرا؟ برای اینکه ما دلیل لفظی مطلق نداریم که فرزند هر چه هست تحت ولایت پدر یا جدّ پدری است ولو بالغ باشد، ادله ولایت أب و جدّ نسبت به صغار است، نسبت به کبار که نیست و دلیلی هم نداریم که مجنون یا سفیه تحت ولایت أب و جدّ هستند، پس دلیل لفظی نداریم. درباره حاکم شرع هم که آیا ولایت دارد یا نه؟ آن هم چون دلیل لفظی نداریم، مشکل است.

آن‌هایی که می‌گویند تحت ولایت حاکم باشد، یا تحت ولایت أب و جدّ باشد، به وجوهی استدلال کردند؛ مرحوم صاحب جواهر (رضوان الله علیه) و همفکران او براساس ﴿و أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ﴾[2] گفتند سفیه یا مجنون تحت ولایت أب و جدّ است، برای اینکه هم مهربانی و شفقت و عاطفه برای أب و جدّ است و هم اینکه در آن خانه زندگی می‌کنند و کاملاً بر آنها اشراف دارند و هم اینکه تاکنون که بالغ نشده بود تحت ولایت او بود. برخی‌ها هم می‌خواهند بگویند که نه، چون سلطان «ولی من لا ولی له»[3] است، شامل این قسمت هم می‌شود.

این‌ها به روایت سه، باب هشت، تمسک کردند و آن روایت این است: وسائل جلد بیستم، صفحه 282، باب هشت از ابواب عقد نکاح، روایت دوم از «حُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیدٍ» این «سوئد» بر وزن «زُبیر»، اسم چند نفر است «عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیه السَّلام»، این روایت را گفتند معتبر است، از وجود مبارک حضرت سؤال می‌کنند، اینکه خدا در قرآن فرمود: در جریان «مَهر» که خود طرف عفو کند ﴿أَوْ یعْفُوَا الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾[4] این کیست؟ کیست که ﴿بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ است؟ عقد نکاح را چه کسی می‌بندد که هنگام عفو «مَهر» یا تخفیف «مَهر» زمام امر به دست اوست؟ چه کسی ﴿بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ است؟ حضرت فرمود: «ولی أَمْرِهَا»[5] آنکه ولی امر این صبیه و این زن هست، او می‌تواند درباره «مَهر» عفو بکند تخفیف بدهد و مانند آن. گفتند کسی که ولی امر اوست حاکم شرع است، این شبیه تمسک به عام در شبهه مصداقیه است، شما از کجا تشخیص می‌دهید که منظور از این ولی امر، حاکم شرع است؟ این آقایان می‌گویند کسی که بالغ شد؛ اما جنون دارد یا سفه دارد و رشد ندارد حتماً تحت ولایت کسی است، این اصل اول است؛ چون چنین کسی ولی می‌خواهد، أب و جدّ که ولی او نیستند، أب و جدّ ولی صغیر هستند نه ولی کبیر. دلیل لفظی هم نداریم که اگر فرضاً مجنون یا سفیه بود تحت ولایت أب یا جدّ است، اگر بالغ باشد. بنابراین می‌شود «السلطان ولی من لا ولی له».[6] با بررسی این امور چندگانه خواستند بیان کنند که روایت دو، باب هشت از ابواب عقد نکاح، ثابت کننده ولایت حاکم است؛ ولی در همین باب، روایت سوم هست که دارد رفاعه از وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) سؤال می‌کند ﴿الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ کیست؟ فرمود: «الْولی الَّذِی یأْخُذُ بَعْضاً وَ یتْرُک بَعْضاً وَ لَیسَ لَهُ أَنْ یدَعَ کلَّهُ»؛[7] آن کسی است که اختیار این دختر یا این زن در دست اوست، می‌تواند بعضی از مَهر را بگیرد و بعضی از آن را ببخشد؛ اما همه مَهر را نمی‌تواند ببخشد. این هم روشن نمی‌کند که ولی کیست! اما روایت چهارم این باب که مرحوم کلینی[8] آن را از «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْبَرْقِی أَوْ غَیرِهِ» که مشکل این بود که اگر «عَنِ البَرقِی و غیرِهِ» بود، به اعتبار این روایت آسیبی نمی‌رساند؛ اما دارد که «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْبَرْقِی أَوْ غَیرِهِ»، او از برقی یا دیگری نقل کرد، آن دیگری کیست؟ این می‌شود مرسل. اگر روایت این بود که «عن البرقی و غیره»، آن غیر را ما چه بشناسیم و چه نشناسیم آسیبی نمی‌رساند؛ اما اگر دارد «عَنِ الْبَرْقِی أَوْ غَیرِهِ»؛ یعنی این راوی می‌گوید من نمی‌دانم که احمد بن محمد بن عیسی این حدیث را از برقی نقل کرد که مورد اعتماد است یا از دیگری! آن دیگری کیست؟ لذا در بحث‌های قبل هم گذشت که این مشکل سندی دارد. «عَنْ صَفْوَانَ» که صفوان البته معتبر است: «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیه السَّلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ ﴿الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾» سؤال کردند، اینکه خدا در قرآن فرمود: مَهر را خود این زن عفو کند، ﴿أَوْ یعْفُوَا الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ این ﴿الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ کیست؟ فرمود به اینکه «هُوَ الْأَبُ وَ الْأَخُ وَ الرَّجُلُ یوصَی إِلَیهِ»،[9] این سه نفر کسانی هستند که ﴿بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ هست؛ پدر، برادر، وصی؛ وصی پدر یا وصی جدّ. این روایت مشخص می‌کند مصداقی که در روایت دوم یا در روایت سوم ما منتظر بودیم مشخص بشود، در روایت چهارم مشخص می‌شود، پس دیگر جا برای حاکم نیست؛ منتها این مشتمل بر برادر هست، چه اینکه روایت ششم این باب هم که از وجود مبارک امام رضا (سلام الله علیه) طبق حدیث مرسل نقل شده است که «الْأَخُ الْأَکبَرُ بِمَنْزِلَةِ الْأَبِ»؛[10] این هم برادر را به منزله پدر حساب کرد که ﴿بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ می‌شود. بنابراین از چه راهی و چگونه بتوانیم به روایت دوم باب هشت، برای اثبات ولایت حاکم تمسک بکنیم؟ چون در روایت چهارم دارد که از حضرت سؤال می‌کنند که ﴿الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ کیست؟ حضرت فرمود پدر هست، وصی هست، وصی پدر یا وصی جدّ؛ منتها حالا برادر حمل بر استحباب شده یا حمل می‌شود بر اینکه برادر وکیل باشد برای او، یا آنجایی که برادر وصی پدر است، بر یکی از این محامل حمل شده است. بنابراین ما روایتی که دلالت بکند بر اینکه حاکم ولایت شرعی دارد نسبت به کسی که بالغ شد، ولی جنون یا سفه دارد تا حال پیدا نکردیم. پرسش: دلیل حمل را نفرمودید که به چه دلیل حمل می‌شود؟ پاسخ: چون نصوص حصر کردند، گفتند «لا ینقض نکاحهنّ الا الأب»، این حصر در چند روایت بود، این‌طور نیست که فقط یک روایت باشد. روایت‌های فراوانی که خوانده شد، أب و جد أبی را ولی شمردند به صورت حصر هم بود که «لا ینْقُض نِکَاحهُنَّ الا آبَائهنّ» همین. بنابراین برادر، عمو اینها که در روایات دیگر آمدند، حمل می‌شود بر اینکه مستحب است با آنها مشورت بکنند و مانند آن؛ لذا مرحوم صاحب وسائل این را برابر حملی که دیگران ذکر کردند او هم ذکر فرمود، فرمود «الْأَخُ مَحْمُولٌ عَلَی کوْنِهِ وَکیلًا» یا توسعه داشته باشد که وصی را هم شامل بشود «وَ الْوَصِی یحْتَمِلُ ذَلِک أَیضاً» که برادر وصی هم باشد. «وَ قَدْ خَصَّهُ بَعْضُ عُلَمَائِنَا بِکوْنِ الْبِنْتِ کبِیرَةً غَیرَ رَشِیدَةٍ وَ بَعْضُهُمْ بِکوْنِهِ وَصِیاً فِی خُصُوصِ الْعَقْدِ مَعَ احْتِمَالِهِ التَّقِیةَ»؛[11] این وجه سوم. پس وجه اول این است که وکیل باشد، دوم این است که معمولاً پدر برادر بزرگ و فرزند بزرگ را وصی خود قرار می‌دهند و محمِل سوم این است که حمل بر تقیه بشود، چون در نزد عامه این ولایت بر دختر نسبت به برادر هم هست؛ یعنی برادر مخصوصاً برادر بزرگ ولی او تلقّی می‌شود؛ یا حمل بر تقیه است، یا حمل بر وصیت است، یا حمل بر وکالت است، وگرنه نصوص دیگری که ولایت را منحصر در پدر کردند که «لا ینْقُض نِکَاحهُنَّ الا آبَائهنّ» نشان می‌دهد که برادر ولایت ندارد، چه اینکه عمو هم ولایت ندارد، مادر هم ولایت ندارد. اگر ما روایت چهارم را داریم، دیگر روشن کننده روایت دوم و سوم هم هست. پس ما نمی‌توانیم به روایت دوم که نضر بن سوئد از عبد الله بن سنان نقل می‌کند که او از وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) سؤال کرده است که ﴿الَّذِی بِیدِهِ عُقْدَةُ النِّکاحِ﴾ کیست؟ حضرت فرمود «ولی أَمْرِهَا»، این بیان را در روایت چهارم مشخص فرمود که آن همان پدر است یا وصی پدر هست.

بنابراین اثبات اینکه حاکم در اینجا ولایت داشته باشد کار مشکلی است. آن‌هایی که می‌گویند مشکل است برای اینکه ما یک دلیل لفظی نداریم که حاکم شرع ولی باشد تا به اطلاق عموم آن تمسک بکنیم و روایت «السلطان ولی من لا ولی له» هم از طریق ما نقل نشده است.

حالا برویم به سراغ امور حسبه. خدا مرحوم آقا سید عبد الأعلای سبزواری را غریق رحمت کند، فضای نجف بعد از جریان مشروطه فضایی نبود که به ولایت فقیه به نحو مطلق فتوا بدهند، غالب این مراجع بزرگوار نجف نوشته‌هایشان این نیست که از فقیه ولایت مطلقه دربیاید، حالا برهانی که این آقایان ذکر می‌کنند و تضعیف می‌کنند، همین برهان را مرحوم آقا شیخ حسن پسر کاشف الغطاء که تقریباً چهار سال قبل از مرحوم صاحب جواهر رحلت کرده است، او هم از فقهای نامی حوزه نجف بود، بیت کاشف الغطاء این‌ها مسئله ولایت فقیه را کاملاً مطرح کردند. مرحوم کاشف الغطاء در زمان حمله روس‌ها به ایران، فتحعلی شاه را مأمور می‌کند یا اجازه می‌دهد که شرکت کند. کشف الغطاء از کتاب‌های بنام شیعه است، آن‌قدر این فقیه نامی در فقه مسلّط بود که فتواهایش فقط «یجب، یحرم»، «یجب، یحرم» بود، احتیاط بکن و اینها خیلی کم بود. خود مرحوم صاحب جواهر در جواهر دارد که من فقیهی به حدّت ذهن کاشف الغطاء ندیدم؛[12] کاشف الغطاء چنین فَحْلی بود! ایشان یک دستوری و نامه‌ای برای فتحعلی شاه نوشت، در آن وقتی که روس‌ها به ایران حمله کرده بودند، تعبیر مرحوم کاشف‌الغطاء در کتاب شریف کشف الغطاء این است که «اروس اروس»، این کفش‌هایی که سابق داشتند می‌گفتند «اروسی اروسی»، چون با آن سبک از روس آمده، بخشی از پنجره‌هایی که در خانه‌ها هست، می‌گویند «اروسی اروسی»؛ چون به نقشه همان روس‌ها ساخته شد، این «اروسی اروسی» واژه‌ای است که از آمدن روس‌ها پیدا شد؛ قبلاً کفش‌ها به این صورت نبود، زمانی که آنها آمدند این کفش در ایران رواج پیدا کرد، می‌گفتند «اروسی اروسی» و الآن هم در بخشی از قسمت‌ها هم کلمه «اروسی» را بکار می‌برند. بخشی از پنجره‌هایی هم که در خانه‌ها می‌ساختند که شیشه‌های مشبّک داشت و رنگارنگ بود می‌گفتند «اروسی اروسی»؛ چون این نقشه از روس آمده بود. مرحوم کاشف الغطاء در کشف الغطاء دارد این اروس که آمدند، او به فتحعلی شاه می‌گوید که این کار را بکنید و روحانیون را همراه این نیروهای رزمی ببرید و اگر احیاناً مارش تجهیزی می‌خواندند، تعبیر به آهنگ می‌کند؛ یعنی موسیقی رزمی که اینها را تهییج می‌کند، این کار را انجام بدهید، طلبه‌ها و روحانیون برایشان نماز جماعت بخوانند و اگر لازم بود آهنگ‌هایی که اینها را تهییج می‌کند برای دفاع بزنند،[13] این فرمایشات مرحوم کاشف الغطاء است. حتماً؛ یعنی حتماً این را در بحث جهاد کشف الغطاء ببینید.

پسر بزرگش مرحوم آقا شیخ حسن در همین بیت تربیت شده است، او چهار سال قبل از مرحوم صاحب جواهر رحلت کرده است. شما فرمایشات مرحوم آقای خویی (رضوان الله علیه) را ببینید، همان فرمایشات در فرمایشات مرحوم آقا شیخ حسن هست و همان‌ها را دارد رد می‌کند. مرحوم آقای خویی می‌فرماید که ما دلیل لفظی نداریم تا به اطلاق یا عموم آن تمسک بکنیم و از معتبره ابی خدیجه[14] هم بیش از منصب قضا ثابت نمی‌شود. همه اینها را مرحوم آقا شیخ حسن که سالیان متمادی قبل از این بزرگان بودند نقل کرد و پاسخ داد که الآن می‌خوانیم. عمده همان فضای مشروطیت بود که اینها از نزدیک دیدند که اگر ـ خدای ناکرده ـ آن تقوای صد درصد نباشد، مشکلاتی ایجاد می‌کند! علم ممکن است که مقدار نود و پنج درصد آن کارساز باشد؛ ولی تقوا الاّ و لابدّ باید صد درصد باشد که حالا ـ إن شاء الله ـ به آن مسئله خلوصی و اخلاصی که بنا بود روزهای چهارشنبه بحث بکنیم اشاره می‌شود. مرحوم آقا شیخ حسن (رضوان الله علیه) در کتاب شریف انوار الفقاهه این مطالب را دارند، می‌فرمایند: «و یظهر من بعض أصحابنا المناقشة فی عموم ولایة الحاکم الشرعی».[15] حاکم شرعی اگر امام معصوم (سلام الله علیه) باشد او ولایت مطلقه دارد ﴿النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ﴾.[16] در قرآن کریم دارد که ﴿مَن یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ﴾[17] کسی که پیرو پیغمبر باشد، حرف خدا را گوش می‌دهد و تعبیر مرحوم آقای نراقی (رضوان الله علیه) فرمود: شما این چهار جمله را کنار هم بگذراید: یکی اینکه قرآن کریم مطاع مطلق «الله» است که همه جا سخن از اطاعت خداست، بعد فرمود ﴿مَن یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ﴾ اگر کسی حرف پیامبر را گوش بدهد، چون «رسول بما انه رسول» پیام «الله» را می‌رساند. پس ﴿مَن یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ﴾، این دو. قرآن درباره پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود به اینکه ﴿النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ﴾، این سه. وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاه»[18] این چهار. پس وزان «مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاه» نسبت به ﴿النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ﴾ وزان ﴿مَن یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ﴾ در برابر ﴿أَطِیعُوا اللَّهَ﴾[19] است. ما باید از خدا اطاعت کنیم، بعد قرآن فرمود اگر کسی از پیامبر اطاعت کرد از خدا اطاعت کرد. ما موظفیم از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) اطاعت کنیم، بعد پیغمبر فرمود: هر کسی از علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) اطاعت کرده از من اطاعت کرده است.

این‌ها درباره معصوم هیچ حرفی ندارند، نه اینکه بگویند دین از سیاست جداست این فکرها نیست ـ الحمد لله ـ برای ماعدای معصوم صحبت است. مرحوم آقا شیخ حسن کاشف الغطاء می‌فرماید: «و یظهر من بعض أصحابنا المناقشة فی عموم ولایة الحاکم الشرعی ما عدا الإمام (علیه السلام) الذی هو أولی بالمؤمنین من أنفسهم» چرا؟ «لعدم الدلیل علیها»، دلیلی بر ولایت فقیه نداریم، مگر دو چیز:

اول روایت «السلطان ولی من لا ولی له» است، اشکال این روایت آن است که «و هی مع ضعف سندها»، اولاً ضعف سند دارد، چون از طریق عامه نقل شده[20] و روایت ما نیست، ثانیاً «لا تنصرف إلا للإمام (علیه السلام)» منصرف است به امام. «السلطان» که می‌گویند منظور امام است، مثل اینکه «السلطان علی بن موسی الرضا»، تعبیر به شاه دارد، از امامزاده‌ها به شاهزاده تعبیر می‌کنیم، شاهزاده فلان، شاه عبدالعظیم می‌گوییم یا فلان می‌گوییم، «سلطان» لقب پُربرکت و اصیل امام معصوم (سلام الله علیهم) است. پس این روایت را می‌گویند منصرف می‌شود به امام معصوم، دلیل نیست مگر روایت «السلطان ولی من لا ولی له» این دو اشکال دارد: یکی اشکال سندی است «مع ضعف سندها»، یکی هم اشکال دلالی است که «لا تنصرف الا للإمام (علیه السلام)»؛ پس این روایت نمی‌تواند دلیل ولایت فقیه باشد.

دوم: «و سوی ما دلّ علی جواز الترافع إلیه»، روایتی دارد که شما او را به عنوان حاکم قرار بدهید در محکمه قضایی «کمقبولة عمر بن حنظلة و نحوها» که معتبره ابی خدیجه است. «و هی لا تدل علی الولایة فی غیر القضاء و الافتاء» از این دو روایت، از یکی برمی‌آید که شما در مسائل علمی فتوا را از یک فقیه جامع الشرائط بگیرید، یکی اینکه اختلافات قضایی را هم او باید حل بکند، غیر از مسئله قضا و غیر از مسئله افتاء او سِمَتی ندارد. این خلاصه دلیل کسانی که می‌فرمایند ما درباره ولایت فقیه دلیل نداریم.

مرحوم آقا شیخ حسن می‌فرمایند که این مناقشه «ضعیفٌ» چرا؟ برای اینکه «لأن تسلیم منصب القضاء و الإفتاء ممّا یؤذن ببقیة المناصب بطریق أولی».[21] وقتی که نفوس، اموال، اعراض، آبرو، خون و حدود مردم با قضای حاکم شرع حل می‌شود، در مسائل جزیی او حق دخالت ندارد؟! در فلان جا بچه سفیه است یا فلان شخص رشید نیست، آیا برای او زن بگیرد یا زن نگیرد؟! یقیناً هست؛ اما این دو امر را قبول کردند؛ یعنی إفتاء و قضاء. مستحضرید که کشور سه رکن اساسی دارد: یکی قانون‌گذاری و یکی اجرای قانون و یکی هم مسئله تطبیق اجراء با قانون که قضا عهده‌دار این کار است. اگر قضای یک مملکتی به عهده فقیه جامع الشرائط است و اگر قانون‌گذاری و قانون‌شناسی به عهده اوست، چون او باید فتوا بدهد، اگر دیگری فتوا بدهد که او می‌شود مجری فتوای دیگری! قانون را او باید مشخص کند که فتواست، قضا و داوری را او بکند، یقیناً سایر کارها به عهده او می‌شود. ممکن نیست قضای یک کشور که در فضا و دریا و صحرای آن بتواند محکمه قضایی داشته باشد، در قصاص جان و قصاص طرف محکمه داشته باشد، در اموال محکمه داشته باشد، در مسائل ناموسی و حدود محکمه داشته باشد؛ ولی برای اجرا کار در اختیار او نباشد، این شدنی نیست، این فتوا و قضا بودجه می‌خواهد، زندان می‌خواهد، اجرا می‌خواهد، این حدود الهی را که او حکم کرده، باید اجرا بشود یا نشود؟ بنابراین این فرمایشی که مرحوم آقا شیخ محمد حسن دارند تام است و آن مناقشه وارد نیست. بعد تأیید می‌کند می‌فرماید که «و ما ورد فی نصب الأئمة (علیهم السلام) بعض أصحابهم قیماً علی أموال الأیتام دلیلٌ علی جواز الولایة فی غیرها»، خیلی از موارد بود که ائمه (علیهم السلام) افراد را قیم و سرپرست قرار می‌دادند برای اموال صغار و غیر صغار، وقتی ولایت برای مال باشد، برای غیر مال به طریق اُولیٰ هست؛ بعد می‌فرماید: «فی قضاء ضرورة النظام و فتاوی الأصحاب بعموم الولایة کفایة فی ذلک»[22] ما خیلی دنبال دلیل لفظی به آن معنا نمی‌گردیم، عقل یکی از بهترین راه است. به هر حال این دین باید اجرا بشود یا نشود؟ نظام جامعه باید بر محور دین باشد یا نباشد؟ یک وقت است که کسی راهبانه فکر می‌کند، می‌گوید دین کاری به سیاست ندارد، دین فقط در مسئله نماز و روزه و اینهاست که ـ الحمد لله ـ شما چنین فکری ندارید. این امت اسلامی را چه کسی باید اداره کند؟ اگر امت اسلامی قانون می‌خواهد، قضا می‌خواهد، اجرا می‌خواهد، غیر از کسی که جامع شرائط باشد، کسی دیگر صلاحیت این کار را ندارد، اُولیٰ نیست؛ لذا هم دلیل عقلی هست و اصحاب هم فتوا دادند، معلوم می‌شود که یک نفر یا دو نفر نبود. قبل از جریان این تحوّل سلطنت از قاجار به غیر قاجار و دوران ملوک الطوائفی و هرج و مرج شدن و کارها به دست بعضی افتادن و مشکلی پیدا کردن، این بود که یک مقداری بحث‌ها را متزلزل کرد، وگرنه همان وقت اصحاب فتوا به ولایت فقیه دادند و نظام هم باید پا بگیرد؛ بنابراین مسئله ولایت فقیه به طور مطلق ثابت می‌شود. پرسش: ...؟ پاسخ: آن در مرحله بعد است که آیا عدول مؤمنین می‌توانند در صورتی که ـ خدای ناکرده ـ فقیه جامع الشرائط نباشد؛ بله، این را مرحله سوم هم هست که فسّاق مؤمنین هم می‌توانند، اگر عدول مؤمنین نباشد. اول فقیه جامع الشرائط است، اگر ـ خدایی ناکرده ـ نبود عدول مؤمنین است و اگر عدول مؤمنین نبود، فسّاق مؤمنین هستند که این را در کتاب‌های دیگر هم گفتند. و مرحوم آقا سید عبد الأعلی دارد که ما چنین تعبیر «عدول مؤمنین» را در روایت نداریم، مؤمنین نظیر امام جماعت نیست که حتماً باید عادل باشد، کسانی هستند که کارشناس‌ و امین‌ هستند، در مسائل مالی مشکلی ندارند، مدیریت دارند، مدبّر هستند و خائن نیستند، حالا لازم نیست که عادل باشند تا انسان بتواند به آنها اقتدا بکند. در کتاب شریف مهذّب تعبیرشان این است که ما تعبیر «عدول مؤمنین» در روایت نداریم که عدول مؤمنین این کار را بکنند.[23] این فرمایشات مرحوم آقا شیخ حسن بود.

بعد در پایان می‌فرمایند که شما گفتید که ما دلیل لفظی نداریم ـ مشکل مرحوم آقای خویی و امثال آقای خویی این است که گفتند ما دلیل لفظی نداریم ـ بعدها مرحوم شیخ انصاری در بعضی از کتاب‌ها تنبّهی دادند که این مسبوق است به فرمایش مرحوم آقا شیخ حسن کاشف الغطاء. شما گفتید که «مقبوله» را ما قبول داریم، «معتبره ابی خدیجه» را ما قبول داریم؛ ولی این مخصوص به قضاست؛ ایشان می‌فرماید که نه، شما یک مقدار توجه کنید، این مخصوص به قضا نیست، گرچه اصل آن مربوط به قضاست؛ ولی در ذیل حضرت فرمود: «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِمَا»[24] نه «جعلته حَکَما» فرمودند محور اصلی بحث حَکَم؛ یعنی حَکَم؛ یعنی قاضی؛ حاکم کاری به حَکَم ندارد، کسی که کشور را اداره می‌کند، او را می‌گویند حاکم شرع. آنکه روی میز قضا نشسته او را می‌گویند حَکَم شرعی. این بزرگان استنباط کردند و گفتند وجود مبارک حضرت با اینکه محور اصلی بحث حَکَم بود، نفرمود «إنی جعلته حَکَما»، بلکه فرمود: «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِمَا»، این اطلاق است. حاکم هم می‌تواند حَکَم قضا باشد، هم می‌تواند حَکَم قضا را خودش نصب بکند، پس «بالمباشره أو التسبیب» می‌تواند حَکَم باشد و جامعه را هم او می‌تواند اداره کند. یک وقت است که حاکم دستور می‌دهد آن حکم دیگر مسئله شاهد و بینه و یمین و امثال آن نیست، «حاکم بما انه حاکم» نیازی به مسئله بینه و امثال آن، هر چه که برای او ثابت شده است می‌تواند حکم بکند و چون حضرت در ذیل فرمود «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِمَا» این دلیل لفظی است. فرمایش مرحوم آقا شیخ حسن این است که «علی أن مقبولة عمر عامة للترافع و غیره»، چرا؟ «لقوله (علیه السلام) فاجعلوه حاکماً» این می‌شود مطلق «و روایة السلطان قد تشمله»؛ این صغری را که این روایت مشخص کرده، فرمود این حاکم است. آن روایت «السلطان ولی من لا ولی له» می‌گوید هر جا پدر نبود، جدّ نبود، وصی نبود، حاکم شرع حضور دارد، «السلطان ولی من لا ولی له». بنابراین اگر کسی بگوید ما دلیل لفظی مطلق نداریم، بلکه مخصوص به قضا و مرافعات فتوا داریم؛ ولی نسبت به مطلق امور سیاسی و نظامی دلیل نداریم، این تام نیست، برای اینکه شما مقبوله عمر بن حنظله را قبول کردید، در همین مقبوله در ذیل حضرت به جای اینکه بفرماید «انی جعلته حکما»، فرمود: «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِمَا» و مطلق است «و قد تشمله لأنّه بعد أن یکون حاکماً فیندرج فی السلطان فی وجه»، «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکُمْ حَاکِمَا»؛ یعنی «فهو سلطان»، صغرا را ما از اینجا می‌گیریم آن وقت این «هذا سلطانٌ» آن هم که می‌گوید «السلطان ولی من لا ولی له»؛ البته وقتی که خود ائمه (علیهم السلام) کسی را به عنوان یک حاکم شرع نصب کردند، همه کارها را او باید انجام بدهد. امام (رضوان الله علیه) دارد که مجلس در رأس امور است، یا معیار رأی ملت است؛ تعبیر وجود مبارک حضرت امیر را نگاه کنید که چه هست؟! ما یک تعبیری داریم در روایات که «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ»؛[25] این تعبیر رائج ماست؛ ندارد که نماز بخوانید، دارد که صلات ستون دین است، اگر صلات ستون دین است و این کتاب هم حکیمانه تنظیم شده است، ستون را که نمی‌خوانند؛ لذا هیچ؛ یعنی هیچ، در هیچ جا نگفتند نماز بخوانید، چون ستون که خواندنی نیست، همه جا ﴿فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ﴾،[26] ﴿یقِیمُوا الصَّلاَةَ﴾،[27] ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ﴾،[28] ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکرِی﴾[29] برای اینکه حرف‌ها باید هماهنگ باشند، اگر ﴿یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ﴾[30] این کتاب حکیمانه است، حکیمانه باید حرف بزند. اگر از طرفی بگوید نماز ستون دین است و از طرفی بگوید نماز بخوانید، اینکه حکیمانه نیست. حکیم وقتی گفت صلات عمود دین است، می‌گوید ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ﴾ ﴿یقِیمُونَ الصَّلاةَ﴾[31] «مقیمون الصلاة». آنجا هم که «یصلّی»، «صلّ» و امثال آن است؛ یعنی «أقِم»، این درباره نماز.

در بیانات نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) در عهدنامه مالک هست ـ جمله اسمیه که با «إنّ» شروع می‌شود ـ فرمود مالک! «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»؛[32] فرمود مالک! ستون دین، ستون؛ یعنی ستون دین، مردم هستند، مردم اگر رنجیدند و تو را رها کردند، هیچ ممکن نیست تو بتوانی روی پای خود بایستی و دین را حفظ بکنی! «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ». اگر امام (رضوان الله علیه) فرمود معیار رأی ملت است؛ چون اگر مردم برنجند با هیچ عاملی نمی‌شود اینها را سرپا نگه داشت. ستون دین احترام به افکار مردم، حقوق مردم، اموال مردم و اَعراض مردم است. «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»، توده مردم ستون دین هستند. حاکم شرع باید این ستون را نگه بدارد تا بتواند به این ستون تکیه کند. اولین وظیفه این است که این ستون را سرپا نگه بدارد. اگر به ستون بخواهند تکیه کنند این افتاده است. حاکم باید اول ستون را نگه بدارد، بعد به ستون تکیه کند، فرمود مالک! تو اگر مصر را بخواهی اداره کنی، مردم باید سرپا باشند. لذا فقهای بزرگوار نجف گاهی در مسئله ولایت فقیه احتیاط می‌کردند، وگرنه در مرجعیت اینها، در علم اینها، در عظمت و مقام والای اینها که تردید نیست. مرحوم آقای خویی و امثال آقای خویی یک مرجع عادی که نبودند، کوه علم بودند، آن مرجعیت آنها و آن علم آنها، صدها مجتهد تربیت کردند، این‌ها جریان مشروطه را دیدند و حوادث را دیدند؛ ولی از نظر برهان علمی راهی که مرحوم صاحب جواهر طی کرده در جهاد، راهی که مرحوم آقا شیخ حسن پسر کاشف الغطاء طی کرده، بعد راهی که امام (رضوان الله علیه) رفته، آن راه علمی است ـ إن شاء الله ـ الآن هم همین طور باشد.

حالا روز چهارشنبه است بنا شد یک مقداری درباره «اخلاص» بحث بکنیم. ما تا مطابق با جهان خلقت نباشیم، پیشرفت نمی‌کنیم، در جهان یک نفر دارد حکومت می‌کند و آن خداست و تعبیر قرآن کریم هم این است که به هر حال تمام موجودات عائله من هستند، من همه را دارم اداره می‌کنم، مار و عقرب عائله من است، شما چکار دارید فلان جا خرس قطبی است، نجس العین و حرام گوشت است او عائله من است و من موظفم که او را تأمین بکنم ﴿وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رزق‌ها﴾[33] با «عَلیٰ» تعبیر کرد. همه اینها پیش من پرونده دارند، عائله‌اند. هیچ کسی در عالَم کاری ندارد مگر «الله». ما هم در حیطه درونمان هم هیچ حاکمی حکومت نکند، مگر «الله»، این می‌شود اخلاص. این «مَن» و «ما» یک مار و عقربی است که هیچ دشمنی بدتر از اینها نیست، این بیان نورانی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّک نَفْسُک الَّتِی بَینَ جَنْبَیک».[34] تمام مشکلات ما در اثر همین غرور و خودخواهی است که چرا حرف من نشد! چرا منفعت من نشد! چرا نام من مطرح نشد! همین. اگر این را ما رام بکنیم، هیچکس دیگری در فضای نفس ما کار نمی‌کند، مگر ذات اقدس الله. در چنین حالتی انسان راحتِ راحت است. شیطان که گفت نسبت به مخلَصین وسوسه ندارم، نه یعنی نسبت به آنها احترام می‌کنم؛ یعنی مقدور من نیست، وگرنه من سواری می‌خواهم. اینکه در سوره مبارکه «اسراء» از او یاد شده است ﴿لَأَحْتَنِکنَّ ذُرِّیتَهُ﴾[35] «احتنک» که باب «افتعل» است، «احتنک»؛ یعنی حَنَک و تحت حَنَک او را گرفته؛ این‌هایی که سوار اسب می‌شوند مسلّط بر اسب هستند، این سوارکارها اینها احتناک می‌کنند؛ یعنی دهنه اسب، گردن اسب، حَنَک اسب، تحت حَنَک اسب را کاملاً در اختیار دارند، شیطان هم چنین تهدیدی کرده است، ﴿لَأَحْتَنِکنَّ ذُرِّیتَهُ﴾ من حَنَک و تحت حَنَک این‌ها را می‌گیرم و سواری می‌خواهم. اگر کسی به او سواری نداد، برای آن است که از قلمرو نفوذ او به در آمده و ابزار کار او همین مسئله غرور و شهوت و غضب و وَهْم و خیال و اینهاست.

بهترین راه و اولین راه، راه علمی است که آدم بفهمد به اینکه در نظام داخل و خارج غیر از خدا کسی نیست که انسان به او پناه ببرد، روی این باید تمرین علمی داشته باشیم. دعاهای توحیدی را هم در این زمینه بازگو کند که کاری غیر از این نیست: «حَسْبِی الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ حَسْبِی الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِینَ حَسْبِی اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ حَسْبِی مَنْ هُوَ حَسْبِی حَسْبِی مَنْ لَمْ یزَلْ»، این دعای بعد از نماز صبح، این‌ها تمرین توحید است: «حَسْبِی اللَّه»، «حَسْبِی الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ حَسْبِی الرَّازِقُ» گفتند بعد از نماز صبح این دعا را بخوانید؛ یعنی او کافی است و این تمرین روزانه است: «حَسْبِی الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ» این مخلوق خود انسان است، «حَسْبِی الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِینَ حَسْبِی اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ حَسْبِی مَنْ هُوَ حَسْبِی حَسْبِی مَنْ لَمْ یزَلْ حَسْبِی»،[36] نه تنها الان، قبل از اینکه به این عالَم بیایم او سرنوشت مرا تعیین کرد، این دستور روزانه است. اگر گفتند بعد از نماز صبح این دعا را بخوانید، این دعا را هم مرحوم آقا شیخ عباس در همان اوائل کتاب شریف مفاتیح نقل کرده است، که جزء تعقیبات نماز صبح است، این‌ها تمرین است؛ هم آن بحث‌های آیات تمرین است، هم بحث‌های روایات تمرین علمی است، ذکرها هم یک نحوه تمرین عملی است.

بعد مراقبت؛ این مراقبت یعنی اینکه هر کاری که انسان می‌خواهد انجام بدهد ببیند مطابق با توحید هست یا نه؟ این است که به ما گفتند هر کاری که انجام می‌دهید، اول «بِسْمِ الله» بگویید؛ البته ثوابش محفوظ است و سرجایش هست، در ثواب داشتن «بسم الله» که بحثی نیست؛ اما این یک قرنطینه است، یک ایست بازرسی کنید، می‌گویند هر کاری می‌کنید، اول بگویید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».[37] این یک قرنطینه است؛ یعنی یک لحظه فکر بکنید، بعد ببینید این کار آیا کاری هست که بگویید خدایا به نام تو یا نه؟ قهراً چنین کاری یا واجب است یا مستحب، چون حرام و مکروه را که آدم نمی‌تواند بگوید خدایا به نام تو انجام می‌دهم! این که گفتند هر کاری که می‌کنید اول آن بگویید «بسم الله»، این چندتا اثر دارد: اول آن نام خداست و ذکر الهی است که روشن است. دوم این است که یک قرنطینه است، هر کاری که می‌کنیم باید رویمان بشود که بگوئیم خدایا به نام تو. این کار یا واجب می‌شود یا مستحب. کارهای حرام و مکروه را که آدم نمی‌تواند بگوید خدایا به نام تو! بنابراین، این هم یک تمرین عملی است، آن هم تمرین علمی است.

در قرآن فرمود: من کل نظام را خلق کردم، برای اینکه شما عالِم بشوید، شما و جن را آفریدم برای اینکه عابد باشید. این ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیعْبُدُونِ﴾[38] که مال عبادت است، آیه پایانی سوره مبارکه «طلاق» برای علم است، ﴿اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ یتَنَزَّلُ الأمْرُ بَینَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کلِّ شَی‌ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکلِّ شَی‌ءٍ عِلْمَاً﴾ فرمود: من این مجموعه را آفریدم برای دو چیز: یکی اینکه شما بفهمید که ﴿اللَّهَ عَلَی کلِّ شَی‌ءٍ قَدِیرٌ﴾، یکی اینکه بفهمید ﴿اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکلِّ شَی‌ءٍ عِلْمَاً﴾[39] ما اصلاً این نظام را برای اینکه شما عالَم بشوید خلق کردیم، اگر شما درباره نظام فکر نکنید و به قدرت مطلق خدا پی نبرید، به علم خدا پی نبرید، به هدف خلقت نرسیدید. بارها عنایت فرمودید، این قرآن یک کتاب علمی؛ نظیر کتاب کلامی یا فلسفی نیست که بگوییم «یدل علیه امور الاول کذا و کذا»، این هم به لسان عرب آن روز نازل شده است و هم برای هدایت توده مردم است؛ لذا اصطلاحات علمی در آن نیست. غالب سور با براهین الهی هستند، چندین برهان؛ چه در بخش کشاورزی، چه در بخش دامداری، چه در بخش ستاره‌شناسی، چه در بخش معادن هست، فرمود: کل این مجموعه برای این است که شما عالِم بشوید. پس این دو عنصر محوری هدف خلقت است: یکی «المعرفة» یکی «العبادة»، دیگر لازم نیست ما آن جریان ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیعْبُدُونِ﴾ را بگوییم «الا لیعرفون»؛ چون صریح آیه 12 سوره «طلاق» دارد که ما اصلاً کل نظام را خلق کردیم تا شما عالِم بشوید، آنجا فرمود ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیعْبُدُونِ﴾؛ اینجا فرمود: ﴿اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ یتَنَزَّلُ الأمْرُ بَینَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کلِّ شَی‌ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکلِّ شَی‌ءٍ عِلْمَاً﴾؛ از این شفاف‌تر به دلالت مطابقه چه می‌خواهیم. حالا یک روایتی اگر وارد شده باشد سر جایش محفوظ است؛ اما ﴿لِیعْبُدُونِ﴾ همان ﴿لِیعْبُدُونِ﴾ است، اینجا «لیعرفون»، آنجا ﴿لِیعْبُدُونِ﴾؛ یعنی «المعرفة، العبادة»، این دو عنصر هدف خلقت است. آدم اگر اینها را تمرین داشته باشد، احترام دیگران را حفظ می‌کند؛ ولی نه اینکه به دیگران تکیه بکند. ما یک ادبی داریم و یک اعتمادی؛ ادب ما این است که با هر کسی باید محترمانه برخورد کنیم؛ اما اعتماد ما فقط به «الله» است. اگر ما به کسی احترام کردیم، ادب را رعایت کردیم که وظیفه دینی ماست، در روایات ما هم دارد که «إِنْ جَالَسَک یهُودِی فَأَحْسِنْ مُجَالَسَتَهُ»،[40] فرمود در مسافرت و غیر مسافرت با کسی همسفر شدی ولو یهودی است، ادب را حفظ بکنید: ﴿وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً﴾[41] مواظب رفتارتان، گفتارتان باشید، کسی را بی جهت نرنجانید، برای چه برنجانید؟ این یک ادب است که سر جایش محفوظ است؛ اما اعتماد ما فقط به «الله» است. فرمود آن کل نظام که دست اوست، چه جوری می‌شود که مار و عقرب را گفت عائله من است، ما را رها بکند! یعنی چه؟! منتها از او بخواهیم که قدرت کار ما، هوش ما، تدبیر ما، مدیریت ما را افاضه کند و اضافه کند ـ إن شاء الله ـ امیدواریم کل نظام را این‌چنین اداره کنیم.

 


BaharSound

www.baharsound.com, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo